Get a site

پایان نامه مطالعه تطبیقی جنبش های بنیادگرای دینی در ادیان ابراهیمی مطالعه موردی سه جنبش هاردیم، اکثریت اخلاقی وطالبان

پایان نامه رشته علوم سیاسی

دانشگاه شیراز

مطالعه تطبیقی جنبش­های بنیادگرای دینی در ادیان ابراهیمی

 مطالعه موردی سه جنبش هاردیم، اکثریت اخلاقی وطالبان

 

 

 

استاد راهنما:

دکتر حلیمه عنایت

 

 

 

 

آبان ماه ۱۳۹۳

 

فهرست مطالب
 
 
عنوان                                                                                                             صفحه
 
فصل اول: کلیات
 
۱ـ ۱ـ مقدمه ۳
۱ـ۱ـ۲ـ  طرح مسئله. ۱۲
۱ـ۱ـ ۳ـ ضرورت و اهمیت تحقیق ۱۵
۱ـ ۱ـ ۴ـ  اهداف تحقیق. ۱۸
بخش دوم: تحقیق­های پیشین
۱ـ۲ـ  تحقیق­هایِ انجام یافته۲۴
۱ـ۲ـ۱ـ بنیادگرایی در تحقیقات خارجی۲۵
۱ـ۲ـ۱ـ۱ـ هاردیم در تحقیقات خارجی۲۸
۱ـ۲ـ۱ـ۲ـ اکثریت اخلاقی در تحقیقات خارجی۳۰
۱ـ۲ـ۱ـ۳ـ طالبان در تحقیق­های خارجی۳۲
 
 
عنوان                                                                                                صفحه
 
۱ـ۲ـ۲ـ تحقیقات داخلی۳۴
۱ـ۲ـ۲ـ۱ـ هاردیم در تحقیقات داخلی۳۶
۱ـ۲ـ۲ـ۲ـ اکثریت اخلاقی در تحقیقات داخلی.۳۶
۱ـ۲ـ۲ـ۳ـ طالبان در تحقیقات داخلی.۳۸
بخش سوم: پیشینه نظری
۱ـ۳ـ پیشینه­ی نظری.۴۲
۱ـ۳ـ ۱ـ کاستلز.۴۳
۱ـ۳ـ ۲ـ گیدنز۴۵
۱ـ۳ـ ۴ـ  برایان اس ترنر.۴۶
۱ـ۳ـ ۵ـ  هرایر دکمیجیان.۴۹
۱ـ۳ـ ۶ـ ریچارد آنتون۵۰
۲ـ۳ـ  چارچوب نظری.۵۴
۲ـ۳ـ۱ـ سطح ایدئولوژیک.۵۵
۱ـ واکنش به حاشیه­ای­سازی دین۵۵
۲ـ گزینش گری۵۷
۳ـ جهان­بینی مبتنی بر دوگانه انگاری.۵۹
۴ـ مطلق­انگاری و خطاناپذیری۶۱
عنوان                                                                                                صفحه
 
۵ـ هزاره­گرایی و موعودگرایی۶۳
۲ـ۳ـ۲ـ  ویژگی­های سازمانی۶۵
۶ـ برگزینندگی۶۵
۷ـ مرزهای بسیار روشن.۶۶
۸ـ سازمان مقتدر۶۸
۹ـ الزام­های رفتاری.۷۰
بخش چهارم: روش شناسی
۴ـ۱ـ روش­شناسی۷۳
۴ـ۱ـ ۲ـ روش تحقیق۷۹
فصل دوم: تجزیه و تحلیل
 
بخش اول: هاردیم
۲ـ۱ـ هاردیم: (لرزان یا متوحش از خداوند).۸۶
۲ـ۱ـ۱ـ واکنش به حاشیه­ای سازی دین.۸۹
۲ـ۱ـ۲ـ گزینش گری۹۴
۲ـ۱ـ۳ـ جهان بینی مبتنی بر دوگانه­انگاری۹۶
 
عنوان                                                                                                صفحه
 
۲ـ۱ـ۴ـ مطلق­انگاری و خطاناپذیری.۹۸
۲ـ۱ـ۵ـ هزاره­گرایی و موعودگرایی۱۰۲
۲ـ۱ـ۶ـ خود حق پنداری.۱۰۷
۲ـ۱ـ۷ـ مرزهای بسیار روشن۱۰۹
۲ـ۱ـ۸ـ سازمان مقتدر.۱۱۲
۲ـ۱ـ۹ـ الزام­های رفتاری۱۱۶
۲ـ۱ـ۱۰ـ جمع­بندی۱۲۱
بخش دوم: اکثریت اخلاقی
۲ـ۲ـ پیشینۀ بنیادگرایی در آمریکای شمالی.۱۲۴
۲ـ۲ـ۱ـ اکثریت  اخلاقی۱۲۶
۲ـ۲ـ۲ـ  واکنش به حاشیه­ای سازی دین.۱۳۲
۲ـ۲ـ۳ـ گزینش گری.۱۳۷
۲ـ۲ـ۴ـ جهان بینی مبتنی بر دوگانه انگاری.۱۴۰
۲ـ۲ـ۵ـ مطلق­انگاری و خطاناپذیری.۱۴۲
۲ـ۲ـ۶ـ هزاره­گرایی و موعودگرایی.۱۴۶
۲ـ۲ـ۷ـ برگزینندگی یا خود حق پنداری.۱۵۳
۲ـ۲ـ۸ـ مرزهای بسیار روشن.۱۵۵
عنوان                                                                                                صفحه
 
