Get a site

دسته: روانشناسی

پایان نامه با موضوع الگوهای دلبستگی بزرگسالان

.estp-changedby-essin a{color:#0174DF !important}

بالبی (۱۹۷۳؛ به نقل از یوسفی، ۱۳۸۹) رفتار دلبستگی را  به عنوان هر شکلی از رفتار که موجب به دست آوردن یا از دست ندادن برخی افراد مهم و ترجیح داده شده و حفظ همجواری با آنهاست که معمولاً به عنوان قوی تر یا داناتر تصور می شوند تعریف می کند. اینسورث (۱۹۸۹) با اشاره به این معیار(قوی تر/ داناتر) بالبی، برای تشخیص و تعیین چهره دلبستگی کودک و بزرگسال اشاره کرده است.

در کودکی روابط دلبستگی بین طفل (مراقبت جوینده) و مادر(مراقبت کننده) ظاهر       می شود، در بزرگسالان روابط دلبستگی معمولا بین همسالان است (اینسورث، ۱۹۸۹).

تفاوت دیگر در ماهیت تقابل است اگرچه بالبی (۱۹۸۰) تصریح کرده که در نظام دلبستگی مراقبت کردن رابطه ای متقابل است و با تشویق دو جانبه و تعامل متقابل بین چهره دلبستگی و طفل مشخص می شود یعنی پویایی والد- نوزاد یک سویه یا یک جانبه است، والد مراقبت می کند و نوزاد رفتارهای دلبستگی (جستجوی مراقبت) را به نمایش می گذارد. در حالی که روابط دلبستگی در بزرگسالان فرایند متقابل تر یا برابر تری را می طلبد که در برگیرنده هر دو کنش جستجوی مراقبت و ارائه مراقبت باشد، به عبارت دیگر در بزرگسالان نقش ها (مراقبت کننده و مراقبت جوینده) قابل جابه جایی با یکدیگر هستند (به نقل از اینسورث، ۱۹۸۹).

رابطه دلبستگی کودک رابطه مکملی است و تصویر دلبستگی نسبت به مراقبت نخستین اوست. در مقایسه سبک دلبستگی بزرگسالان متقابل است و تصویر دلبسته او اغلب با همسر و شریک جنسی او است. تلفیقی از سه سیستم رفتاری شامل دلبستگی، مراقبت و مسئولیت و  ملاقات های جنسی، جزء موارد نخستین دلبستگی بزرگسالان است. شیور این را مبنا قرار داد که سبک دلبستگی که در کودکی مورد رشد قرار گرفت می تواند در تعهدات و رفتار های جنسی تأثیر گذار باشد (ویس، ۱۹۸۲؛ به نقل از نصوحیان، ۱۳۹۱).

در طفولیت فرایند جفت شدن مراقبت کننده و مراقبت شونده تقریباً همیشه فرایندی طبیعی است و هیچ شانسی برای انتخاب وجود ندارد، اما در دلبستگی بزرگسال این فرایند برای هردو طرف رابطه، با نوعی انتخاب همراه است (اصغری نژاد،۱۳۸۰).

نظام دلبستگی در بزرگسالان، غالباً نسبت به تصویری ایجاد می شود که روابط زناشویی با وی نیز وجود دارد، یعنی در تعامل با نظام رفتار جنسی عمل می نماید، همانگونه که برمن و همکاران (۱۹۹۴) نیز به آن اشاره کرده اند. نظام دلبستگی در نوزادان و کودکان از نظر نتیجه نهایی، بیشتر در خدمت بقای نوزاد عمل می کند درحالی که درمورد بزرگسالان فراهم آوردن واحد خانواده در خدمت تنظیم سطح بهینه پایدار و مداوم همجواری- فاصله با همسر است که معمولا به افزایش امکان بقاء نوع منجر می شود (به نقل از اصغری نژاد،۱۳۸۰).

علی رغم تفاوت های مفهومی دلبستگی در کودکی و بزرگسالی، فعالیت های نظری و تجربی در طول دو دهه گذشته نقش و اهمیت روابط دلبستگی در چرخه حیات را به وضوح مورد تأیید قرار داده است و افزایش قابل ملاحظه ای  در فراوانی نظریه ها و تحقیقات تجربی  در این زمینه مشاهده می شود که همگی نشان دهنده این نکته اند که دلبستگی نقش مهمی را در پیوندهای بزرگسالان شامل روابط عاشقانه و زناشویی بازی می کند (سیمپسون، ۱۹۹۰).

۲-۲-۱۳-۱۰- الگوهای فعال درونی

به طور کلی مفهوم الگو های فعال درونی، مفهوم اصلی نظریه دلبستگی بالبی (۱۹۶۹) است. زیرا این الگوها ی فعال درونی (یا بازنمایی های ذهنی[۱]) به عنوان ساز و کاری (مکانیسمی) معرفی شده است که به وسیله آن تجربیات دلبستگی اولیه، سراسر زندگی یک فرد را تحت تأثیر قرار
می دهد. او اینگونه فرض می کند که این الگو، فرد را برای پیش بینی و مدیریت جهان توانا
می سازد، زیرا افراد هم به الگو محیطی نیازمندند (الگو محیطی) و هم به یک الگو از مهارتها و استعدادهای بالقوه (الگوی ارگانیسمی). بالبی این الگو فعال درونی را همانند نقشه یا طرح می بیند که برای تشخیص و پیش بینی رفتار دیگران در تعامل اجتماعی و همچنین طرح ریزی رفتار خود شخص برای پیشرفت به سمت اهداف روابط استفاده شده اند (فینی و نولر، ۱۹۹۶).

الگو های فعال درونی به عنوان رشد گسترش رابطه کودک تصور شده اند به گونه ای که کودک روابطش را از میان رفتارهایی مثل درخواست های توجه و آرامش، کشف می کند. هنگامی که والدین تعاملاتشان با فرزندانشان حمایت کننده و همیار باشد، کودکان احتمالاً الگوهای فعال درونی را این گونه توسعه می دهند که برای داشتن روابط مثبت با دیگران توانمند هستند و در ضمن در می یابند که توانایی کشف همراه با اطمینان و تسلط را هم دارند(فینی و نولر، ۱۹۹۶).   به طور کلی رویکردهای متفاوت از زبان های متفاوتی برای توجیه الگوهای ساختار ذهن، ماهیت تفکر، خصوصیات روابط صمیمی و از این قبیل بهره برده اند. برای مثال ذکر بازنمایی های درونی توصیف شده در روان تحلیل گری برحسب یک دنیای استقراریافته درونی با اشیای درونی و روابط میان آنهاست. در روان شناسی شناختی تمرکز بر طرحواره[۲] است که فرضیه های زمینه ای و نسبتاً تغییرناپذیر و پابرجا درباره خود و روابط می باشند. دیدگاه سیستمی به اصلاح و اسنادهای رویداد[۳] علاقمند است که تسلسل های رفتار خود در رابطه با دیگران است که زمینه اش در کودکی چیده شده است و به روابط بعدی رنگ و شکل می دهد. اما نظر بالبی از این پدیده الگو فعال درونی است که یک واژه عامدانه انتخاب شده به عنوان زبان عمل[۴] می باشد که برگرفته از فرایند دانشمند- عامل[۵] پیاژه ای است به معنای اینکه کودکان جهانشان را اینگونه استنباط می کنند. بنابراین الگو فعال درونی بیشتر ساختی شناختی دارد تا مربوط به نظریه های روان تحلیلی باشد (بطلائی، ۱۳۸۷).

در طول زمان، نوزاد ویژگی های تکرار شونده تعاملات خود را به عنوان بازنمایی های شناختی عاطفی تعمیم یافته از خود و دیگری در روابط سازمان می دهد. بر طبق نظر بالبی، الگوهای فعال درونی دلبستگی، ساختار یادگیری انباشته شده کودک است که به طور مؤثر به برانگیختن توجه مثبت و جلب نظر مراقب می پردازد. بنابراین الگو فعال درونی به نوزاد اجازه     می دهد که پاسخ های مراقب را پیش بینی کند و خود را با رفتارهای او برای به حداکثر رساندن درگیری عاطفی ملایم و بی خطر سازگار نماید (تالبوت و مک هیل[۶]، ۲۰۰۳؛ به نقل از نصوحیان، ۱۳۹۱).
پایان نامه
الگوهای دلبستگی بزرگسالان احتمالا بازتاب پیچیدگی و تراکم شبکه ای روابط معلول بزرگسالان است. همان طور که برترتون[۷] (۱۹۸۵) خاطر نشان می سازد، الگوهای زود شکل یافته در زندگی در سراسر عمر مؤثر باقی می مانند و در پاسخ به تجارب جدید سازگار پذیرند. همچنین او عنوان می کند که اصلاح الگوهای فعال، مهم و حیاتی است به خصوص در کودکی که رشد نسبتاً سریع است و تغییر، هنجار تلقی می شود. با این حال در شخص یا محیط ممکن است منجر به اصطلاحات مهیج تر الگوهای فعال شود. اگرچه بالبی تغییر را، حتی در این شرایط هم کند و مشکل می بیند، اما در کل ادعا نمی کند که الگوهای فعال در سراسر زندگی ثابت اند بلکه عنوان می نمایند تجربه آغازین با مراقب اولیه بر الگوهای رشد یافته در کودکی بسیار تأثیر گذار هستند. یکی از دلایلی که الگوها  فعال احتمالاً نسبت به تغییر مقاوم هستند این است که آنها مکرراً تأیید می شوند، یعنی از اعمال مبتنی بر این الگو نتایجی تولید می شود که آنها را تقویت می کند ( به نقل از کولینز و رید، ۱۹۹۴).

گذشته از اینها شواهد چندی در دست است که افراد ممکن است الگو های متفاوتی را در روابط مختلف خود رشد و توسعه دهند. برای مثال یک فرد ممکن است با مادر، ایمن اما با پدرش ناایمن باشد (فینی و نولر، ۱۹۹۶).

نکته بسیار مهم درمورد الگوهای فعال این است که تفاوت های فردی در سبک دلبستگی، بازتاب تفاوت های نظام مند در این الگوهای اساسی از خود و دیگران است که در آغاز کودکی شکل گرفته و از میان تجربه های متعدد تغییر و اصلاح یافته است. به نظر ماین و همکاران (۱۹۸۵) سه سبک دلبستگی معرفی شده توسط اینسورث و شاگردانش در واژه هایی برای ارجاع به انواع خاص الگوهای فعال درونی روابط هستند. الگوهایی که نه تنها احساسات و رفتار را بلکه توجه، حافظه وشناخت را نیز هدایت و اداره می کنند (به نقل از فینی و نولر، ۱۹۹۶). متعاقباً کولینز و رید(۱۹۹۴) نیز عنوان می کنند الگوهای فعال باید مشتمل بر چهار مؤلفه که از درون باهم در ارتباطند تصور شوند:

۱-خاطرات تجارب مرتبط  با دلبستگی (به خصوص آنهایی که شامل چهره های دلبستگی اولیه می‌شوند).

۲-عقاید و نگرش ها و انتظارات از خود و دیگران در ارتباط با دلبستگی

۳-اهداف، نیازهای مرتبط با دلبستگی

۴-راهبردها و طرح هایی برای بدست آوردن اهداف مرتبط با دلبستگی

۲-۲-۱۳-۱۱- الگوی چهار گروهی دلبستگی بزرگسال

همانند تحقیقات اولیه که بر روی سبک های دلبستگی در نوزادان و کودکان انجام گرفته است، تحقیقاتی نیز در زمینه دلبستگی بزرگسالان انجام شده که از همان سه سبک دبستگی ایمن، ناایمن اجتنابی و ناایمن دوسوگرا در کودکان اقتباس شده است. این سبک ها از نظر عملکردی هماهنگ با طبقه بندی اصلی اینسورث و دلبستگی در کودکان می باشد (هازان وشیور، ۱۹۸۷؛ لیبرمن[۸]، ۲۰۰۲).

اولین گام دور شدن از مقیاس های گروهی و مفهوم سازی دلبستگی به عنوان یک       سنخ شناسی(سبک های دلبستگی)، معرفی مقیاس های نوعی لیکرت توسط لوی و دیویس[۹] (۱۹۸۸) به نوعی تصحیح مقیاس هازان و شیور بود. یعنی حرکت از سبک دلبستگی به سوی ابعاد دلبستگی. بدین ترتیب که به جای انتخاب یک گروه واحد، از شرگت کنندگان خواسته می شد تا خود را با توصیف هازان و شیور مقایسه کنند و گزارش دهند چگونه خصوصیات هرکدام از این توصیف ها مربوط به خودشان است (با بهره گرفتن از مقیاس لیکرت از اصلاً تا کاملاً) (نصوحیان، ۱۳۹۱). تکامل عمده بعدی در بی اثر شدن توصیفات گروهی مربوط به کولینز و رید (۱۹۹۰) و سیمپسون (۱۹۹۰) بود. کولینز و رید، مقیاس دلبستگی بزرگسال را باتوجه به مقیاس هازان و شیور توسعه دادند و سیمپسون، با تجزیه مقیاس هازان و شیور به آیتم های جداگانه، اندازه گیری سبک دلبستگی را بوجود آورد. به طور کلی مطالعات پیشین تلاش کرده اند تا سبک دلبستگی را به دو بعد کاهش دهند و تقریباً به دو عاملی که بارثومولیو[۱۰](۱۹۹۰) از هم متمایز نموده است، منتج شده اند. در واقع الگوی هازان و شیور که توصیف در سه طبقه داشت و مبتنی بر طبقات موقعیت ناآشنای اینسورث بود، برخی از مشکلات را در استفاده از آن به عنوان مقیاس گزینه اجباری مشخص کرد. اما تحلیل عامل سه عبارت مقیاس هازان وشیور را در دو بعد اصلی نشان  می داد، راحتی با نزدیکی[۱۱] و اضطراب در روابط . راحتی با نزدیکی یک بعد دو قطبی است، با ایمنی در یک قطب آن، اجتناب در دیگر سوء . اما اضطراب در روابط مربوط به دلبستگی های دوسوگرا می باشد (بینگ و هال[۱۲]، ۱۹۹۹؛ به نقل از بطلائی، ۱۳۸۷). فینی، نولر و هان راهان[۱۳](۱۹۹۴؛ به نقل از بطلانی، ۱۳۸۷) نیز اضطراب در روابط و ناراحتی با نزدیکی (راحتی با نزدیکی) را مشخص نمودند که بعداً با عناوین اضطراب (نیاز برای تأیید، دل مشغولی با روابط، ترس از تنها ماندن) و اجتناب (ناراحتی با صمیمیت و نزدیکی) نامیده شدند.