۲ـ۲ـ۹ـ سازمان مقتدر۱۵۷
۲ـ۲ـ۱۰ـ الزام­های رفتاری.۱۵۹
۲ـ۲ـ۱۱ـ جمع بندی.۱۶۱
بخش سوم: طالبان:
۲ـ۳ـ طالبان.۱۶۶
۱ـ پیشینه و بستر فکری طالبان۱۶۹
۲ـ گروه القاعده.۱۷۳
۲ـ۳ـ۱ـ  واکنش به حاشیه­ای سازی دین۱۷۵
۲ـ۳ـ۲ـ گزینش گری۱۷۸
۲ـ۳ـ۳ـ جهان بینی مبتنی بر دوگانه انگاری۱۸۲
۲ـ۳ـ۴ـ مطلق­انگاری و خطاناپذیری.۱۸۴
۲ـ۳ـ۴ـ۱ـ اصالت حرمت در مستحدثات.۱۸۵
۲ـ۳ـ۴ـ۲ـ تاکید بر ظواهر شریعت.۱۸۶
۲ـ۳ـ۴ـ۳ـ  خشونت در اجرای احکام۱۸۸
۲ـ۳ـ۵ـ هزاره­گرایی و موعودگرایی۱۹۰
۲ـ۳ـ۶ـ برگزینندگی(خود حق پنداری)۱۹۲
۲ـ۳ـ۷ـ مرزهای بسیار روشن.۱۹۵
عنوان                                                                                                صفحه
 
۲ـ۳ـ۸ـ سازمان مقتدر.۱۹۷
۲ـ۳ـ۹ـ الزام­های رفتاری.۲۰۴
۲ـ۳ـ۱۰ـ جمع بندی.۲۰۶
فصل سوم: بحث و نتیجه گیری
 
بخش اول: یافته­ های تطبیقی تحقیق
۳ـ ۱ـ یافته­ های تطبیقی تحقیق.۲۱۲
۳ـ ۱ـ۱ـ واکنش به حاشیه­ای­سازی دین.۲۱۴
 ۳ـ ۱ـ۲ـ شاخه اول: گزینش­گری.۲۱۶
۳ـ ۱ـ۳ـ شاخه­ی دوم: مرزهای روشن.۲۲۳
۳ـ ۱ـ۴ـ  شاخه­ی سوم : خودحق­پنداری۲۲۶
۳ـ ۱ـ۵ـ  موعودگرایی و هزاره گرایی.۲۲۹
بخش دوم: جمع بندی
۳ـ۲ـ جمع بندی.۲۳۲
 
 
 
عنوان                                                                                                صفحه
 
بخش سوم: بحث
۳ـ۳ـ بحث۲۳۸
۱ـ استراتژی انزوا.۲۴۰
۲ـ استراتژی غلبه.۲۴۱
۳ـ  استراتژی آفرینش.۲۴۳
۳ـ۳ـ۱ـ پیشنهادهای تحقیق.۲۴۴
منابع.۲۴۶
 
 

فصل اول
 
کلیات
 
 
۱ـ کلیات
 
 
۱ـ ۱ـ مقدمه:
 