 

اجتناب پایین
اضطراب بالا سبک دل مشغول سبک ایمن اضطراب پایین
سبک بیمناک اجتنابی سبک بی تفاوت اجتنابی
اجتناب بالا

شکل (۲-۳) محورهای اجتناب و اضطراب و سبک های چهارگانه دلبستگی بزرگسال (اقتباس از فرالی و شیور، ۱۹۹۸) .

 

بارثولومیو (۱۹۹۰) برحسب آنچه بالبی الگوهای فعال خود و چهره های دلبستگی نامیده بود، تفسیری از این دو بعد را فراهم کرد. او ادعا کرد این دو بعد مقیاس های اساسی دلبستگی بزرگسال، می تواند «الگوی خود» (مثبت در برابر منفی) و «الگوی دیگران» (مثبت در برابر منفی) مفهوم سازی شود.

این تفکیک به توسعه یک نظام طبقه بندی جدید دلبستگی به چهار گروه منتهی شد که میان دو نوع اجتناب تمایز قائل می شد. در نهایت به جای لفظ اجتناب، دو گروه هراسان (بیمناک[۱۴] ) و طرد کننده (بی تفاوت[۱۵] ) جایگزین شد و به جای لفظ اضطراب، لغت دل مشغول[۱۶] که مهمترین منظر این سبک است جایگزین شد(یرنوز- یابن[۱۷]، ۲۰۱۰).

بارثولومیو (۱۹۹۰) خاطر نشان نمود که تلفیق این دو بعد می تواند به جای سه تا، چهار الگوی اصلی دلبستگی را نشان دهد. او نام های فرضی چهار الگو خویش را تلفیقی از            سنخ شناسی های اینسورث، هازان و شیور، و ماین به این عناوین نامید: گروه مثبت- مثبت «ایمن». گروه منفی- مثبت «دل مشغول»، گروه مثبت- منفی«بی تفاوت» و گروه منفی- منفی «بیمناک».

الگو چهار گروهی بارثولومیو، همان طور که بیان شد مبتنی بر ادعای بالبی است که الگوهای دلبستگی بازتاب الگوهای فعال خود و چهره دلبستگی است. اما برطبق نظر بارثولومیو (۱۹۹۰) الگوهای خود می تواند به دو بخش تقسیم شود: یا مثبت (که درآن خود، شایسته و سزاوار عشق و توجه دیده شده است) یا منفی (که در آن، خود نالایق دیده شده است). به همین صورت الگوهای چهره دلبستگی، هم می تواند مثبت باشد (دیگری به عنوان فردی در دسترس و مراقبت کننده و دلسوز) هم منفی (دیگری به عنوان فرد طرد کننده) غیر مراقب و غیر قابل اتکاء (فینی و نولر، ۱۹۹۶).

بارثولومیو (۱۹۹۰) عنوان کرد الگوی فعال خود( مثبت، منفی) می تواند با الگوی فعال دیگری به منظور تعریف سبک های دلبستگی بزرگسال تلفیق شود.

 

  الگوی مثبت دیگران  
 الگوی منفی خود سبک دل مشغول سبک ایمن             الگوی مثبت خود
سبک بیمناک اجتنابی سبک بی تفاوت اجتنابی
  الگوی منفی دیگران  

شکل۲-۴ الگوهای مثبت و منفی از خود و دیگران

 

بنابراین چهار سبک از دو بعد اصلی بیرون آمده اند: موضوع الگوهای ذهنی (خود یا دیگری) و احساس غالب درمورد آن موضوع (مثبت یا منفی). همانطور که در شکل۲-۴ نشان داده شده است الگو خود، محدوده وابستگی به پذیرش دیگران را منعکس می کند (الگوهای منفی خود با وابستگی مرتبط شده است) و الگوی دیگری، محدوده اجتناب از روابط نزدیک را انعکاس          می دهد (الگو منفی دیگران با اجتناب در ارتباط است).

۲-۲-۱۳-۱۲- تغییر در دلبستگی

بالبی (۱۹۸۸) بیان کرد که الگوهای درونی که یک بار شکل گرفته اند، تقریباً در طول زندگی ثابت خواهند بود. در نتیجه محققان بحث ویژگی های روابط را بسط داده و بیان داشتند که در بیشتر موارد، تجارب آموخته شده در ارتباطات قبلی، در زمان حال به شکل یک الگو مورد استفاده قرار گرفته و روابط فعلی را شکل می دهند (به نقل از تبعه امامی، ۱۳۹۰). افرادی که درمورد دلبستگی تحقیق نموده اند بر این باورند که اشکال دلبستگی در طی زمان و مکان تقریباً ثابت هستند، رفتار دلبستگی سازمان دهی شده و منسجم است و همچنین انتظار رفتارهای دلبستگی خاص برای افراد خاص منطقی است. با این حال، بالبی (۱۹۸۲؛ به نقل از تبعه امامی،  ۱۳۹۰) درمورد تغییر دلبستگی نیز بحث کرد. به ویژه او تشخیص داد که در مواقع نیاز، تغییر در الگوها و رفتارهای دلبستگی نه تنها احتمالاً واکنشی است نسبت به حوادث آسیب زای خاص، بلکه سازگارانه نیز می باشد. بنابراین، برای شناخت و درک  کامل نظریه بالبی فهم فرایندهای ثبات و تغییر اهمیت دارد.

علی رغم اینکه دلبستگی، صفتی نسبتاً ثابت با امکان تغییر درطول زمان قلمداد می‌شود (همیلتون[۱۸]، ۲۰۰۰) در نهایت شگفتی، اطلاعات کمی پیرامون مکانیزم های تغییر در دلبستگی بدست آمده است. با این وجود، این امکان وجود دارد که بتوان از طریق مداخلات آن را تغییر داد. آزمودن این مسئله که آیا می توان دلبستگی افراد را تغییر داد و چگونه این کار انجام می گیرد بسیار مهم است زیرا دلبستگی ایمن با ارتباطات بین فردی بهتر و شادتر مرتبط می‌باشد (کارنلی[۱۹]، پیتروموناکو و جف[۲۰]، ۲۰۰۹؛ کوباکو هازان، ۲۰۰۹).

بالبی (۱۹۸۸-۱۹۸۲) این فرضیه را مطرح ساخت که الگوهای دلبستگی در تمام طول زندگی فرد ثابت خواهد بود و لیکن در همان زمان این مسئله را نیز مطرح کرد که گذرگاه های رشدی وجود دارد که به موجب آنها مدل های دلبستگی می توانند تحت تأثیر تجارب جدید، اصلاح شوند (تبعه امامی، ۱۳۹۰).

تغییر در دلبستگی را می توان به عنوان سطحی از تغییر در پاسخ های رفتاری درنظر گرفت. برخی از این تغیرات در پاسخ های رفتاری عبارتند از: باز و همدل تر شدن، اصلاح       شیوه های تنظیم هیجان، تغییر در روابط خاص، تغییر در مدل های شناختی خود و دیگران. این مدل های شناختی نه تنها مضامین خاص بلکه قوانین سازماندهی اطلاعات در روابط دلبستگی را نیز در بر می گیرد. پس تغییرات دلبستگی می توانند هم در سطوح مختلف و در بافت های خاص با شرکای ویژه و هم در بافتی کلی تر و با سطوح عمومی رخ دهند (جانسون، ۲۰۰۴؛ به نقل از رسولی و پور ابراهیم، ۱۳۸۹).

بالبی(۱۹۸۰) در دست نوشته هایش بر این مسئله تمرکز کرده است که درمانگران چگونه می توانند به مراجعانشان کمک کنند تا به بینش جدیدی برسند و در نتیجه آنها را یاری دهند تا مدل های منفی دلبستگی شان را دگرگون سازند. این مدل های کلی دلبستگی به عنوان منبع اصلی پیوستگی بین روابط اولیه و آتی افراد درنظر گرفته می شوند. درواقع این مدل ها علاوه بر راهبردهای دلبستگی، خاطرات، باورها و اهداف مرتبط با دلبستگی را نیز شامل می شوند (به نقل از اینسورث و همکاران، ۱۹۷۸).

با توجه به دیدگاه سیستمی، نگریستن به تغییرات دلبستگی در قالب اصطلاحات انعطاف‎پذیری سودمند به نظر می رسد. در اصطلاحات دلبستگی، سلامتی به عنوان انعطاف پذیری  و توانایی سازگار کردن مدل های درونی و پاسخ های رفتاری با شرایط جدید تعریف می شود. بالبی (۱۹۶۹) بر این نکته پافشاری کرد که باز بودن مدل های فعال دلبستگی برای اصلاح و به روز شدن بسیار سودمند است. زیرا بدین وسیله فرایندهای دفاعی و محدود کننده تجربه هیجانی می‌توانند در این فرایند مداخله نمایند. تغییر نه تنها در مغز و قلب بلکه در تعاملات نیز رخ        می دهد.

۲-۳- پیشینه پژوهشی

به منظور بررسی پیشینه تحقیق و تعیین سهم پژوهش­های گذشته در روشن کردن ابعاد مختلف مسأله، منابع اطلاعاتی گوناگونی مورد بررسی قرار گرفت. لذا پژوهش­های به ‌عمل‌آمده در داخل و خارج از کشور، بر اساس ارتباط بیشتری که با موضوع تحقیق داشتند، در این قسمت بیان گردیده اند.

 

۲-۳-۱- پژوهش های انجام شده در داخل کشور

حجتی (۱۳۹۲) پژوهشی را با عنوان رابطه ابعاد شخصیت و راهبردهای تنظیم شناختی هیجان در میان مادران کودکان طیف اتیسم انجام داده است. بدین منظور ۸۸ مادر دارای کودک با اختلالات طیف اتیسم به روش سرشماری به عنوان نمونه انتخاب گردیدند. ابزارهای پژوهش شامل پرسشنامه پنج عامل شخصیت (NEO)، و پرسشنامه تنظیم شناختی هیجان گارنفسکی و کرایچ (۲۰۰۶) بود.  برای تجزیه و تحلیل داده ها از روش های آماری همبستگی گشتاوری پیرسون و رگرسیون چندگانه استفاده شد. نتایج نشان داد که بین ابعاد شخصیت و راهبردهای تنظیم شناختی هیجان همبستگی معنادار وجود دارد.  قوی ترین پیش بینی کننده راهبردهای تنظیم شناختی هیجان در میان مادران کودکان طیف اتیسم بعد روان رنجورخویی بود.

حسنی و همکاران (۱۳۸۷) طی پژوهشی به بررسی راهبردهای تنظیم شناختی هیجان براساس ابعاد روان نژندگرایی و برون گرایی اقدام نمودند. نتایج حاکی از آن بود که افراد
روان نژند گرا در برخورد با تجربه منفی، بیشتر از راهبردهای سرزنش خویش، پذیرش شرایط،
نشخوار فکری، دیدگاه گیری، تلقی فاجعه آمیز و سرزنش دیگران و افراد پایدار هیجانی از راهبردهای تمرکز مجدد مثبت و تمرکز مجدد بر برنامه ریزی استفاده می کنند. راهبردهای رایج در افراد برون گرا، تمرکز مجدد مثبت، دیدگاه گیری و ارزیابی مجدد مثبت بود. ضمن اینکه افراد درون گرا بیشتر از راهبردهای سرزنش خویش، پذیرش شرایط، نشخوارفکری، تمرکز مجدد بر برنامه ریزی، تلقی فاجعه آمیز و سرزنش دیگران استفاده می کردند.

ربوی (۱۳۸۸) در تحقیقی به بررسی رابطه ویژگیهای شخصیتی و توجه آگاهانه به حال با
سبک های تنظیم شناختی هیجان در دانشجویان دختر و پسر ورزشکار و غیرورزشکار دانشگاه تبریز پرداخته است. برای جمع آوری اطلاعات تحقیق از پرسشنامه اطلاعات فردی، پرسشنامه تنظیم هیجان گارنفسکی و کرایچ (۲۰۰۶)، پرسشنامه اصلاح شده شخصیتی آیزنک (۲۰۰۵) و پرسشنامه توجه آگاهانه به حال (MAAS) استفاده گردیده است. نتایج نشان داده است که در ورزشکاران، بین راهبردهای تنظیم شناختی هیجان ناسازگار و روان رنجورخویی رابطه مثبت وجود دارد. در میان ورزشکاران ویژگیهای برون گرایی و روان پریشی مجموعاً ۹/۱۶ درصد از واریانس راهبردهای تنظیم شناختی هیجان سازگار را تبیین می کنند، هم چنین ویژگیهای               روان رنجورخویی و توجه آگاهانه به حال مجموعا ً۲/۲۷ درصد از واریانس راهبردهای           تنظیم شناختی هیجان ناسازگار را تبیین می‌کند.