جنبش­های اجتماعی[۱] ممکن است در هر زمینه و شاخه­ای از زندگی اجتماعی و در هر جامعه­ای در هر گوشه ­ای از جهان پدید آیند. اهمیّت جنبش‌های اجتماعی به ویژه از آن روست که می­توانند منشأ تغییرات اجتماعی شوند.  هر جا جنبش موفقی برآمده، به دنبال آن تغییری پدیدار شده است. در دو قرن گذشته، می­توان جنبش­هایی اجتماعی را  سراغ کرد که موجب تغییرات مهمی در جهان شده ­اند، مانند جنبش صنعتی. نیز جنبش­هایی وجود دارند که چه بسا تغییراتی در همین سطح را در جهان ایجاد کنند، مانند جنبش زنان(زاهد، ۱۳۸۹: ۱).
گیدنز[۲] معتقد است که مطالعه در مورد جنبش­های اجتماعی در مشخصاً در مقایسه با نوشته­های گسترده در مورد شاخه­های مختلف و وسیع “نظریه سازمانی” دست کم گرفته شده است و در قرنی که انقلاب­ها و برخورد نظریه­ های مختلف پیرامون تغییرات اجتماعی افراطی چنین برجسته است، برای این کم­کاری توجیه قانع کننده ­ای وجود ندارد (گیدنز ۱۹۸۴، ۲۰۳). با توجه به این که ما در اواخر قرن بیستم و ابتدای قرن بیست و یکم شاهد بروز و شکل­ گیری جنبش­های مختلفی هستیم، به ویژه جنبش­هایی که در مقابل مدرنیته و فرآیند جهانی شدن شکل گرفته­اند، پرداختن به این موضوع اهمیّتی بسیار می­یابد. به­ویژه جنبش­های بنیادگرای دینی[۳] که خود را کاملاً در مقابل تمدن مدرن و جریان جهانی شدن[۴] یا جهانی سازی[۵] قرار داده­اند.
به نظر می­رسد که فرایند جهانی شدن بستر مناسبی برای توسعه­ی گونه­های  مختلف بنیادگرایی­ فراهم کرده است. فرهنگ­های ملی و محلی مختلف و درگیری آنها با یکدیگر و واکنش­هایی که آنها به یکدیگر نشان می­ دهند می ­تواند زمینه­ساز بروز انواع متفاوتی از بنیادگرایی شود (کاستلز، ۱۳۸۵: ۲۲). با توجه به این که جنبش­های بنیادگرا همگی در واکنش نسبت به بستر تاریخی و دینیِ بومی خود به وجود آمده­اند و پویایی ویژه­ای دارند، می­توان آن­ها رادر شمار جنبش­های اجتماعی آورد.
ویلسون[۶] در کتاب خود تحت عنوان رفتار جمعی، جنبش­های اجتماعی را به سه گروه تقسیم می­ کنند: جنبش­های «مبتنی بر ارزش»، «مبتنی بر قدرت» و «مبتنی بر مشارکت».  ویلسون در این باره می­گوید:
«جنبش­های اجتماعیِ مبتنی بر ارزش آن جنبش­هایی اند که به سببِ اعتقاد به ارزشِ برنامه­شان برای تغییر حمایت می­شوند. . جنبش­های مبتنی بر قدرت جنبش­هایی اند که به دنبال به دست آوردن قدرت، مرتبه یا شناخته شدن اعضایشان اند. .  جنبش­های مبتنی بر مشارکت به دنبال ارضاء اعضایشان از طریق ابراز و نمایش خود اند» (ویلسون،۱۹۷۳: ۱۷-۱۶).
از دیدگاه اسملسر[۷] دو نوع جنبش وجود دارد.  یکی جنبش مبتنی بر هنجار و دیگری جنبش مبتنی بر ارزش.  «جنبش مبتنی بر هنجار کوششی است برای جایگزین کردن، حفاظت کردن، جا انداختن یا ایجاد کردن هنجارهایی به عنوان اعتقاد عمومی».  «جنبش مبتنی بر ارزش کوششی جمعی است برای جایگزین کردن، حفاظت کردن، جا انداختن یا ایجاد کردن ارزش­هایی به عنوان اعتقاد عمومی». « جنبش­های مبتنی بر هنجار جنبش­های اصلاحی اجتماعی را پوشش می­دهد و جنبش­های مبتنی بر ارزش شامل انقلاب­های سیاسی و دینی، به وجود آمدن یک فرقه و جنبش­های ملی، محلی، مسیحی، معتقد به سلطنت هزار سالۀ مسیح، ایده­آل و فرهمند هستند» (اسملسر،۱۹۶۲: ۳۱۳-۲۷۰).  با توجه به این تعاریف به نظر می­رسد که جنبش­های بنیادگرا جنبش­های مبتنی بر ارزش باشند.
اما بحث از بنیادگرایی قبل از هر چیز مستلزم تاملات نظری/ روش­شناختی است. وقتی از بنیادگرایی صحبت می­کنیم از چه و دربارۀ چه کسانی سخن می­گوییم؟ آیا بنیادگرایی، که به عنوان واژه نخست در بستر پروتستانیسم آمریکایی پیدا شد، به مسیحیت محدود است یا به همان میزان در ادیان بر آمده از خاور نزدیک همچون یهودیت و اسلام نیز وجود دارد؟
چنان که ماکس وبر[۸] در ابتدای قرن حاضر توضیح داد، برای مفهوم­سازیِ واژه­ی بنیادگرایی نیز می­توان رویدادها، حوادث، نوشته­ها و. را در یک دوره­ زمانی مشخص گردآورد و از یک سازه­ی ذهنی، یا آنچه وبر نوع آرمانی[۹] می­نامد، سخن گفت. برای شناخت پدیده­ای چون بنیادگرایی، ضرورتاً باید برخی داده­ ها را گلچین کرد و مقدم داشت و برخی را نادیده گرفت. بنابراین، طبق تلاش­های تحقیقاتی جدی (کاپلان[۱۰]،۱۹۸۷ بروس لارنس[۱۱]، ۱۹۸۹، مارتی و اپل بی[۱۲]،۱۹۹۱)، ارائه تعریفی جامع از واژه­ای چون بنیادگرایی بسیار دشوار است. فاندامنتالیسم[۱۳] مانند همه واژه­هایی که به ایسم ختم می­شوند یک نوعِ آرمانی یا یک سازه­ی ذهنی است؛ بر این اساس، در مواجهه با چنین واژه­هایی،  باید تحقیق خود را با پرسش­هایی دربارۀ ویژگی های این مفهوم آغاز کنیم.
از مهمترین تلاش­هایی که برای توضیح ماهیت جنبش­های بنیادگرا به عمل آمده است، محققان مسائل مفهومی و روش­شناختی را مطرح کرده­اند. این نویسندگان با طرد رویکرد ذات گرایانه به این اعتبار که به دنبال مجزا کردن ویژگی­های جوهری و ذاتی مشترک جنبش­های بنیادگراست، با اشاره به مباحث ویتگنشتاین[۱۴] ترجیح می­ دهند از «شباهت خانوادگی» جنبش­های بنیادگرا سخن بگویند. در همین راستا در رابطه با مسأله­ کاربرد واژه­ی بنیادگرایی به شکل میان فرهنگی، محققان دانشگاه شیکاگو که طرح وسیع «پروژه بنیادگرایی» را در پیش گرفتند، جلد اول آن را با عنوان «انواع مشهود بنیادگرایی» با رویکردی متکثر و میان­فرهنگی به تعریف بنیادگرایی اختصاص داده­اند. مارتین مارتی و اسکات اپلبی به منظور فاصله گرفتن از رویکرد ذات­گرایانه، به جای ویژگی­های جوهری، از شباهت خانوادگی این مفهوم بحث کرده­اند(مارتی،۱۹۹۱: ۸۴۳-۸۱۴).
طبق دیدگاه آنها، هنگامی که از بنیادگرایی سخن به میان می­آید منظور گروه­هایی دینی است که در واکنش به بحرانی ظاهر می­شوند، بحرانی که به تصور آنان هویت گروهی­شان را تهدید می­ کند؛ خود را درگیر با مجموعه ­ای از «دیگران» شامل پیروان دنیوی­شدن[۱۵]، نوگراها، ناسیونالیست­های این جهان باور و نمادهای مدرن و دنیوی می­بینند که توسط مدافعان این ارزشها ایجاد شده  است؛ همواره مترصد اند تا به گونه­ای «دیگران» را شیطانی جلوه دهند؛ اغلب رویدادهای تاریخی را بخشی از یک الگوی بزرگ و رستاخیز­شناسانه می­دانند که در پرتو آن همه چیز در جهت هدف غایی مورد نظر آنها پیش می­رود؛ هر گونه خودآگاهی تاریخی را رد می­ کنند؛ برای محافظت از خود در برابر بیگانگان، مرزهای فرهنگی، ایدئولوژیک و اجتماعی محکمی دور خود می­کشند؛ اندیشه و عملشان بر پیروی محض از رهبر کاریزماتیک استوار است که در عین­حال مفسر متون کلاسیک دینی آنها است (مارتی، ۱۹۹۱: ۸۲۲-۸۲۰).
مارتی و اپلبی ضمن جمع بندی یافته­ های خود، بنیادگرایی را چنین توصیف می­ کنند:
گرایش و عادتی ذهنی در میان اجتماعات دینی، که به لحاظ الگویی در اشخاص و جنبش­های خاص متجلی می­شود، اشخاص و جنبش­هایی که خود را استراتژی یا مجموعه ­ای از استراتژی­ها می­دانند که به واسطۀ آنها معتقدان مصیبت­زده سعی می­ کنند از هویت مستقل و خاص گروهی خود محافظت نمایند. با این احساس که در دوران معاصر هویت آنها تهدید شده است، سعی می­ کنند با استخدام مجموعه ­ای از دکترین، باورها و رفتارها از گذشته­ی مقدس خود، آن را مستحکم کنند. این بنیادهای بازیابی شده، در سایه­ی عمل­گرایی­ای زیرکانه، پالایش، تعدیل و تأیید شده­است و به عنوان سدی محکم در برابر تعدیات دیگرانی قرار می­گیرد که می­خواهند مومنان را به ورطه­ی بی­دینی و فضای فرهنگی اجتماعی غیر دینی بکشانند. (همان: ۸۳۵)
بروس لارنس در مطالعات خود، مطرح می­ کند که واژه بنیادگرایی را می­توان در مورد جنبش­های غیرمسیحی نیز به کار برد، «مشروط بر آنکه به ویژگی­هایی از این جنبش­ها توجه شود که حاصل جمع آنها کارآمدتر از کارکرد پراکنده و مورد ادعای آنها باشد.» لارنس در می­یابد که بنیادگرایی به بهترین وجه در قالب ایدئولوژی دینی تصویر شده است، مفهومی دال بر مجموعه ­ای از باورها، نگرش­ها و مفروضات قطعی و غیرقابل پرسش که مجموعاً موجب شکل­ گیری چارچوبی می­شود که قابلیت طرح همه پرسش­های دیگر در آن وجود دارد (لارنس، ۱۹۸۹: ۹۵)
لارنس تأکید خاصی بر خصلت در اقلیت­بودن و روحیه­ی مبارزه­جویی و اپوزیسیونی گروه­های بنیادگرا دارد. از نظر لارنس، تنها و محکم­ترین مخرج مشترک آنها مخالفت با جریان­ها و نهادهایی است که طرفدار ارزش­های روشنگری بوده و پرچم این جهان باوری یا مدرنیسم را تکان می­ دهند» علاوه بر این،  تنفر و ترس از مدرنیسم، فصل مشترک ادبیات بنیادگرایی است. (همان، ۵)
وی معتقد است که جنبش­های بنیادگرا در برخی ویژگی­ها با یکدیگر اشتراک دارند: ۱ـ غالباً متشکل از «مردان نخبه­ی درجه دو» اند که تحت زعامت رهبر کاریزماتیک فعالیت می­ کنند؛ ۲ـ از فرهنگ گفتمانی تکنیکی، نظیر هلاخای یهود یا شریعت اسلامی بهره می­جویند؛ ۳ـ ادعای مطلق بودن و تابعیت بی­چون و چرا از متن مقدس را دارند و صلاحیت دریافت معانی متون مقدس را در انحصار گروهی از رهبران برگزیده می­دانند.