زارع و همکاران (۱۳۹۲) به ارائه مدل علی ابعاد دلبستگی و راهکارهای تنظیم هیجان با
واسطه گری خودکارآمدی اجتماعی و خودافشاسازی پرداختند. درﻫﻤﻴﻦراﺳﺘﺎ ۳۸۴ داﻧﺸﺠﻮی ﻛﺎرﺷﻨﺎﺳﻲ داﻧﺸﮕﺎه ﻳـﺰد ﺑـﻪ روش ﺧﻮﺷـﻪای ﭼﻨﺪ ﻣﺮﺣﻠـﻪای اﻧﺘﺨﺎب ﺷﺪﻧﺪ. اﺑﺰارﻫﺎی اﻳﻦ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺷﺎﻣﻞ ﻣﻘﻴـﺎس اﺑﻌـﺎد دﻟﺒـﺴﺘﮕﻲ ﻛـﻮﻟﻴﻨﺰ (۱۹۹۶)، ﺧﻮدﻛﺎرآﻣـﺪی اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اﺳﻤﻴﺖ و ﺑﺘﺰ[۲۱] (۲۰۰۰)، ﺧﻮد اﻓﺸﺎﺳﺎزیﻛﺎن و ﻫﺴﻠﻴﻨﮓ[۲۲] (۲۰۰۱) و راﻫﻜﺎرﻫﺎی اﻧﻄﺒﺎﻗﻲﻛﺎرور، شیر و وینتراب[۲۳]( ۱۹۸۹) ﺑﻮد. ﻳﺎﻓﺘﻪﻫﺎ ﺑﻴﺎﻧﮕﺮ آن ﺑﻮد ﻛـﻪ اﺿـﻄﺮاب دﻟﺒـﺴﺘﮕﻲ ﺑـﺼﻮرت ﻣـﺴﺘﻘﻴﻢ و ﻫﻤﭽﻨـﻴﻦ ﺑـﺎ واﺳـﻄﻪﮔـﺮی ﺧﻮدﻛﺎرآﻣﺪی اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ، ﭘﻴﺶﺑﻴﻨﻲﻛﻨﻨﺪه ﻣﻨﻔﻲ راﻫﻜﺎرﻫﺎی اﻧﻄﺒﺎﻗﻲ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﻫﻴﺠﺎن و ﭘﻴﺶﺑﻴﻨﻲﻛﻨﻨﺪه ﻣﺜﺒﺖ راﻫﻜﺎر ﻏﻴﺮاﻧﻄﺒﺎﻗﻲ ﺑﻴﺶﻓﻌﺎﻟﺴﺎزی ﻣﻲﺑﺎﺷﺪ. ﻫﻤﭽﻨﻴن اﻳـﻦ ﻣﺘﻐﻴـﺮ ﺑـﺼﻮرت ﻣـﺴﺘﻘﻴﻢ و ﻣﻨﻔـﻲ، راﻫﻜﺎرﻫﺎی ﻏﻴﺮﻓﻌﺎلﺳﺎزی را ﭘﻴﺶﺑﻴﻨﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ. اﺟﺘﻨﺎب دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﻧﻴﺰ ﺑﺼﻮرت ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ و ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺑـﺎ واﺳﻄﻪﮔﺮی ﺧﻮداﻓﺸﺎﺳﺎزی، ﭘﻴﺶﺑﻴﻨﻲﻛﻨﻨﺪه ﻣﺜﺒﺖ راﻫﻜﺎر غیرﻓﻌﺎلﺳﺎزی و ﭘـﻴﺶﺑﻴﻨـﻲﻛﻨﻨـﺪه ﻣﻨﻔـﻲ راﻫﻜﺎر ﺑﻴﺶﻓﻌﺎلﺳﺎزی اﺳﺖ. اﺟﺘﻨﺎب دﻟﺒـﺴﺘﮕﻲ، راﻫﻜﺎرﻫـﺎی اﻧﻄﺒـﺎﻗﻲ ﺗﻨﻈـﻴﻢﻫﻴﺠـﺎن را ﺑـﺼﻮرت ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ و منفیﭘﻴﺶﺑﻴﻨﻲ ﻣﻲکند و ﻣﻲﺗﻮان اذﻋﺎن ﻧﻤﻮد ﻛـﻪ اﺑﻌـﺎد دﻟﺒـﺴﺘﮕﻲ ﭘـﻴﺶﺑﻴﻨـﻲﻛﻨﻨـﺪه راﻫﻜﺎرﻫـﺎی ﺗﻨﻈـﻴﻢﻫﻴﺠـﺎن ﺑـﻮده و ﺧﻮدﻛﺎرآﻣﺪی اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و ﺧﻮداﻓﺸﺎﺳﺎزی، اﻳﻦراﺑﻄﻪ را واسطهﮔﺮی و ﺗﺒﻴﻴﻦ ﻣﻲﻛﻨﺪ.

رمضانی و همکاران (۱۳۸۵) طی پژوهشی به بررسی پیامدهای هیجانی سبک های دلبستگی در دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران اقدام نمودند. نتایج تحقیق نشان داد، دلبستگی ایمن با تمایز و بازسازی با مدیریت هیجانی رابطه مستقیم و سبک های دلبستگی ناایمن اجتنابی و دوسوگرا با هر دو مؤلفه تمایز و بازسازی هیجانی رابطه ی معکوس دارد. همچنین   سبک های دلبستگی، توانایی های هیجانی را پیش بینی می کند.

میرزایی (۱۳۹۰) پژوهشی را با عنوان نقش واسطه گری تنظیم شناختی هیجان برای ویژگی شخصیتی برون گرایی و شادکامی بین ۲۰۰ دانش آموز دبیرستانی (۱۱۶دختر،۸۴پسر) منطقه سرچهان انجام داده است. دانش آموزان به روش نمونه گیری خوشه‌ای تک مرحله‌ای انتخاب شدند. ابزار مورد استفاده در این پژوهش، پرسشنامه ویژگی های شخصیتی مک کری و کاستا (۱۹۹۰) بعد برون گرایی، ‌پرسشنامه تنظیم شناختی هیجان گارنفسکی و کرایچ (۲۰۰۶) و‌پرسشنامه شادکامی آرجیل ولو[۲۴](۱۹۹۰) بود. نتایج این مطالعه نشان داد تنظیم شناختی هیجان نقش واسطه گری معناداری برای ویژگی شخصیتی برون گرایی و شادکامی ایفا می کند.

بشارت، کریمی و رحیمی نژاد (۱۳۸۵) به بررسی رابطه سبک های دلبستگی و ابعاد شخصیت طی تحقیقی پرداختند. تحلیل داده ها از طریق روش همبستگی نشان داد که بین سبک دلبستگی ایمن با برون گرایی و توافق پذیری همبستگی مثبت معنادار وجود دارد، بین         سبک های دلبستگی ناایمن (اجتنابی و دوسوگرا) و روان رنجوری همبستگی مثبت معنادار وجود دارد، بین سبک های دلبستگی نا ایمن (اجتنابی و دوسوگرا) و برون گرایی همبستگی منفی معنادار وجود دارد، بین سبک دلبستگی دوسوگرا و وظیفه شناسی همبستگی منفی معنادار وجود دارد و بین سبک دلبستگی اجتنابی و توافق پذیری همبستگی منفی معنادار وجود دارد. براساس یافته های این پژوهش می توان نتیجه گرفت که مدل های درونکاری ایمن و  نا ایمن از خود و دیگران که در چارچوب روابط دبستگی نوزاد – مادر تشکیل می شوند، شکل گیری صفات شخصیت راتحت تأثیر قرار می دهند.

سرکاری(۱۳۸۹) طی پژوهشی به بررسی رابطه ویژگیهای شخصیتی و سبک دلبستگی ۶۱۶ نفر از زنان متأهل شاغل در دانشگاه علوم پزشکی شهر بوشهر پرداخته است. روش پژوهش، توصیفی و از نوع همبستگی بود. برای سنجش متغیرها مورد نظر از پرسشنامه ویژگیهای شخصیتی NEO  و پرسشنامه سبک دلبستگی کولینز و رید استفاده  گردیده و برای تجزیه و تحلیل داده ها از روش های آماری ضریب همبستگی پیرسون، رگرسیون گام به گام و واریانس دو طرفه استفاده شد. نتایج پژوهش نشان داده است که بین روان رنجورخویی و دلبستگی ایمن با ضریب همبستگی ۳۰/۰ در سطح ۰۱/۰(۰۱/۰p<) رابطه مثبت معناداری وجود دارد ولی با سبک دلبستگی اجتنابی با ضریب همبستگی ۲۵/۰- و با سبک دلبستگی  دوسوگرا با ضریب همبستگی ۲۸/۰- رابطه منفی
معنا داری وجود دارد. بین تجربه پذیری و وظیفه شناسی با هیچکدام از سبک های دلبستگی رابطه معنا داری وجود ندارد. بین توافق پذیری و سبک دلبستگی ایمن با ضریب همبستگی ۲۶/۰ در سطح۰۱/۰(۰۱/۰p<) رابطه مثبت و معنادار وجود دارد ولی با سبک دلبستگی اجتنابی با ضریب همبستگی۰۲/۰- رابطه منفی معنادار وجود دارد. بین برون گرایی و سبک دلبستگی ایمن با ضریب همبستگی ۲۴/۰ در سطح۰۱/۰(۰۱/۰p<) رابطه مثبت و معنادار وجود دارد. هم چنین نتایج تحلیل رگرسیون گام به گام نشان داد که روان رنجورخویی پیش بین قوی تری برای تمام سبک های دلبستگی است. یافته های این پژوهش نشان می دهد که بین ویژگیهای شخصیت و سبک های دلبستگی رابطه معنادار وجود دارد.

نیلفروشان و همکاران (۱۳۸۹) در تحقیقی به بررسی همبستگی ساده ابعاد دلبستگی و عوامل شخصیتی و نیز بررسی رابطه ابعاد دلبستگی و عوامل پنجگانه شخصیت در سطح فردی و زوجی در بین همسران ساکن در شهر اصفهان (۹۰ زوج) پرداختند. نتایج نشان داد که اضطراب دلبستگی با روان رنجوری خود، روان رنجوری همسر و ابعاد دلبستگی، رابطه مثبت معنادار و با برون گرایی همسر رابطه منفی معنادار دارد. اجتناب دلبستگی با  برون گرایی، توافق پذیری، وظیفه شناسی خود و برون گرایی همسر رابطه منفی و  با ابعاد دلبستگی همسر رابطه مثبت معنادار دارد. در سطح فردی اضطراب دلبستگی عمدتاً توسط روان رنجوری خود و اجتناب دلبستگی توسط برون گرایی و توافق پذیری تبیین می شود. همچنین اجتناب دلبستگی به ترتیب توسط برون گرایی خود، اضطراب دلبستگی همسر و برون گرایی همسر تبیین می گردد. به طور کلی ابعاد دلبستگی هم جزء ویژگی افراد و هم جزء ویژگی رابطه است.

خرید اینترنتی فایل پایان نامه تفاوت دلبستگی با وابستگی

.estp-changedby-essin a{color:#0174DF !important}

بین دو واژه دلبستگی و وابستگی تفاوت وجود دارد . در هفته های نخست، زندگی یک نوزاد بدون تردید به خدمات مادر وابسته است، اما کودک هنوز به مادر دلبسته نشده است. در حالیکه یک کودک ۳-۲ ساله که به ورود فرد نا آشنا رفتار دلبستگی با مادر را نشان می دهد به مادر دلبسته است نه وابسته (خانجانی، ۱۳۸۴).

کلمه وابستگی به طور ضمنی به اندازه و حدی که یک فرد برای حیاتش به دیگری متکی است اشاره دارد و بنابراین یک منشاء کنشی دارد. در حالی که دلبستگی به شکلی از رفتار اشاره دارد که کاملاً توصیفی است. وابستگی در موقع تولد در اوج خود است ولی در جریان تحول کودک رو به زوال می رود. در حالی که دلبستگی در موقع تولد قابل مشاهده نیست و به تدریج بعد از ۶ ماهگی آشکار می شود (خانجانی، ۱۳۸۴).

رفتار دلبستگی به ارتباط عاطفی یک شخص با شخص دیگر مرتبط است در حالی که وابستگی به عنوان یک صفت شخصیتی قلمداد می شود (بالبی، ۱۹۸۸؛ به نقل از شفیعی مطلق، ۱۳۸۹).

۲-۲-۱۳-۳- اصول نظریه دلبستگی

ده اصل مهم و اساسی نظریه دلبستگی عبارتند از:

الف) دلبستگی یک نیروی برانگیزاننده ذاتی است.

ب) دلبستگی ایمن، مکمل خود مختاری است.

پ) دلبستگی، پناهگاهی ایمن برای فرد مهیا می سازد.

ت) دلبستگی، اساس ایمنی را فراهم می سازد.