از نظر لارنس، پرسش­هایی که تعیین­کننده­ یک جنبش بنیادگرا است از این قرار است: آیا آنها اقلیتی طرفدار آرمان­گرایی موجود در متون مقدس و مخالف نظم موجود اند؟ آیا رهبران آنها متشکل از مردان نخبه­ی درجه دو اند که از طریق ایدئولوژی دینی به یکدیگر پیوند خورده و از یک زبان تکنیکی مخصوص به خود بهره می­گیرند؟ علی رغم ادعاهای آنها درباره  پیشینه­های دور و نزدیک­شان، آیا بنیادگرا بودن آنها صرفاً از این رو است که با ایدئولوژی­های عصر مدرن  مخالفند؟ (همان ،۲۳۶)
در تعریف مفهوم بنیادگرایی، لیونل کاپلان رویکرد نسبتاً متفاوتی در پیش گرفته است. همگام با مارتی، اپلبی و لارنس درباره پوچ بودن تعریف جوهرگرا، او نیز مانند لارنس بر آن است که جنبش بنیادگرا را باید به واسطۀ اهمیت «دیگران»­ی تعریف کرد که چنین جنبشی دائماً در تضاد و درگیری با آن است. با وجود این که وی بنیادگرایی را پدیده­ای مدرن می­داند، هشدار می­دهد که مبادا بنیادگرایی و مدرنیته را دوقلوهای متضاد بدانیم. در عوض، او معتقد است که باید بنیادگرایی و مدرنیته را در رابطه­ دیالکتیکی با یکدیگر دانست. (کاپلان،۱۹۸۷: ۹)
رویکرد دیگر به این مسئله را جاناتان وبر[۱۶] طرح کرده است. او به جای بنیادگرا خواندن جنبش­های مذکور با توجه به ویژگی­هایشان، می­گوید باید بر چگونگی کاربرد این واژه از سوی کسانی که دیگران را بنیادگرا می­خوانند تکیه کنیم. علاوه بر این، او معتقد است که باید در میان بنیادگرایان توجه خود را به ساختارهای ایدئولوژیکی معطوف کنیم که منتج به بنیادگرایی می­شوند و همچنین به شرایط خاصی توجه کنیم که موجب کاربرد این مقوله شده است. خواه این را پاسخی به مدرنیته بدانیم یا بازتحکیم انگاره­های راست دینی سنتی که اصحاب مدرنیته برای توضیح شفاف و هنجارمند مواضع خود آنها را بنیادگرا شناخته­اند. از نظر وبر، امتیاز این رویکرد این است که به جای تمرکز بر خود، بر دیگری تاکید می­ کند و هویت خود را با استعانت از مقوله­بندی بیرونی شکل می­دهد ( وبر،۱۹۸۷: ۹۷).
بسیاری از جنبش­های بنیادگرایی که پژوهشگران در باب آنها تحقیق کرده اند به این ایده­ی اسطوره­ای باور دارند که در یک مقطع زمانی خاص در گذشته، مسایل و تعارض­هایی که جامعه مدرن را به ستوه آورده ( مسائلی از قبیل اعتیاد به مواد مخدر و الکل، بی­بندوباری جنسی، اعمال جنایتکارانه و آزار کودکان) بسیار کمتر از زمان حال بوده است. بنیادگرایان مسلمان تمایل دارند که این عصر طلایی را همان دوره تاریخی تلقی کنند که حضرت محمد (ص) و جانشینان بلافصل وی، زمام حکومت را در دست داشتند؛ هر چند که در حافظۀ جمعی مسلمانان، این دوره­ معصومیت و آرامش به دوران پیشااستعماری نیز پیوند خورده است.(آرمسترانگ[۱۷]،۲۰۰۰: ۳۳)
بنیادگرایان آمریکایی، دهۀ ۱۹۵۰ را عصر ایده­آل و طلایی خود تلقی می­ کنند؛ دهۀ پس از پیروزی آمریکا در جنگ جهانی دوم و پیش از سرخوردگی­های ناشی از جنگ ویتنام و شورش جوانان دهۀ ۱۹۶۰ ( که همراه با گسترش مواد مخدر، سکس و راک اندرول[۱۸] بود.) اما بنیادگرایان آمریکایی، مثل بنیادگرایان اسلامی، به دوره­ای تاریخی نظر دارند که از آن منشا و ریشه گرفته­اند. برای بنیادگرایان آمریکایی[۱۹] این دوره عبارت است از دورۀ انقلاب آمریکا، انقلابی که تصور می­شود پدران بنیادگذارش مسیحیان خداترسی بوده اند(کاپلان،۱۹۸۷: ۶۳).
برخی از بنیادگرایان یهودی[۲۰] در این زمینه به دوران داوود و دوران سلیمان، سازنده معبد نخست در اورشلیم، بازمی­گردند. از نظر آنان، احیا و بازسازی این معبد، مستلزم نابودی دو عبادتگاه مسلمانان است: یکی «قبه الصخره» و دیگری «مسجدالاقصی» که پیامبر اسلام از آنجا معراج کرده است. بنیادگرایان یهودی دیگری از نوع هاردیم[۲۱] و اعضای فرقه حاسیدی[۲۲] به یک دوران تازه­تر نظر دارند. اینان، که کت­های فراک (بلند) می­پوشند و کلاه­های لبه پهن بر سر می­گذارند مثل اجداد خود در گتوهای[۲۳] اروپای شرقی در سده هیجدهم موهای سر و صورت خود را بلند می­ کنند و به دنبال حفظ یکپارچگی و خودگردانی جوامع خود بر اساس هلاخا[۲۴] هستند. گروه­های راست کیش یهودی که به شدت پایبند اجرای هلاخا هستند به واسطۀ امتناع بنیادگرایانه از ترک وضع تبعید دچار محدودیت­­های بسیاری شده بوده ­اند؛ آن هم مدت­ها پیش از این که آزارهای یهودی­ستیزانه ای که باعث بازگشت آنان به گتوهای اروپای شرقی شد آغاز شده باشد. آنان در پی وقوع هولوکاست به فلسطین انتقال داده شدند، اما این انتقال بیشتر از سر ضرورت بود تا از سر انتخاب. نحوۀ برخورد این گروه از یهودیان بنیادگرا با حکومت صهیونیستی اینجهان باور حاکم بر اسراییل طیفی را شامل می شود که یک سر آن عدم شناسایی رسمی این حکومت و سر دیگر آن همکاری و سازش با این حکومت است(بائومل[۲۵]،۲۰۰۶: ۱۲).
در این تحقیق، با توجه به چارچوب نظری انتخاب شده، تعریف آلموند[۲۶] از بنیادگرایی دینی را به عنوان تعریف ابتدایی می­پذیریم. بنیادگرایی الگویی قابل تشخیص از مبارزۀ دینی است، که به وسیله معتقدین واقعی به کار می­رود تا جلوی فرسایش هویت دینی را بگیرد و باعث تقویت مرزهای اجتماعات دینی شود و تلاش می­ کند جایگزین با ارزشی برای رفتارها و نهادهای دنیوی فراهم کند. همچنین پاداش فداکاری اعضای جنبش­های بنیادگرا معمولاً از طریق رهبران به جهان آخرت موکول می­شود (آلموند،۲۰۰۳: ۱۷-۱۴).
به­نظر می­رسد بنیادگرایی یک پدیدۀ دینی ـ فرهنگی جهانی است، که امروزه تبدیل به یک نگرانی در عرصه جهانی شده است. واقعه­ی یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ دوباره به بسیاری از جامعه­شناسان یادآوری کرد که دین مسئله­ای مهم در دوران معاصر است (امرسون[۲۷]،۲۰۱۰: ۷۳). و گویا جامعه شناسی دین بعد از آغاز قرن بیست و یکم و پرداختن به بحث بنیادگرایی و تروریسم دوباره احیا شد. در واقع بنیادگرایی و تغییر ادیان در بستر جهانی­شدن موضوع اصلی تحقیقات جامعه­شناختی در دهه­های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰  شده است و نظریه پردازان برجسته­ای در جامعه شناسی دین آثاری را در این زمینه نوشته اند مثل: بنیادگرایی (بروس[۲۸]،۲۰۰۰)، بنیادگرایی جهانی (لکنر[۲۹]،۱۹۹۳)، جنگ مقدس: ظهور بنیادگرایی مسیحی، یهودی و اسلامی (هایرو[۳۰]،۱۹۸۹)، دین و جهانی شدن (بیر[۳۱]،۲۰۰۶)؛ بنابراین، جامعه ­شناسی دین به عنوان حوزه­ای از تولید دانش و روشی برای تفکر درباره فهم تجربه­های دینی انسان در سال­های اخیر به شکل خاص درگیر مسئله بنیادگرایی دینی است.
پیش از پرداختن به بنیادگرایی به عنوان مسئله­ای اجتماعی، بد نیست که به ریشه ­های تاریخی این واژه بپردازیم. واژه «بنیادگرایی» در اوایل سدۀ بیستم میلادی، در کالیفرنیای جنوبی، یکی از پرشتاب­ترین مناطق آمریکا از حیث توسعه اقتصادی، پدیدار شد. درست در همان مکان و زمانی که صنعت فیلم­سازی هالیوود در حال شکوفایی بود، پدران بنیادگرایی مسیحی در حال ظهور بودند. میلتون و لیمن استیوارت[۳۲]، دو برادر مسیحی مومن که از راه استخراج و فروش نفت در کالیفرنیا  ثروت هنگفتی اندوخته بودند، در سال ۱۹۱۰ برنامۀ پنج ساله­ای را برای حمایت مالی از تولید و چاپ مجموعه ­ای از جزوه­های دینی جهت نشر مجانی میان گروه­های زیر در سرتا سر جهان آغاز کردند: کشیش­های پروتستان، انجیل­گراها، مبلغان دینی، استادان الهیات دانشگاه­ها، دانشجویان رشته الهیات، دبیران نهادهای دینی، مسئولان کلاس­های تعلیمات دینیِ کلیساها در روزهای یکشنبه، کارکنان کلیساها و ویراستاران ناشران کتاب­های دینی.
جزوه­های نام برده شده، که زیر عنوان بنیادها:گواهی­حقیقت[۳۳] به قلم تعدادی از علمای سرشناس دینی آمریکایی و بریتانیایی نوشته شده بود، یک هدف را دنبال می­کرد و آن متوقف ساختن چیزی بود که برادران استیوارت و گردآوردندگان­شان از آن به عنوان «زوال باورهای بنیادین مسیحیت پروتستان» یاد می­کردند. این باورهای بنیادین عبارت بود از: خطاناپذیری انجیل؛ خلق مستقیم کائنات و بشریت از هیچ توسط خداوند (برعکس آن چیزی که در نظریه داروین بیان شده)؛ واقعیت داشتن معجزه؛ تولد عیسی (ع) از مادر باکره؛ واقعیت داشتن تصلیب عیسی (ع) و زنده شدن  جسمانی وی؛ تاوان کشیدن مسیح به جای انسان­های گناه­کار (آموزه­ای که بر اساس آن مسیح مرد تا گناهان انسان­ها در درگاه خداوند بخشیده شود)؛ و بازگشت قریب­الوقوع عیسی (ع) برای قضاوت و حکومت بر جهان.
در نهایت حدود سه میلیون نسخه از جزوه­ی  بنیادها: گواهیِ حقیقت در هر دو سوی اقیانوس اطلس منتشر شد. پسوند «گرا» را کرتیس لی لوز[۳۴] در سال ۱۹۲۰ به آخر واژۀ بنیاد افزود. او اعلام کرد که بنیادگرایان کسانی اند که آمادگی شرکت در نبرد بزرگ برای احیا و پاسداری «بنیادها» را دارند. (روتون[۳۵]،۱۳۹۱: ۲۷-۲۴) (مارسدن[۳۶]،۲۰۰۶: ۱۷-۱۳)