ث) در دسترس بودن و پاسخگو بودن روابط را می سازد.

ج)ترس و تردید، نیازهای دلبستگی را فعال می سازد.

چ)فرآیند اضطراب جدایی قابل پیش بینی است.

ح)تعداد معدودی از اشکال نا ایمن اشتغال عاطفی را می توان شناسایی کرد.

خ) دلبستگی، مدل های کاربردی خود و دیگران را شامل می شود.

د) تنهایی وفقدان، آسیب های ذاتی  هستند (جانسون، ۲۰۰۴؛ به نقل از رسولی و پور ابراهیم، ۱۳۸۹).

 

۲-۲-۱۳-۴- مراحل دلبستگی

در مرحله اول که گاهی پیش دلبستگی (تولد تا ۸ یا ۱۲ هفتگی) خوانده می شود، کودک متوجه مادر خود هست و با چشم هایش او را در طیف ۱۸۰ درجه تعقیب می کند و با صدای او به سوی وی بر می گردد و به طور موزون تنه خود را به آهنگ صدای او به حرکت در می آورد. در مرحله دوم که گاهی دلبستگی در حال پیشرفت (۸ یا ۱۰ هفتگی الی ۶ ماهگی) خوانده می شود، کودک به یک یا چند شخص در محیط خود وابستگی پیدا می کند، جدا شدن از شخص مخصوص در این مرحله برای کودک اهمیتی ندارد، به شرط اینکه در مرحله بعدی، که گاهی دلبستگی مشخص نامیده می شود ( ۶ ماهگی تا ۲۴ ماهگی) کودک در موقع جدایی از مادر یا مراقب دیگر خود گریه می کند و با بازگردانده شدن به مادر کودک از گریستن باز می ایستد و خود را به مادر می چسباند، انگار که می خواهد از بازگشت مادر اطمینان بیشتری حاصل کند. گاهی مشاهده مادر پس از جدایی برای اینکه کودک گریه خود را متوقف سازد کافی است. در مرحله چهارم یعنی تشکیل رابطه متقابل (۲۵ ماهگی و پس از آن) مادر نهاد مستقل ادراک می شود و رابطه     پیچیده تری بین مادر و کودک پدید می آید (کاپلان و سادوک، ۱۳۸۷).

۲-۲-۱۳-۵- مبنای نظری دلبستگی

پیدایش دلبستگی و رشد آن را می توان از دیدگاه های  روان تحلیل گری، کردار شناسی، رفتار گرایی و  شناختی بررسی نمود. همه این نظریه های تحولی به گونه ای به رابطه اولیه   کودک – مادر و تأثیر سازنده یا مخرب آن بر هیجانات، عواطف و رفتار و در مجموع شخصیت کودکی و بزرگسالی افراد تأکید داشته اند. رابطه مادر – کودک مهم ترین اصلی است که در رشد شخصیت انسان مورد تاکید اکثر روان شناسان قرار گرفته است (ماسن[۱] و همکاران، ۱۳۸۰).

نظریه بالبی نشان دهنده کوشش وی برای معنا بخشیدن به داده های تجربی و نظریه ها بوده است. به طور مثال او  از پژوهش های اشپیتز[۲]، لورنز[۳]، هارلو [۴]و … سود برده است. او در طی یک دوره چهل ساله، نظریه اش را برای تطبیق داده های جدید تنظیم کرد (فلاناگان[۵]، ۱۹۹۹). بنا بر این در این قسمت برای جمع بندی مطالب و ارزیابی نظریه دلبستگی در پرتو شواهد تجربی به بحث درباره  نظریه های دلبستگی قبل از بالبی پرداخته و سپس به بیان نظریه ی بالبی خواهیم پرداخت.

۲-۲-۱۳-۵-۱- نظریه های دلبستگی

۲-۲-۱۳-۵-۲- نظریه روان تحلیل گری فروید

اکثر کار هایی که در زمینه تحول دلبستگی انجام گرفته به طور مستقیم یا غیر مستقیم متأثر از نظریه ی روان تحلیل گری است. زیر بنای نظریه دلبستگی در واقع همان مبحث روابط موضوعی است که در روان تحلیل گری مطرح شده است (هاریس[۶]، ۲۰۰۴). بر طبق این دیدگاه فعالیت های مراقبتی از قبیل شیر دادن که برای حیات کودک ضروری است، در شکل دهی دلبستگی نقش اساسی دارد. به ویژه این ادعا ی فروید که نوزاد انسان نیاز فطری برای مکیدن دارد که باعث تعامل می  شود و همراه با تجارب شیر خوردن واقعی ارضاء می شود. نیازی که نوزاد به ارضای دهانی از طریق مکیدن و شکل های دیگر تحریک دهان دارد، باعث می شود که به پستان ارضاء کننده مادر و در نهایت خود مادر دلبستگی پیدا کند. از نظر روان تحلیل گران، نخستین روابط کودک، پایه و اساس شخصیت او را تشکیل می دهد. بر طبق نظر آنها کودک به این دلیل به چهره دلبستگی (مادر) علاقه مند شده و به او وابسته می شود که به تدریج در می یابد، مادر مسئول ارضا ء نیاز های دهانی اوست( بالبی، ۱۹۶۹). به نظر فروید دلبستگی در کودک یک ارتباط عاشقانه انتخاب شده است. این ارتباط از الگو های رفتاری مراقب شکل می گیرد، سپس ترکیب شده، سازمان یافته و هدف می یابد و به درون داده های محیطی تبدیل می شود. فروید دلبستگی کودک به مادر را  احساس بی همتایی می داند که بدون تغییر در تمام زندگی  به عنوان اولین و قوی ترین موضوع عشق می باشد و فرض می کند که این احساس بر اساس لذت دهانی کودک از پستان مادر توسعه می یابد (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰) . وی معتقد است که اگر نوزاد می توانست فکر خود را بیان کند، بی شک اعتراف می کرد که مکیدن پستان مادر مهم ترین چیز در زندگی او است ( کرین[۷]، ۱۳۸۸).

 

 

 

۲-۲-۱۳-۵-۳- نظریه آنافروید

به نظر آنافروید (۱۹۶۲، ۱۹۶۰، ۱۹۵۸) «اصل لذت[۹]» به عنوان اصلی در نظر گرفته شده که همه فعالیت های ذهنی را در شخصیت نابالغ و رشد نیافته تحت تأثیر قرار می دهد. از آنجا که همه فرایندهای ذهنی کودک با مادرش گره خورده، پس در حضور وی می تواند احساس خوشایند داشته باشد. به نظر او دلبستگی نوزاد به مادرش ناشی از تأثیری است که اعمال مادر و تجربه های درد و لذت روی کودک می گذارد، به نظر آنافروید «رابطه اتکایی[۱۰]» اولیه با مادر مرحله ای است که موجب احساسات خوشایند در اثر ارضاء نیازهای اساسی در کودک می شود، بنابراین مادر برای نیرو گذاری روانی انتخاب می گردد. آنافروید معتقد است برای این که کودک درد جدایی را تحمل کند، نیرو گذاری کودک بر مادر باید به پایداری شیء[۱۱] رسیده باشد و کودک باید آنقدر مستقل شده باشد که بتواند خودش نیازهایش را ارضاء کند. اگر مادر لیبیدوئی قوی داشته باشد جدایی از او خیلی دردناک خواهد بود و مدت زمان طولانی برای حل آن می شود. این پرخاشگری منجر به گوشه گیری از رابطه ی هیجانی و حتی بازگشت به سطح نیازهای جسمانی قبلی می گردد (خوشابی و ابو حمزه، ۱۳۸۶).

۲-۲-۱۳-۵-۴- نظریه اریکسون

در نظریه اریکسون مرحله اول تحول روانی – اجتماعی که تقریباً معادل مرحله دهانی در نظریه فروید است، اعتماد در مقابل عدم اعتماد نام دارد که از تولد تا یک سالگی را پوشش        می دهد. همسانی، پیوستگی و همانندی تجربه به اعتماد منجر می شود و بی کفایتی،  ناهمسانی یا مراقبت منفی ممکن است عدم اعتماد را برانگیزد. کودک اعتماد یا عدم اعتماد را از چگونگی برخورد جهان یا اطرافیان به خصوص مادر با نیازهای خود یادمی گیرد (شعاری نژاد، ۱۳۸۲). در این مرحله کودک نیاز دارد که با دیگری رابطه برقرار نماید تا از این راه نیازهای خود را تأمین کند. کودک معمولاً نخستین رابطه را با مادر برقرار می کند. او باید بتواند در کنار مادر احساس ایمنی به دست آورد. یعنی این احساس را که مادر دائم برای ارضاء نیازهای وی درکنار او می ماند و مراقبت های منظم و محبت آمیز برای ایجاد احساس اعتماد در کودک ضروری است (کرین، ۱۳۸۸). به گفته اریکسون اولین رابطه عاطفی اگر خوب برقرار شود، برای کودک یک ایمنی است که اعتماد به دنیای بیرونی را میسر می سازد. اعتماد را معمولاً بازخوردی درونی می دانند، ولی بایدگفت که اعتماد نشانه یک نوع همسازی اجتماعی نیز هست. احساس ایمنی شرط هرنوع پیشرفت بعدی است (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰).

اریکسون اعتقاد داشت که اعمال غذا دهی مادر بر نیرو مندی و ایمنی دلبستگی های کودکش تأثیر خواهد داشت. با این وجود او ادعا کرد که پاسخ دهی کلی مادر به نیاز های کودکش از غذا دهی مهم تر است. طبق نظر اریکسون مراقبی که بدون تناقص به تمام نیاز های کودک پاسخ می‌دهد یک حسی از اعتماد نسبت به افراد دیگر در او پرورش خواهد داد. در حالی که مراقب « بی ثبات» و « غیرپاسخگو» بی اعتمادی را منجر می شود. او اضافه کرد که بچه هایی که اعتماد به مراقبین را در طول کودکی کسب نکنند، ممکن است از روابط نزدیک و متقابل در سر تا سر زندگی اجتناب کنند (شافر، ۲۰۰۰).

۲-۲-۱۳-۵-۵- نظریه یادگیری

از دیدگاه یادگیری، آنچه نیازهای بیولوژیکی کودک را ارضا می کند، یعنی سائق[۱۳] را کاهش می دهد« تقویت کننده نخستین[۱۴]»نامیده می شود. مثلاً غذا برای کودک گرسنه تقویت کننده نخستین محسوب می شود. افراد و اشیائی که هنگام کاهش سائقی حضور دارند از طریق تداعی با تقویت کننده نخستین « تقویت کننده ثانوی[۱۵]» می شوند (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰).

ازدیدگاه یادگیری مراقب از طریق تداعی با ارضاء و کاهش گرسنگی که سائق اولیه است ارزش مثبتی پیدا می کند، مادر در پیوند یافتن با تغذیه که سائق را کاهش می دهد ویژگی های تقویت کننده ثانوی به خود می گیرد و در نتیجه اصالت ارزش پیدا می کند. به اعتبار دیگر سرانجام صرفاً وجود مادر ارضاء کننده می شود و در کودک نیازی اکتسابی جهت تماس با مادر تحول می‌یابد که به عنوان دلبستگی مورد اشاره قرار گرفته است (گلی نژاد، ۱۳۸۰). باتوجه به نظر فوق مادر به عنوان منبع تأمین غذا و آسایش تقویت کننده ثانویه مهمی محسوب می شود. بنابراین کودک نه تنها در هنگام گرسنگی و درد به دنبال اوست، بلکه در سایر مواقع نیز وابستگی خود را نسبت به او نشان می دهد. نظریه پردازان اجتماعی فرض را بر این دارند که شدت وابستگی کودک به مادر به اینکه مادر تا چه اندازه نیازهای کودک را تأمین کند بستگی دارد. این نکته به آن معناست که وجود مادر تا چه اندازه می تواند با لذت یا ناراحتی همراه باشد (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰). البته پژوهشگران دریافتند که تغیراتی که در اعمال مراقبتی عادی صورت می گیرد، در پیش بینی دلبستگی نوزاد از توان کمی برخوردار است، به عنوان مثال در برخی مطالعات نشان داده شده است که نوزادان به افرادی مثل پدر و یا بستگان دیگر که در مراقبت روزانه مثل تغذیه، لاستیکی کردن کودک نقش نداشته یا نقش بسیار کمی دارند نیز دلبستگی پیدا می کنند. این پژوهش ها موجب شدند تا این نظریه که مادر یک تقویت کننده ثانویه است مورد تأمل قرارگیرد (هترینگتون و پارک[۱۶]، ۱۳۷۳؛ به نقل از وفائیان، ۱۳۸۵). بنابراین می توان نتیجه گرفت که    نظریه های یادگیری، دلبستگی را غریزی و فطری نمی دانند، بلکه معتقدند که دلبستگی در نتیجه تعامل ارضاء کننده با افراد مهم محیط کودک اکتسابی می شود (خانجانی، ۱۳۷۹).