۱ـ۱ـ۲ـ  طرح مسئله:

تا میانۀ دهۀ ۱۹۷۰ این تصور فراگیر وجود داشت که سیاست دارد از دین جدا می­شود و همچنان که جوامع صنعتی­تر می­شوند، باور و عمل دینی هم بیشتر به حوزه­ اندیشه­ها و فعالیت­های شخصی و خصوصی محدود خواهد شد. زوال اهمیت سیاسی و اجتماعی دین در غرب ریشه در سنت­های علوم اجتماعی داشت که از اندیشه­های چهره­های شاخصی مثل کارل مارکس[۳۷]، امیل دورکیم[۳۸] و ماکس وبر[۳۹] نشأت گرفته بود. همگی این عالمان، هر یک به شیوه­ای متفاوت اصرار داشتند که دنیوی کردن[۴۰] عنصر ریشه­ای در مدرنیزه کردن جامعه است. ماکس وبر تصور می­کرد که فرایندهای صنعت­گری مدرن، که از نظر وی مشخصۀ اصلی­اش عبارت بود از روابط کارکردی شخصی­زدایی شده و افزایش اداری شدن، اگر نه به سوی مرگ نهایی خدا، دست کم به سمتِ افسون­زدایی از جهان حرکت می­ کند. او معتقد بود نیروهای قدسی­ای که جهان­های قرون وسطایی را پی ریزی کرده بودند، اسطوره­زدایی خواهند شد (مک کارتی[۴۱]،۲۰۰۳: ۱۰۱ ).
انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹ به جد به خِرد قراردادی فوق صدمه زد و درستیِ آن را زیر سئوال برد. تا اوایل دهه ۱۹۸۰ روشن شده بود که کوشندگی دینی در اصل محدود به جهان اسلام نیست و جنبش­های تازهِ سیاسی­شده در عمل، در هر سنت دینی عمده­ای پا می­گیرد. راست جدید مسیحی مرزهای جدایی کلیسا و حکومت را که همواره در یک مسیر دنیوی سیر کرده بود، به چالش کشید و هر از گاه آن را محک می­زد. فروپاشی کمونیسم در اروپای شرقی به مثابۀ احیای بارز دین­پرستی همگانی تلقی شد، و آمریکای لاتین و مناطقی از آفریقا در معرض تغییر شکل­های دینی گسترده­ای قرار گرفتند؛ طوری که پنجاهه­گرایی داشت جای کاتولیک­گری را به عنوان یک سنت دینی غالب می­گرفت. با توجه به این که ژاپن و کره­جنوبی (پیشرفته ترین اقتصادهای صنعتی آسیا ) در رده­های بالای فهرست کشورهای پشتیبان جنبش­های دینی نو قرار دارند، فقط اروپای غربی و استرالیا ( یا به قول مارتین مارتی، «کمربند یخی معنوی») هم­ساز با نظریۀ اضمحلال تقدس همگانی باقی مانده­اند؛ نظریه­ای که با اعتمادبه­نفس بسیار از سوی پدران بنیادگذار  اجتماعی مدرن پیش بینی شده بود(روتون،۱۳۹۱: ۲۱۲-۲۱۰).
در شرایطی که دین یا تمایزهای دینی عنصری حیاتی در بنای هویت ملی یا در جایی ست که احساسات دینی در مسیر نبرد علیه استعمارگری تحریک می­شود؛ مثلاً در کشورهای جهان سوم دین و همچنین زبان­آوری دینی توانسته ابتکار عمل در بسیج و تهییج افراد را بدست بگیرد.  به همین دلیل، نظریه­ های متعددی برای توضیح و تبیین استمرار یا احیای اخیر دین ارائه شده است. در این نظریه­ها، بنیادگرایی دینی بخشی ریشه­ای به شمار می­آید.
از آن جا که جهت­گیری هر جنبش به لحاظ سیاسی، فرهنگی و دینی وابسته به نظام­ها و زیرنظام­های جامعه است، توجه به عوامل، فرصت­ها و محدودیت­های ساختاری که بر ظهور و شکل­ گیری این جنبش­ها اثر داشته است اهمیت اجتماعی این جنبش­ها را مشخص می­ کند. پرداختن به زمینه­ اجتماعی مشترک این جنبش­ها و بررسی عواملی که باعث می­شود مردم برای رسیدن به اهدافشان به سراغ رهبران دینی روند به خوبی می ­تواند بنیادگرایی را به عنوان مسأله­ای اجتماعی معرفی کند.
یکی از مشکلات پیش­ رو برای بررسی پدیده­ بنیادگرایی دینی تعریف و ایضاح مفهومی آن است. همانطور که در قسمت آغازین بیان شد، بنیادگرایی مفهومی است با پیشینه و بستر مسیحی پروتستان که امروزه به راحتی برای جنبش­های دینی در ادیان مختلف استفاده می­شود. بنابراین، این سئوال به وجود می­آید که آیا می­توان این مفهوم را برای جنبش­های مشابه در ادیان دیگر به­کار برد.
نکته دیگر غلبه­ی تعریف­های سردستی و رسانه­­ای از این پدیده، به­ویژه بعد از حملات یازده سپتامبر است(بیر،۲۰۰۶: ۱۵۶) (هیروت[۴۲]،۲۰۰۹: ۱۳) (میلتون[۴۳]، ۲۰۰۵: ۱۶).  به همین دلیل، گاهی از اوقات اصطلاح بنیادگرایی برای گروه­هایی به کار می­رود که دین را بسیار جدی می­گیرند، یا دین در دیدگاه آنها نقش پررنگی به­ویژه در عرصۀ عمومی دارد یا به بی­خطایی متنی مقدس معتقد اند اما با شیوه ­های بنیادگرایانه کاملاً بیگانه­اند. این اصطلاح همچنین ممکن است برای افرادی استفاده شود که از نظر دینی با ایمان اند، یا افرادی که مشتاق به انجام دادن عملی بازدارنده براساس اعتقادات راسخ دینی خویش اند. بنابراین، نه تنها مسیحیان معتقد در آمریکا و مسلمانان القاعده بنیادگرا خوانده می­شوند، بلکه گروه­های نوجوانی که برای پاک­کردن اشعار، آهنگ­ها و ویدئوها از اصطلاحات و صحنه­های مستهجن راهپیمایی می­ کنند یا گروه والدینی که خواستار محدودیت­های اینترنت در مدارس هستند را نیز می­توان بنیادگرا خواند. حال، این سئوال به وجود می­­آید که ویژگی­های جنبش بنیادگرا و فرد بنیادگرا چیست؟ مرز بین جنبش­های بنیادگرای دینی و جنبش­هایی که از صفت «دینی» برخوردار می­شوند، مانند جنبش­های احیاگر دینی یا جنبش­های نوین دینی، کجاست؟ و پاسخ به این سئوال نیازمند بررسی تطبیقی جنبش­های بنیادگرا برای دست­یابی به ویژگی­های خاص این جنبش­هاست.
از طرف دیگر، چنان که پیش از این گفته شد، بعد از وقایع یازده سپتامبر،به­دلیل همین غلبه­ی رسانه­ای در معرفی بنیادگرایی به افکار عمومی جهان، گویا بستر مسیحی بنیادگرایی فراموش شد و اینکه این اصطلاح به برچسبی مناسب برای اسلام­گرایان رادیکال تبدیل شده است. این وضعیت باعث شد خشونت­گرایی و تروریسم به جزء لاینفک تعاریف ارائه شده از بنیادگرایی تبدیل شود. یعنی فقط جنبشی اسلامی با گرایش­های رادیکال خشونت­طالبانه (مانند القاعده، داعش، طالبان و.) به عنوان جنبش بنیادگرا به مردم معرفی شود. بنابراین، سئوال بعد این است که آیا خشونت­طلبی و استفاده از تاکتیک­های تروریستی مناسب­ترین راه برای شناسایی جنبش بنیادگرا است؟ و آیا این ویژگی می ­تواند صفت مناسبی برای شناخت چنین جنبش­هایی باشد؟
با توجه به توضیحات ارائه شده، به نظر می­رسد که مسأله­ این تحقیق حول محور این سئوالات شکل می­گیرد:
۱ـ در چه وضعیتی جنبش­های بنیادگرا رشد و فرصت ظهور پیدا می­ کنند؟
۲ـ ویژگی­های جنبش­های بنیادگرا  به عنوان شاخص متمایز کننده این شکل از جنبش چیست؟ با پاسخ­گویی به این پرسش­، می­توان دریافت که اصطلاح بنیادگرایی از بستر مسیحی خود چه قدر فاصله گرفته است.
۳ـ  به چه شکل می­توان بین جنبش­های بنیادگرا تمایز و تفکیک ایجاد کرد؟ یعنی اگر بین جنبش­های بنیادگرا ویژگی­های مشترکی وجود داشته باشد، به چه شکل می­توان بین آنها طبقه ­بندی انجام داد؟