۲-۲-۱۳-۵-۶- نظریه کردارشناسی

کردارشناسی نامی است که به بیولوژیست هایی که رفتار جانور را از یک دیدگاه تکاملی مطالعه می کنند اطلاق می شود. با این تعریف داروین را می توان نخستین کردارشناس دانست. برطبق نظر کردارشناسان هریک ازانواع حیوانات با مجموعه ای از الگوهای عملی تثبیت شده[۱۷] به دنیا می آیند، این الگوها عبارتند از رفتارهای کلیشه ای متوالی که درصورت وجود محرک محیطی مناسب که آن را رها کننده[۱۸] می گویند بروز می کنند. بعضی از الگوهای عملی تثبیت شده فقط در فاصله زمانی محدود در دوران رشد حیوان، فرصت بروز دارند که به آن دوره حساس یا بحرانی[۱۹] می‌گویند (ماسن و همکاران، ۱۳۸۰). لورنز نخستین کسی بود که اظهار داشت نقش پذیری در حین یک دوره حساس روی می دهد (خالدیان، ۱۳۸۹). نقش پذیری الگوی عملی تثبیت شده است که بعد از تولد در اردک، غاز، مرغ و بعضی دیگر حیوانات دیده می شود. جوجه اردک از تخم درآمده به دنبال هرشیء در حال حرکتی که می بیند راه می افتد. لورنز با مشاهده جوجه      اردک های از تخم درآمده به این نتیجه رسید که ارگانیزم برای نزدیک شدن به دیگری        برنامه ریزی شده است. جانور در صورتی که در حین یک زمان ویژه و در ابتدای زندگی خود چیزی را ببیند و او را تعقیب کند، به آن دلبستگی خواهد یافت. اگر او فردی را قبل یا پس از آن دوره حساس ببیند دلبستگی شکل نخواهد گرفت. از نظر او این عمل باعث حمایت نوزاد          می شود (وفائیان، ۱۳۸۵). نظریه کردارشناسی، دلبستگی را پیوند عاطفی نوزاد به مراقبت کننده به صورت پاسخ تکامل یافته ای می داند که به بقا کمک می کند (برک، ۱۳۸۸).

۲-۲-۱۳-۵-۷- نظریه شناختی

بر طبق نظریه شناختی، شکل گیری دلبستگی تا حدود زیادی به سطح شناختی کودکان وابسته است. قبل از ایجاد دلبستگی، کودک باید بتواند اشخاص آشنا را از غیر آشنا یا غریبه متمایز می سازد. او در عین حال باید به شکل گیری مفهوم پایداری شیء دست یافته باشد، چرا که در واقع مبنای رابطه با شخص که هر زمان از دیده پنهان شود وجود نداشته باشد دشوار است. بنابراین شاید تصادفی نباشد که دلبستگی ها نخستین بار در سن ۹-۷ ماهگی ظاهر می شوند. دقیقاً زمانی که کودکان شروع به نشان دادن شواهد آشکار پایداری شیءمی کنند (بایوکام[۲۰]، ۲۰۰۲).

باری لستر[۲۱] و همکارانش  (۱۹۷۴) این فرضیه را با گرفتن آزمون پایداری شیء از کودکان ۹ ماهه آزمون کردند. آنها دریافتند که ۹ ماهه هایی که نمره پایداری شیء بالایی گرفتند از (زیر مرحله ۴ یا بالا تر) تنها زمانی که از مادرانشان جدا شدند اعتراض کردند در حالی که ۹ ماهه هایی که نمرات پایینی گرفتند (در زیر مرحله ۳ یا پایین تر) از هر « اعتراض جدایی» شواهد کمی نشان دادند. بنا براین به نظر می رسد که تنها کودکان ۹ ماهه ی از لحاظ شناختی در سطح بالا، یک دلبستگی  اولیه (به مادرانشان) شکل دادند که این نشان دهنده ی این است که زمان این     مرحله ی مهم عاطفی تا اندازه ای به سطح پایداری شیء کودک بستگی دارد ( به نقل از شافر، ۲۰۰۰).

۲-۲-۱۳-۵-۸- نظریه آدلر

آدلر(۱۹۶۵) بیان می کند که این تنها کودک نیست که نیازمند مادر است، بلکه مادر نیز احتیاج مبرم به کودک دارد. در آن حال که مادر به ظهور اولین نیازهای عاطفی کودک- طیفی که بعدها به احساس همبستگی و تعاون می پیوندد- پاسخ می دهد، خود نیز بسیار زود، با ابراز محبت متقابل روبه رو می شود، در نتیجه رضایت خاطری فراهم می گردد که سعادت مادرانه، پیوسته از آن در تزاید است. به بیان بهتر مادر باید در برداشتهای عاطفی کودک، به عنوان پشتوانه امنیت خاطر و جلب اعتماد او قرار گیرد. اهمیت رابطه اولیه با مادر در نظریه آدلر به حدی است که
می گوید: « ما به ظن قوی باید شکر گزار برقراری حس رابطه با مادر باشیم که سهم بزرگی از احساس همبستگی آدمی را می سازد و بدین وسیله پایه اساسی فرهنگ را بنیان می نهد» و یا   می توان به این نکته در روانشناسی فردی اشاره کرد که مادر در برابر کودک وظیفه ای دو سویه دارد: نخست با ابراز محبت به کودک، باید توجه و تمایل احساس نزدیکی را در او رشد دهد و سپس مادر باید عامل انتقال این احساس به دیگر اعضای خانواده شود (هافمن[۲۲]، ۱۹۹۴؛ به نقل از یوسفی، ۱۳۸۹).

در دیدگاه آدلر مفهوم علاقه اجتماعی از مفاهیم کلیدی است که به طور ضمنی حاکی از وجود پدیده دلبستگی دارد. آدلر، علاقه اجتماعی را شاخص سلامت روان می داند. آدلر نقل      می کند که اگر به احساس تعلق ما انسانها بی توجهی شود، دچار اضطراب خواهیم شد و تنها در صورت اتحاد با دیگران است که می توانیم در برابر مشکلات جسورانه عمل کنیم. او به اهمیت وجود ارتباط با دیگران در سه سطح به عنوان سه تکلیف یاد می کند که عبارتند از دوستی، صمیمیت و مشارکت (کوری[۲۳]، ۱۳۸۵).

۲-۲-۱۳-۵-۹- نظریه اشپیتز

اشپیتز (۱۹۶۰) معتقد بود که نوزادان بعد از تولد از نظر روان شناختی در حالتی به سر می‌برند که خود را جدا از محیط نمی دانند. در واقع محیط را جزئی از بدن خود می پندارند و در این زمان «پستان» مادر را به عنوان قسمتی از خودشان دریافت می کنند. همچنین وابستگی شیء را اینطور توصیف کرد که نوزاد به شخصی که به او غذا می دهد، حمایتش می کند و از او مراقبت می نماید دلبسته می شود. دلبستگی کودک به مادرش ناشی از ساختار ثبات روانی شیء لیبیدوئی او است که تا ۸ ماهگی طول می کشد. بعد از ۸ ماهگی نوزاد، مادر را برای ارضاء لیبیدوئی خویش ترجیح می دهد. اشپیتز اثر جدایی بلند مدت بین مادر و نوزاد و           گرسنگی هیجانی[۲۴] نوزاد در غیاب مادر مراقبت کننده اش را مورد مطالعه قرار داد (خوشابی و ابوحمزه، ۱۳۸۶).

۲-۲-۱۳-۵-۱۰- نظریه ماهلر

ماهلر روان پزشک و روان تحلیل گر کودک با بهره گرفتن از روشی دقیق و پیچیده به بررسی تعامل کودک و مادر در سه سال اول زندگی پرداخته است . در نظریه ی ماهلر به وضوح می توان به تأکید او بر پیوند عاطفی مادر – کودک که از همان نخستین ماه های زندگی هویدا است و به نقش سرنوشت ساز مادر در تحول عاطفی کودک پی برد. ماهلر (۱۹۷۷-۱۹۷۹)  در خلال سه سال اول زندگی کودک، سه مرحله متوالی را متمایز می کند : مرحله در خود ماندگی(اوتیسم) بهنجار، مرحله مبتنی بر همزیستی بهنجار، مرحله جدایی – تفرد که خود به چند بخش در هم تنیده تقسیم شده است (دادستان، ۱۳۷۸).

در مرحله در خود ماندگی بهنجار که تقریباٌ چهار هفته طول می کشد نوزاد واجد گرایش فطری به کنش وری نباتی و احشایی است.  وی نسبت به عامل مادرانه  هشیار نیست و حتی    نمی تواند کوشش های خود را در تقلیل تنش ها از کوشش هایی که از سوی مادر به عمل       می آیند، متمایز کند. مادرگری به تدریج انرژی را از درون به سوی پیرامون تسهیل می کند و حساسیت نسبت به محرک های بیرونی را افزایش می دهد. این مرحله با شکسته شدن پوسته در خودماندگی متمایز می گردد (دادستان، ۱۳۷۸).

مرحله مبتنی بر همزیستی در ماه دوم زندگی آغاز می شود و در حدود ۹ تا ۱۲ ماهگی پایان می یابد. در این مرحله همه چیز به گونه ای است که انگار کودک و مادر در درون مرز های مشترک، واحد دو تایی توانایی را تشکیل می دهند. در این مجموعه کودک در حالت وابستگی مطلق و مادر در حالت وابستگی نسبی قرار دارد. اما بر اساس تجربه ی تکرار و تجربه ی وابسته به رد های حفظی، موضوع جزئی که فقط توانایی ارضاء نیاز ها را داشت در حدود شش ماهگی    جنبه ای خاص می‌یابد (دادستان، ۱۳۷۸).

مرحله جدایی – تفرد از حدود۱۰-۸ ماهگی آغاز می شود و تا حدود ۳-۲ سالگی ادامه
می یابد و تابع دو خط تحول است. یکی از این خطوط به جدایی  منتهی می گردد و تحول     تمایز یافتگی و جدایی از مادر را انشان می دهد و خط دیگر به تفرد منتهی می گردد و تحول کنش های مستقل مانند ادراک، حافظه و ظرفیت های شناختی را نمایان می سازد (دادستان، ۱۳۷۸).

ماهلر شکست کودک را در گذر از مراحل تحول بهنجار و یا واپس روی را به مراحل پیشین که پیامد عدم انطباق رفتار های جسمانی و هیجانی مادر  با تحول کودک است، عامل در خودماندگی و روان گسستگی مبتنی بر همزیستی می داند. در نظریه ی ماهلر، محیطی که مادر معرف آن است ضامن مؤفقیت بهنجار این فرایند است. چنین فرایند تحولی در نظریه دلبستگی نیز مشاهده می شود. بر اساس این نظریه رابطه ی کودک – مادر در  فرایند تحول کودک بر مبنای رشد دلبستگی بهنجار و در نهایت رشد سالم کودک خواهد ماند (دادستان، ۱۳۷۸).

۲-۲-۱۳-۵-۱۱- نظریه ملانی کلاین

طبق نظر ملانی کلاین رابطه بین مادر و کودک از همان آغاز بدین شکل است که نوزاد با تخیلات پرخاشگرانه و مخرب روبه رو می شود. برای مثال نوزاد تصور می کند مادری که نیازهای او را برآورده می سازد یک « مادر خوب» است در حالی که مادری که برای او محدودیت ایجاد  می کند « مادر بدی» است. برای مثال اگر نوزاد، برای ارضای نیازهایش از جانب مادر احساس ناکامی کند، یعنی مادر نتواند نیازهای او را ارضاء کند، دچار خشم می گردد. خیال بافی های این کودک بیشتر پرخاشگرانه است و احساس جدایی از مادر می کند و مضطرب می شود. او همچنین از این رویا های پرخاشگرانه خود می ترسد و آن را به مادرش نشان نمی دهد زیرا می ترسد که او را از دست دهد. در نتیجه سعی می کند علاقه خود را به قسمت خوب مادرش افزایش دهد، بنابراین احساسات نمادینی برای خود ایجاد و آنها را در حافظه ذخیره می کند. با این روش او    می تواند با احساس ترس، غم و وابستگی و درماندگی خود درمورد از دست دادن مادر خوب فائق آید (کلاین، ۱۹۳۳؛ به نقل از یوسفی، ۱۳۸۹).

۲-۲-۱۳-۵-۱۲- نظریه کارن هورنای

کارن هورنای نظریه روان رنجوری را براساس اضطراب اساسی[۲۷] دوران کودکی ارائه کرد و اظهار نمود زمانی که والدین نتوانند رابطه گرم و عاطفی را برای کودک فراهم آورند، کودک دچار اضطراب اساسی می شود، کودک در چنین شرایطی باید روش هایی را پیدا کند تا بتواند با دنیای اطرافش مقابله کند و کنار بیاید، بنابراین راهکارهایی را برای خود گسترش می دهد که در اوایل زندگی انتخاب کرده است. یک کودک ممکن است به سمت مردم، در مقابل مردم یا دور از مردم حرکت کند. در نوع اول کودک درماندگی خود را می پذیرد و علیرغم ترس هایش تلاش می کند تا در برابر دیگران پیروز شود و به آنها تکیه کند. در راهکار دوم، کودک نسبت به آنها احساس خصمانه پیدا می کند و سعی می کند با مردم بجنگد. در راهکار سوم نه به مردم تعلق پیدا       می کند و نه با آنها می جنگد، بلکه سعی می کند از آنها دورتر شود. در واقع دو دسته اول راهکارهای هورنای، از نوع الگوهای دلبستگی ناایمن و سومین راهکار شبیه الگو اجتنابی[۲۸] است (خوشابی و ابوحمزه، ۱۳۸۶).

۲-۲-۱۳-۵-۱۳- نظریه هارلو

هارلو از جمله کسانی است که در نظریه های مربوط به کاهش سائق زیستی شواهدی ارائه داد. هارلو و همکارانش تعدادی بچه میمون را مورد آزمایش قرار دادند و آنان را با نمونه جدیدی از رابطه مادر و فرزندی روبرو کردند: تماس بدنی و احساس آرامش. در بعضی از مطالعات، بچه
میمون ها در قفسی که دو نوع مادر مصنوعی در آن بود، قرار داده شدند. یکی از مادران از سیم ساخته شده بود و کودک می توانست از پستانکی که به سینه مادر نصب شده شیر بخورد. مادر دیگر با پوششی نرم پوشانده شده بود ولی غذایی به کودک نمی داد. بچه میمونها برخلاف      پیش بینی نظریه روان کاوی و رفتارگرایی بیشتر مادر پارچه ای را بغل می کردند، فقط هنگامی به مادر سیمی اعتنا می کردند که گرسنه بودند و وقتی که بچه میمون از چیزی مثلاً یک حشره    می ترسید به طرف مادر پارچه ای می رفت و آن را بغل می کرد، گویی به او احساس امنیت بیشتری می داد. لااقل برای این پستانداران ابتدایی، لذتی که غذا به همراه داشت عامل اصلی دلبستگی بین مادر و فرزند نبود (خوشابی و ابوحمزه، ۱۳۸۶).

[۱]- Masen

[۲]-Spitz

[۳]-Lorenz

[۴]-Harlow

[۵]- Flanagan

[۶]-Harrris

[۷]-Crain

[۸]- Ana Freud

[۹]- pleasure principle

[۱۰]- anaclitic relation

[۱۱]- object consistency

[۱۲] -Ericsson

[۱۳]- drive

[۱۴]- primary reinforcement

[۱۵]- secondary reinforcement

[۱۶]- Hetrington & Park

۲-fixed action patternes

۳-releaser

[۱۹]- criecal period

[۲۰]-Baucam

[۲۱]- Barry Lester

[۲۲]- Hoffman

[۲۳]-Corey

[۲۴]- emotional starvation

[۲۵]-Mahler

۱-Melanie Klein

[۲۷]- basic anxiety
پایان نامه
[28]- avoidant

دانلود پایان نامه با موضوع تاریخچه ای از پنج عامل بزرگ

.estp-changedby-essin a{color:#0174DF !important}

شروع نظریه پنج عامل بزرگ با کار ویلیام مک دوگال[۱] در سال ۱۹۳۲ بود. مک دوگال در اولین نشریه خود درباره منش و شخصیت با دو مفهوم متفاوت درباره گستردگی معانی خاص منش و شخصیت بحث می کند. او در اواخر نوشته خود فرضیه ای مطرح می کند که مورد علاقه اش
می باشد و در آن عنوان می کند که شخصیت ممکن است براساس تحلیل وسیعی از ۵ عامل قابل تفکیک به نام های منش، هوش، مزاج، خلق و خشم و غضب توجیه شود.  هر یک از این عوامل  خیلی پیچیده و دارای متغیرهای فراوان است (گروسی فرشی، ۱۳۸۰). تلاش منظم برای
سازمان دهی مفهوم شخصیت کمی بعد از پیشنهاد مک دوگال شروع شد. نقطه شروع آن با کار کلاگز[۲] در سال ۱۹۲۶و بام گارتن[۳] در سال ۱۹۳۳ بود. این روان شناسان به زبان طبیعی افراد به عنوان منبع صفات، جهت یک طبقه بندی علمی متوسل شدند. آن ها معتقد بودند که برای    دست یابی به فهرست جامعی از صفات می توان از کتاب های فرهنگ لغت استفاده کرد. آلپورت و آدبرت[۴] در دهه  ۱۹۳۰ با بهره گرفتن از لغت نامه های بزرگ عملاً این کار را انجام دادند. و به حدود ۱۸۰۰۰ واژه دست یافتند (اتکینسون[۵] و همکاران، ۱۳۸۷). این لغات بسیار زیاد بودند ولی با این حال، آلپورت و آدبرت درصدد آن بودند که این هزاران ویژگی را طوری سازمان دهی نمایند که از لحاظ روان شناختی معنادار باشند. سرانجام این دو محقق چهار مقوله را شناسایی کردند. اولین مقوله صفات شخصیتی را مانند پرخاشگری، ترسو بودن، اجتماعی بودن و مردم آمیزی در بر      می گرفت که از آن ها به عنوان تعیین کننده های کلی و اختصاصی و تمایلات دارای ثبات و سازگاری فرد با محیطش نام می برند. مقوله دوم، حالات گذرا، خلقیات و فعالیت ها، نظیر     وحشت زدگی و شادمانی را در بر می گرفت. سومین،  قضاوت های ارزیابی کننده ی سطح بالاتر از رفتار و عملکرد شخصی را در بر می گرفت، نظیر عالی، متوسط و … . آخرین مقوله، ویژگی های جسمانی، توانایی ها و استعدادها و همچنین لغاتی که از لحاظ وابستگی به شخصیت مشکوک بودند و لغاتی را که مربوط به هیچ یک از سه مقوله‌ی دیگر نبودند در بر می گرفت.              طبقه بندی های آلپورت و آدبرت در سال ۱۹۳۶، ساختار اولیه شخصیت را فراهم ساخت. پژوهشگران بعدی مانند کتل بار دیگر طبقه بندی آلپورت و آدبرت را بسط دادند. کتل         بررسی های خود را براساس تحلیل عوامل از سال ۱۹۳۴ با زیرمجموعه ای از ۴۵۰۰ لغت مربوط به صفات شخصیت شروع کرد. وی نخست فهرست آلپورت و آدبرت را به دویست صفت تقلیل داد و بعد، از افراد و همسالانشان خواست که آن ها را درجه بندی کنند. سپس با بهره گرفتن از روش تحلیل عوامل تعیین کرد که الگوی همبستگی میان صفاتی که در هر درجه ای در فرد وجود دارد، با چند عامل شخصیتی زیر بنایی قابل توضیح است. او با این  تحلیل به ۱۶ عامل رسید (پروین و جان، ۱۹۹۹؛ به نقل از رادپور، ۱۳۹۱) . مطالعات کتل براساس درجه بندی خصوصیات به وسیله مطالعات دقیق و ماهرانه فیسکه[۶] در سال ۱۹۵۹ به منظور اصلاح کارهای کتل شروع شد. در اواخر سال ۱۹۶۰ نیروی هوایی آمریکا تلاش نمود که میزان اثربخش بودن کارکنان خود را پیش بینی نماید و این امر را بر عهده تیوپس[۷] و کریستال[۸] در سال۱۹۶۱ قرار داد. آن ها تحلیل عوامل خود را براساس ۳۰ مقیاس دو قطبی کتل، که در مطالعه قبلی خود نیز آن را به کار برده بودند، گزارش کردند. آنان نیز مانند فیسکه که قبلاً گفته شد، نتوانستند پیچیدگی نظریه کتل را در بررسی خود بپذیرند، اما برخلاف فیسکه وجود ۵ عامل را در بررسی شرح حال ها تأیید کردند. متأسفانه مطالعه تیوپس و کریستال به طور عمومی منتشر نشد و برای تمامی محققان شخصیت ناشناخته ماند و این زمانی بود که انتشارات کتل و آیزنک بر ادبیات ساخت شخصیت غلبه داشت اما نورمن[۹](۱۹۶۳)، این گزارش را دید و ساخت ۵ عاملی را دوباره به عنوان پیشنهادی برای ابعاد صفت تحت عنوان « قدمی به سوی طبقه بندی مناسب صفات ویژه شخصیت» منتشر نمود. نورمن در سال ۱۹۶۷ بررسی های بیشتر خود را در سطوح زیر سطح ۵ عامل با توجه به یک حد متوسط ادامه داد و در واقع به یک مدل که دارای سه لایه انتزاعی از داده های شخصیت بود دست یافت. از آن زمان به بعد از سوی تمام نظریه پردازان صفات، علیرغم انتقادهای آنان فرض می شود که صفات ارزیابی شده شخصیت وابسته به رفتارند. سطح اساس صفات شخصیت، سطحی است که از
پاسخ های خاص به موقعیت های خاص تشکیل یابد. طوری که پاسخ ها به طور نمونه یک نسخه اصلی برای موقعیت فراهم می سازد (گروسی فرشی،۱۳۸۰).

در نهایت ساختار۵ عاملی توسط نورمن در سال ۱۹۶۳، بورگاتا[۱۰] در سال۱۹۶۴ و دیگمن و تاکوموتوچوک[۱۱] در سال ۱۹۸۱ تکرار شدند و با اسامی زیر نامگذاری شدند :

  • برون گرایی یا شادخویی[۱۲] (پرحرف، جسور، با انرژی)
  • دلپذیری (دارای فطرت خوب، خوش خلق، با اعتماد)
  • با وجدانی (منظم، مسئول، قابل اعتماد)
  • ثبات عاطفی[۱۳] (در برابر نوروزگرایی)
  • عقل[۱۴] یاانعطاف پذیری

این عوامل به عنوان ۵ عامل بزرگ شناخته شدند. عنوان انتخاب شده نه تنها بزرگی
درونی شان را منعکس می نماید، بلکه بر این تأکید دارد که هر یک از این عوامل بی نهایت گسترده هستند. بنابراین، این ساختار، فقط به این معنا نیست که تفاوت های شخصیتی می توانند به ۵ عامل کاهش یابند، بلکه به بیان دقیق تر این ۵ بعد، گسترده ترین سطح از چکیده ی شخصیت را نیز نشان می دهد (پروین، ۱۳۸۹).

۲-۲-۱۲-۴-۵-۲- تفسیر ابعاد نظریه شخصیتی مک کری وکاستا

۱- روان رنجورخویی: مؤثرترین قلمرو مقیاس های شخصیت، تقابل سازگاری با ثبات عاطفی یا سازگاری با روان رنجورخویی می باشد. تمایل عمومی به تجربه عواطف منفی چون   ترس، غم، دستپاچگی، عصبانیت و احساس گناه از ویژگی های افراد روان رنجور است. مطالعات نشان می دهد، افرادی که مستعد یکی از این وضعیت های عاطفی هستند، احتمالاً وضعیت های دیگری را نیز تجربه می کنند، شاید عواطف شکننده مانع از سازگاری شوند. این افراد کمتر قادر به کنترل تکانش های خود بوده و خیلی ضعیف تر از دیگران با استرس کنار می آیند (وایت، هندریک و هندریک[۱۵]، ۲۰۰۴). خصوصیت عمده روان رنجورخویی اضطراب است که به طور مستقیم ابراز یا تجربه می شود (شاهنده، ۱۳۸۷). چامور، پرموزیک و فورنهام[۱۶] (۲۰۰۹)          روان رنجوری را عاملی از شخصیت می دانند که در یک سوی پیوستار ثبات عاطفی بالا و اضطراب پایین و در سوی دیگر پیوستار بی ثباتی عاطفی و اضطراب بالا قرار دارد. افراد با نمره بالا در این مقیاس با عواطف غیر منطقی بیشتر و ناتوانی در مهار رفتار برانگیزاننده و ضعف در حل مسائل و سازگاری با شرایط دشوار مشخص می شوند. برعکس افرادی که دارای نمره پایین در عامل      روان رنجور خویی هستند، از ثبات عاطفی برخوردار بوده و آرام، معتدل و راحت هستند و         می توانند با موقعیت های تنیدگی زا بدون آشفتگی یا اضطراب مقابله کنند.

افسردگی، اضطراب، پرخاشگری، تکانشگری، کم رویی و آسیب پذیری، شش صفت اصلی تشکیل دهنده روان رنجورخویی هستند (گروسی فرشی، ۱۳۸۰).

۲- برون گرایی : برون گرایی نشانگر ویژگی هایی مانند جامعه گرا بودن، دوست داشتن مردم، ترجیح گروه های بزرگ و گردهمایی ها، با جرأت، فعال و پرحرف بودن است. این افراد برانگیختگی جنسی و نیز تحریک را دوست دارند و مایلند که بشاش باشند (استامپ و پارکر[۱۷]؛ به نقل از نصوحیان، ۱۳۹۱). هم چنین آنها سرخوش، با انرژی و خوش بین نیز هستند. مقیاس های حیطه برون گرایی همبستگی بالایی با ریسک های بزرگ در مشاغل دارند. هر قدر که نشان دادن مشخصات افراد برون گرا آسان است به همان اندازه نشان دادن مشخصات افراد درون گرا دشوار است. در برخی از توصیف ها، درون گرایی باید به منزله فقدان برون گرایی در نظر گرفته شود تا به عنوان ضد برون گرایی. از این رو افراد درون گرا خود دارترند تا غیر دوستانه، مستقلند تا پیرو، یکنواخت و متعادلند تا تنبل و دیرجوش، افراد درون گرا لزوماً از اضطراب های اجتماعی رنج      می برند (گروسی فرشی، ۱۳۸۰).

مؤلفه های فرعی این بعد عبارتند از: گرمی، گروه گرایی، قاطعیت، فعالیت، هیجان خواهی و هیجان های مثبت(گروسی فرشی، ۱۳۸۰).