۱ـ۱ـ ۳ـ ضرورت و اهمیت تحقیق:

هریک از تعاریفی که در بخش ابتدایی در مورد بنیادگرایی ارائه شد، فرض می­گیرد که بنیادگرایی دارای ویژگی­های فراملی و فرافرهنگی است؛ یعنی اکثر افرادی که به دنبال ارائه­ تعریفی از این مفهوم اند معتقدند که بنیادگرایی می ­تواند جدا از موقعیت­های تاریخی منحصر به فرد تعریف شود. در حالی که بعضی از منتقدان(لارنس،۱۹۸۹) معتقدند که اصطلاح بنیادگرایی را تنها برای پروتستان­های محافظه­کار آمریکایی می­توان به کار برد. چون اگر قرار باشد طبق بعضی از این تعاریف معیارهایی را برای بنیادگرایی مشخص کنیم، آن معیارها صرفاً برای پروتستانتیسم محافظه­کار آمریکایی صادق است و نه ادیان دیگر. به عنوان مثال، بسیاری از مسلمانان به بی­خطایی قرآن اعتقاد دارند و این ایده را جزء بنیاد­های اعتقادی خود قرار می­ دهند، اما نمی­توان به راحتی آنها را بنیادگرا خواند. چون اگر قرار باشد صرفاً بر اعتقاد به بی خطایی متن مقدس، که یکی از شاخص­های مهم در بسیاری از تعاریف بنیادگرایی است، تکیه کنیم، همه­ی مسلمانان بنیادگرا خواهند شد.
گروهی دیگر از منتقدان(لکنر[۴۴]،۱۹۹۳)، به عدم­توجه به تفاوت عمده­ی موجود بین انواع بنیادگرایی می پردازند. به عنوان مثال، عده ای بنیادگرایان مسیحی آمریکایی و بنیادگرایی ملی هندو را از نظر مفهومی یکسان می­گیرند. یا بعضی دیگر علاقه دارند تا این اصطلاح را فقط برای جنبش­های اسلامی رادیکال به­کار گیرند.
همانطور که در بخش طرح مسأله بیان شد، یکی از مشکلات عمده در مورد پدیده­ بنیادگرایی دینی روشن نبودن مرز این گونه از جنبش­ها با جنبش­هایی است که صفت «دینی» دارند، مانند جنبش­های احیاگر دینی[۴۵] و جنبش­های نوِ دینی[۴۶]. به همین دلیل، ممکن است افراد یا گروه­هایی که دغدغه­های دینی و اخلاقی دارند یا به دنبال حضور بیشتر دین در عرصه­ عمومی­اند بنیادگرا خوانده شوند. بنابراین، ایضاح مفهمومی بنیادگرایی دینی بسیار ضروری به­نظر می­رسد.

تعداد صفحه : ۲۷۲
قیمت : ۱۴۷۰۰ تومان

بلافاصله پس از پرداخت لینک دانلود فایل در اختیار شما قرار می گیرد

و در ضمن فایل خریداری شده به ایمیل شما ارسال می شود.

پشتیبانی سایت :        ****       [email protected]

در صورتی که مشکلی با پرداخت آنلاین دارید می توانید مبلغ مورد نظر برای هر فایل را کارت به کارت کرده و فایل درخواستی و اطلاعات واریز را به ایمیل ما ارسال کنید تا فایل را از طریق ایمیل دریافت کنید.

***  *** ***