۳- تجربه پذیری: در تست NEO این عامل وسیع ترین بعد تحقیق می باشد. اشخاص تجربه گرا هم درباره دنیای درونی و هم درباره ی دنیای بیرونی کنجکاو هستند و زندگی آنها از لحاظ تجربه غنی است و تمایل به پذیرش عقاید جدید و ارزش های غیر متعارف دارند و بیشتر و عمیق تر از اشخاص دیگر هیجان های مثبت و منفی را تجربه می کنند. این افراد به واسطه تجربه مایلند که مبتکر، تخیلی و جسور باشند (گروسی فرشی، ۱۳۸۰). این گونه افراد از هنر و طبیعت لذت می برند، در جستجوی اطلاعات درباره انسان و جهان هستند و برای حل مشکلات            راه حل های جدید را جستجو می کنند. افرادی که در این بعد نمره پایینی کسب می کنند، تمایل به داشتن رفتار متعارف و حفظ دیدگاه خود دارند، تازه های آشناتر را ترجیح می دهند و       پاسخ هایی عاطفی شان خیلی محدود است (اشتون[۱۸] و همکاران ، ۲۰۰۴). هم چنین تجربه پذیری بیان گر تصور فعال، احساس زیبا پسندی، توجه به احساسات درونی، تنوع طبی، کنجکاوی ذهنی و استقلال در قضاوت است و با خلاقیت، عقل، فلسفه گرایی، استعداد، فرهیختگی، بذله گویی و خلاف عرف بودن در برابر مطیع و سربه راه بودن مشخص می شود (فاضلی، ۱۳۸۸).

صفات فرعی این بعد شامل تخیل، زیباپسندی، احساس ها، اعمال، عقاید و ارزش ها می‌باشد(گروسی فرشی، ۱۳۸۰).

۴- توافق پذیری(سازگاری): همانند برون گرایی، توافق پذیری مقدمتاً بعدی از تمایلات بین فردی است. یک فرد سازگار اساساً نوع دوست است. او نسبت به دیگران همدردی کرده و تمایل دارد که به آن ها کمک کند و باور دارد که دیگران نیز متقابلاً کمک کننده هستند. در مقابل فرد ناسازگار، ستیزه جو، خودمدار و نسبت به دیگران شکاک بوده و هم چنین رقابت جو است تا همکاری کننده. در مورد این بعد هم باید توجه داشت که هیچ یک از دو نقطه ابتدا و انتهای آن دارای مطلوبیت نیستند و لزوماً در مورد سلامت روانی فرد نیز مفید نمی باشند. نمره پایین سازگاری با حالات خود شیفتگی، ضد اجتماعی و حالات شخصیتی پارانوئید همراه بوده، در حالی که نمره بالا در این عامل با اختلال شخصیتی وابسته همراه است (اشتون و همکاران، ۲۰۰۴).

اعتماد، رک گویی، نوع دوستی، همراهی، تواضع و دل رحم بودن شش صفت تشکیل دهنده این بعد می باشند(گروسی فرشی،۱۳۸۰).

۵- وظیفه شناسی (با وجدانی): آخرین عامل از عامل های بزرگ شخصیتی،          وظیفه شناسی می باشد. افراد با وجدان، هدفمند، با اراده و مصمم هستند. هم چنین سخت کوش، جاه طلب و پرانرژی بوده و در برابر مشکلات استقامت می کنند و دقیق هستند (فورتوناتو و فوری[۱۹]، ۲۰۰۹). افراد مؤفق، موسیقیدانان بزرگ و ورزشکاران مشهور این صفات را در حد بالایی دارند. نمره بالا در وظیفه شناسی با مؤفقیت شغلی و تحصیلی همراه است. نمره پایین در این بعد موجب می شود که فرد از باریک بینی لازم، دقت، پاکیزگی زیاد و محتاط بودن اجتناب نماید. با وجدانی جنبه ای از آن چیزی است که «منش» نامیده می شود، افراد با نمره بالا در باوجدانی، دقیق، خوش قول، قابل اعتماد، سخت کوش ، متمایل به پیشرفت و مطمئن می باشند. اما افراد با نمره پایین در با وجدانی در به کارگیری اصول اخلاقی چندان دقیق نیستند و برای رسیدن به اهدافشان سست هستند (گروسی فرشی، ۱۳۸۰).

صفات فرعی این بعد شامل کفایت، نظم و ترتیب، تلاش برای موفقیت، منضبط بودن، وظیفه شناسی و محتاط بودن در تصمیم گیری می باشد(گروسی فرشی، ۱۳۸۰).

 

جدول ۲-۱: ویژگی های افراد با نمره بالا و پایین در هر یک از ابعاد شخصیتی (پروین، ۱ ۹۹۴؛ به نقل از رادپور، ۱۳۹۱).

نمره بالا ابعاد/ ویژگی ها نمره پایین
نگران، عصبی، هیجانی، ناایمن، بی کفایت،

خود بیمار انگاری

روان رنجورخویی(N)

سازگاری درمقابل ثبات هیجانی را می سنجد. افکار غیرواقعی، امیال افراطی و پاسخ های غیر انطباقی به هنگام رویارویی را شناسایی
می کند.

آرام، ایمن، رضایت از خود، پرطاقت
اجتماعی، فعال، پرحرف، جهت گیری نسبت به فرد، کمال گرا، مهربان،

خوش بین

برون گرایی(E)

مقدار و شدت تعامل بین فردی، سطح فعالیت، نیاز به تحرک و ظرفیت لذت بردن را می سنجد.

تودار، جدی، سرزنده نبودن، گوشه‎گیر، خجول، ساکت،

بی سرو صدا، وظیفه شناس.

کنجکاو، دارای علایق گسترده، خلاق، مبتکر، تخیل گرا، غیرسنتی. تجربه پذیری(O)

جستجو گری فعال برای کسب تجربه، کاوش مواد ناآشنا.

علایق محدود، واقع بین، غیرهنری
دل رحم، با اعتماد،     کمک کننده، با گذشت، ساده دل، رک گو، خوش خلق. توافق پذیری(A)

کیفیت سازگاری بین فردی.

بدبین، گستاخ، دارای سوء ظن، رفتار غیردوستانه، کینه توز، سنگدل، بدخلق، دغلکار،

عدم همیاری نسبت به دیگران

با ثبات، سخت کوش، منظم، خوش قول،       وقت شناس، درستکار،    بلند همت، مرتب، دقیق،

دارای پشتکار.

وظیفه شناسی(C) بی هدف، غیرقابل اعتماد، تنبل، بی دقت، سهل انگار،

ضعیف النفس، خوش گذران

 

 

 

 

۲-۲-۱۲-۴-۶- نظریه ابن سینا

ابن سینا در بحث خود از شخصیت، دو مسئله کلی را مطرح می کند. یکی از این مسائل، جنبه توصیف  شخصیت است و به علت ها و سبب های رفتاری کاری ندارد. دیگری، بررسی عوامل علّی و سببی است که وی کوشش دارد تا علت های زیربنایی حالت ها و رفتار و اختلاف بین آنها را تحلیل کند. به طور کلی، دو بعد شخصیت از نظر ابن سینا عبارت است از :

  • جنبه های توصیفی شخصیت: در واقع، نظریه ابن سینا درباره نفس، هسته نظریه شخصیت او را تشکیل می دهد. ابن سینا همچون دیگر فلاسفه به اثبات هستی نفس و تعریف آن پرداخته و سپس تجّرد و جسمانی نبودن و نیز وحدت نفس را به تفصیل بیان کرده است. از نظر روان شناختی، اصطلاح نفس در نظام ابن سینا، به جنبه های توصیفی شخصیت اشاره دارد.
  • جنبه های علّی شخصیت: بحث درباره پدیده های انگیزشی و نقش آن در مجموع حالت ها و رویدادهای روانی و به ویژه، تأثیر آن بر رفتار فرد، بدون شک در قلمروی پژوهش های علّی شخصیت قرار می گیرد. کوشش ابن سینا در این قلمرو آن است که به کمک تحلیل قوا، عوامل ایجاد کننده ی احساس و رفتار و علت های زیربنایی اختلاف حالت ها و رفتار را بررسی کند (شجاعی، ۱۳۸۸).

وی معتقد است که تنوع و تعدد حالت ها و رفتار در فرد، بر تعدد قوا که مبادی آنهاست، دلالت می کند. سپس می افزاید که این قوا مظاهر نفوس متعدد در انسان نیست؛ بلکه همه آنها به یک حقیقت بر می گردد که همان « من» یا شخصیت انسان است. وی از جنبه های علّی شخصیت به «خلق» تعبیر نموده و در تعریف آن می گوید: « خلق ملکه ای است که به وسیله آن افعال و رفتار به سهولت و بدون تردید از فرد صادر می شود» (ابن سینا، ۱۳۶۳). بنابراین صفت خُلقی، ملکه یا توانایی نسبتاً دائمی است که تعیین  می کند یک فرد در موقعیت های معین، چگونه رفتار خواهد کرد. تعبیر « ملکه» اشاره به این است که یک « خاصه» یا « ویژگی» باید نسبتاً پایدار باشد تا بتوانیم تعبیر خُلق را درباره ی آن به کار ببریم. این نکته در اصل به این منظور در تعریف خلق اضافه شده که بین صفت های شخصیت و حالت ها و رویدادهای دیگری که از ثبات و پایداری لازم برخوردار نیست و ممکن است براساس اتفاق و در شرایط خاص واقع شود، تمایز ایجاد نماید. خشم، ترس، شادی و تعجب نمونه هایی از این حالت ها می باشند (شجاعی، ۱۳۸۸).

 

۲-۲-۱۳- دلبستگی

نظریه دلبستگی بر این باور است که دلبستگی، پیوندی جهان شمول است و در تمام
انسان ها وجود دارد . بدین معنا که انسانها تحت تأثیر پیوند های دلبستگی شان هستند . بالبی در سال ۱۹۶۹ نظریه دلبستگی را مطرح کرد. به نظر او روابط اجتماعی طی پاسخ به نیاز های
زیست شناختی و روان شناختی مادر و کودک پدید می آیند. بالبی و اینسورث معتقدند که     همه ی کودکان بهنجار احساس دلبستگی پیدا می کنند و دلبستگی شدید شالوده رشد عاطفی و اجتماعی سالم در دوران بزرگسالی را پی ریزی می کند. در واقع دلبستگی های انسان نقش حیاتی در زندگی وی ایفا می کنند. اینسورث نیز رفتار دلبستگی در روابط بزرگسالی را به عنوان اساس پدیده ایمنی در هسته زندگی انسان مورد تأکید قرار داد. او اظهار داشت که دلبستگی ایمن، عملکرد و شایستگی را در روابط بین فردی تسهیل می کند و همچنین ثابت کرد که دلبستگی موجب کاهش اضطراب می شود و فرد با دلگرمی و اطمینان به کاوش در محیط می پردازد (خوشابی و ابوحمزه، ۱۳۸۶).

۲-۲-۱۳-۱- تعاریف دلبستگی

به طور کلی دلبستگی را می توان جو هیجانی حاکم بر روابط کودک با مراقبش تعریف کرد. نتیجه ی عمده ی کنش متقابل بین کودک و مادر ایجاد نوعی دلبستگی عاطفی به مادر است، طوری که باعث می شود وقتی با او تعامل دارد، احساس شادی و شعف کرده و به هنگام استرس از این که او را در کنار خود دارد، احساس آرامش کند (برک[۲۰]، ۱۳۸۸).

دلبستگی به پیوند هیجانی میان افراد اطلاق می شود. در واقع افراد برای ارضاء نیاز های عاطفی خود بر یکدیگر تکیه می کنند ( ربر[۲۱]، ۱۹۸۵؛ به نقل از گلی نژاد، ۱۳۸۰) .

دلبستگی بیشتر به معنای دوست داشتن یا علاقه (رابینسون و دیویدسون[۲۲]، ۲۰۰۰؛ به نقل از نصوحیان، ۱۳۹۱) و در واقع یک احساس قوی از علاقه نسبت به کسی یا چیزی است (هورنبای[۲۳]، ۲۰۰۲؛ به نقل از یوسفی، ۱۳۸۹).

دلبستگی، پیوند عاطفی هیجانی نسبتاً پایداری است که بین کودک و یا مادر و یا افرادی که نوزاد در تعامل منظم و دائم با آنها است ایجاد می شود ( پاپالیا[۲۴]، ۲۰۰۲).

دلبستگی به عنوان پیوندی قوی تعریف شده است که میان والد و کودک برقرار می شود و بعداً به روابط رمانتیک فرد با دیگران منتقل می شود (بالبی، ۱۹۶۹).

بر طبق نظر شافر و امرسون[۲۵] (۱۹۶۴) دلبستگی یک رابطه ی هیجانی نزدیک میان دو نفر است که به وسیله علاقه دو طرفه و تمایل به نزدیکی مشخص می شود (به نقل از یوسفی، ۱۳۸۹).

جانسون و ویفن[۲۶](۱۹۹۹) دلبستگی را اینگونه تعریف کرده اند : یک سیستم کنترل رفتار که هدفش حفظ محیطی امن و قابل پیش بینی است، به گونه ای که تعادل فیزیکی  امکان پذیر شود.

دلبستگی به طور کلی رابطه ای دو سویه و پایدار بین مراقب و کودک می باشد که هم کودک و هم مراقب سهمی در کیفیت این روابط دارند ( فرالی[۲۷]، ۲۰۰۳؛ میلز[۲۸] و همکاران، ۲۰۰۷).

دلبستگی عبارت است از یک موقعیت پایدار و عمیق بیولوژیکی، روان شناختی و اجتماعی که بر اساس ارتباط بین کودک و مراقب در سال های اولیه شکل می گیرد (اینسورث، ۱۹۷۳؛ به نقل از جانسون و ویفن، ۱۳۸۸).

دلبستگی، پیوند هیجانی میان شیرخوار و مراقبش یا میان دو بزرگسال است؛ به گونه ای که فرد دلبسته، موقع ناراحتی به آن شخص دیگر پناه می برد، از او نمی ترسد و به  خصوص در مرحله ای که حضور بیگانه ها اضطراب آفرین است، نسبت به مراقبت شدن توسط آن فرد علاقمند است و هنگام جدایی از او مضطرب می شود (فرمهینی فراهانی، ۱۳۷۸).

در ادبیات علمی معاصر اصطلاح دلبستگی دارای چهار معنای متمایز است : نوعی از رفتار که هدف آن حفظ مجاورت با یک شخص دیگر است؛ پیوند های دلبستگی که با پیوند والدین و فرزندان مرتبط است؛ نظام دلبستگی که هدف آن حفظ مجاورت با چهره دلبستگی و دستیابی به احساس ایمنی  درونی است و بالاخره ارتباط هایی که در بر گیرنده ابراز توجه، در دسترس بودن هیجانی و جست و جوی آرامش در رابطه والدین و کودک اند. هر چند تعاریف متفاوتی از دلبستگی ارائه شده است اما همه ی آنها یک ویژگی مشترک دارند و آن این است که دلبستگی عنصر اساسی تحول طبیعی انسان به شمار می رود (جهان بخشی و همکاران، ۱۳۸۹).

سبک دلبستگی، الگوی تعمیم یافته از پاسخ به روابط صمیمانه فرد است که تصور می شود تجربیات قبلی روابط صمیمانه را منعکس می کند و در طول زمان، ثبات نسبی دارد (فینی و نولر[۲۹]، ۱۹۹۶).

به طور خلاصه دلبستگی می تواند به عنوان یک رابطه عاطفی با دوامی نسبت به یک فرد خاص تعریف شود و چنین روابطی دارای ویژگی هایی است که آن را از انواع دیگر جدا می کند از جمله:

  • آنها انتخابی[۳۰] هستند . یعنی روی افراد خاص که رفتار دلبستگی را در یک موقعیت فرا می خوانند، متمرکز هستند و در حقیقت دامنه آنها محدود به افراد خاصی است.
  • آنها تقرب جویی فیزیکی[۳۱]را دارا می باشند . یعنی منجر به کوشش برای حفظ مجاورت با موضوع دلبستگی می شوند.
  • آنها امنیت و آسایش را فراهم می کنند که این منجر به دستیابی به مجاورت می شود.
  • آنها زمانی که رابطه قطع می شود و مجاورت نمی تواند حاصل شود، اضطراب جدایی را ایجاد می کنند (اسچیفر و رادلف[۳۲]، ۲۰۰۵؛ به نقل از برزگر، ۱۳۸۵).

تحقیقات نشان می دهد که در دلبستگی دو بعد اصلی وجود دارد. بعد شناختی – عاطفی دلبستگی که به عنوان کیفیت عواطف نسبت به چهره دلبستگی مطرح می شود و بعد رفتاری که در واقع به بهره گیری از حمایت و مجاورت به الگوی دلبستگی مربوط می شود.                    بعد شناختی – عاطفی دلبستگی در سنین بالا تر اهمیت بیشتری پیدا می کند (خوشابی و ابوحمزه، ۱۳۸۶).

همچنین دلبستگی با توجه به دو رویکرد اصلی قابل بررسی است:

الف) دلبستگی به عنوان یک سازه سازمانی

ب)دلبستگی به عنوان یک سازه صفتی

تعدادی از محققین که دلبستگی را به عنوان سازه سازمانی در نظر می گیرند، معتقدند که رفتار هایی که شاخص دلبستگی هستند با یکدیگر همبستگی درونی دارند. مجموعه این رفتار ها سازمان دلبستگی را به وجود می آورد. در این رویکرد، دلبستگی تحت عنوان مفاهیم پیوند عاطفی و روابط دلبستگی مطرح می شود (واترز[۳۳]، ۱۹۷۸).

تعداد دیگری از محققین دلبستگی را به عنوان سازه صفتی در نظر می گیرند. بر اساس این الگو شاخص های رفتاری در طول زمان با یکدیگر همبسته اند، بر خلاف رویکرد سازمانی،
شاخص های رفتاری در مقاطع زمانی و در هر مرحله از رشد و تحول با یکدیگر همبستگی دارند. بنابر این در این رویکرد کیفیت دلبستگی به عنوان یک صفت شخصیتی در نظر گرفته شده که که در آن ویژگی های افراد در طول زمان ثابت است (فخاری نژاد، ۱۳۸۶).

[۱]- Mac-Dugall

[۲]- Klages

[۳]- Bamgarten

[۴]- Odbert

[۵]- Atkinson

[۶] -Fiske

[۷]-Tupes

[۸] -Christal

[۹] -Norman

[۱۰] -Borgatta

[۱۱] -Takemotochock

[۱۲] -surgency

[۱۳] -affection stability

[۱۴] – intellect
پایان نامه
[15]-White, Hendrick & Hendrick

[۱۶]- Chamorro , Pemuzic & Furnham

[۱۷]-Stump&Parker

[۱۸]- Ashton

[۱۹]-Fortunate & Furey

[۲۰]-Berk

[۲۱]-Reber

[۲۲]-Robinson & Dividson

[۲۳]- Hornby

[۲۴]-Papalia

[۲۵]- shafer & Emerson

[۲۶]- Jonnson&Whiffen

[۲۷]- Fraley

[۲۸]- Millls

۱-Feeney & Noller

[۳۰]-selective

[۳۱]- proximity Secking

[۳۲]-Schaffer & Rodolph

[۳۳]- Watres

پایان نامه عوامل تعیین کننده ی شخصیت

.estp-changedby-essin a{color:#0174DF !important}

عوامل تعیین کننده ی شخصیت به دو گروه تعیین کننده های ارثی و محیطی تقسیم می‌شوند:

عوامل ارثی، نقش عمده ای در تعیین شخصیت فرد، به خصوص در تعیین آنچه در وی منحصر به فرد است، بازی می کنند. اگر چه بسیاری از روان شناسان، در طول تاریخ روان شناسی بر اهمیت عوامل محیطی و ارثی در شکل گیری شخصیت تأکید کرده اند، نظریه های اخیر معتقدند که اهمیت این عوامل در ویژگی های شخصیتی افراد متفاوت، فرق می کند. مثلاً اهمیت عوامل ارثی در ویژگی هایی چون هوش و خلق و خو بیشتر است تا در ارزش ها، آرمان ها و باورها. عوامل محیطی و تأثیرات آن موجب شباهت افراد به یکدیگر می شود. همینطور، تجارب افراد موجب می شود که هر یک موجودی منحصر به فرد باشند (پروین  و جان، ۱۳۸۹).

ویژگی های وراثتی برای تحقق یافتن و رشد خود به زمینه ای مناسب نیاز دارند و این محیط است که چنین زمینه ای را می تواند فراهم سازد. عوامل محیطی زیادی از قبیل محیط سیاسی، جغرافیایی، فرهنگی، دینی و …  هر کدام به نحوی در به وجود آمدن رفتارهای خاص یا جلوگیری از مستعد بار آمدن افراد مؤثرند. چه بسیار افرادی هستند که استعداد نه چندان خوبی دارند ولی محیط آن ها طوری است که این حداقل استعدادها نیز به خوبی شکوفا می شوند و برعکس این قضیه نیز صادق است و آن اینکه افرادی نیز هستند که استعدادهای بالقوه عالی دارند اما به دلیل نامناسب بودن محیط این استعدادها نهفته در فرد باقی مانده اند. بر همین اساس نقش محیط در بوجود آوردن تفاوت های فردی از جمله شخصیت، امری اجتناب ناپذیر است (کرباسی و وکیلیایی، ۱۳۸۸).

اما شاید این سؤال به وجود بیاید که از بین عوامل مذکور (محیط و وراثت) کدام عامل نقش اساسی تری را در بروز صفات افراد داراست؟ پاسخ به این سؤال بسیار دشوار است. چرا که هر دو عامل وراثتی و محیطی با یکدیگر در تعامل اند و مرز مشخصی بین آنها نمی توان تعیین کرد. اما برای رفع تعارض این دو باید گفت که در بروز ویژگی های هر فرد هر دو عامل وراثت و محیط مؤثرند و هیچ یک به تنهایی نمی تواند عامل اصلی باشند بطور کلی تأثیر این دو از یکدیگر تفکیک ناپذیر است (گنجی، ۱۳۸۹).

 

 

  پایان نامه

۲-۲-۱۲-۳- رویکردهای اصلی شخصیت

۲-۲-۱۲-۳-۱-رویکرد روان تحلیل گری

اولین رویکرد در مطالعه رسمی شخصیت، روان تحلیل گری زیگموند فروید[۲] بود که کار خود را در اوایل قرن نوزدهم شروع کرد. تقریباً هر نظریه شخصیتی که پس از نظریه فروید ساخته شد به موضع وی مدیون است چرا که یا از بنا نهاده شدن بر موضع او یا مخالفت با آن ناشی شده است. لیبرت و اشپیگلر[۳] (۱۹۷۰) ویژگی های خاص این نظریه را اینگونه بیان می کردند؛ نظریه شخصیت در روانکاوی : ۱) ماهیتی ساختی دارد، ۲) فرآیندی پویاست،  ۳)  فرآیندی تکاملی است و ۴) بر یک نقطه جبری مبتنی است ( به نقل از شفیع آبادی و ناصری، ۱۳۸۵). روان تحلیل گری بر نیروهای ناهشیار به عنوان حاکمان و شکل دهندگان شخصیت تأکید دارد، یعنی امیال جنسی و پرخاشگری با پایه زیستی و تعارض های اجتناب ناپذیر اوان کودکی را در شکل گیری شخصیت پر اهمیت تلقی می کند. از نظر فروید غرایز[۴] عناصر اصلی شخصیت هستند، نیروهای برانگیزاننده ای که رفتار را سوق می دهند و جهت آن را تعیین می کنند. غرایز شکلی از انرژی هستند، انرژی تغییر شکل یافته ای که نیازهای بدن را به امیال ذهن پیوند می دهد. طرح اولیه فروید شخصیت را به سه سطح تقسیم کرد : هشیار،[۵] نیمه هشیار[۶] و ناهشیار[۷]. هشیار، شامل تمام احساس ها و تجربه هایی است که در هر لحظه ی معین از آنها آگاه هستیم. فروید هشیار را جنبه محدودی از شخصیت می دانست زیرا تنها بخش کوچکی از افکار، احساس ها و خاطرات ما در هر لحظه در آگاهی هشیار وجود دارد. مهم تر از آن به نظر فروید ناهشیار می باشد. نظریه روان تحلیل گری بر این بخش تمرکز دارد؛ ناهشیار، شامل نیروهای سوق دهنده عمده در پشت کل رفتار است و مخزن نیروهایی است که نمی توانیم آن را ببینیم یا کنترل کنیم. نیمه هشیار بین این دو سطح قرار دارد و مخزن خاطرات، ادراکات و افکاری است که ما در لحظه به صورت هشیار از آن ها آگاه نیستیم ولی می توانیم آن ها را به راحتی به هشیاری فرا خوانیم. فروید بعدها نظر خود را درباره سه سطح شخصیت تغییر داد و سه ساختار اساسی را در آناتومی شخصیت معرفی کرد: نهاد[۸] ، من[۹] و فرامن[۱۰] . نهاد با نظر پیشین فروید درباره ناهشیار مطابقت دارد(البته من و فرامن نیز جنبه های ناهشیار دارند). نهاد ساختار قدرتمند شخصیت است، زیرا تمام انرژی لازم برای دو جزء دیگر را فراهم  می کند. نهاد(طبق آنچه فروید آن را اصل لذت نامید) از طریق ارتباطی که با کاهش تنش دارد در جهت افزایش لذت و دوری از درد عمل می کند. نهاد فقط ارضای فوری را می شناسد و از واقعیت آگاهی ندارد و تنها راهی که می‌تواند برای ارضای نیازهایش انجام دهد از طریق عمل بازتاب و تجربه خیال پردازی است که فروید آن را اندیشه در فرآیند نخستین[۱۱] نامید (شولتز و شولتز[۱۲]، ۱۳۸۸).

کودک در حال رشد یاد گرفته است که با دنیای بیرونی هوشمندانه و منطقی برخورد کند و توانایی های ادراک، تشخیص، قضاوت و حافظه خود را پرورش دهد، توانایی هایی که بزرگسالان برای برآوردن نیازهای خود به کار می برند. فروید این توانایی ها را اندیشه در فرآیند ثانوی[۱۳] خواند. می توان این ویژگی ها را تحت عنوان عقل یا معقول بودن، جمع بندی کرد که در دومین ساختار شخصیت فروید، یعنی من وجود دارند. من ارباب منطقی شخصیت است. هدف آن جلوگیری از
تکانه های نهاد نیست، بلکه کمک به آن برای کاهش تنشی است که خواستار آن است. چون من از واقعیت آگاه است، تصمیم می گیرد که چه وقت و چگونه غرایز نهاد می توانند بهتر ارضا شوند. من به شیوه ای عملی و واقع بینانه، محیط را درک و دستکاری می کند و از این رو گفته می شود که طبق اصل واقعیت عمل می کند. به طور مثال، اگر شغل خود را دوست نداشته باشیم و بدون آن نتوانیم برای خانواده خود غذا و سرپناهی تهیه کنیم، این من است که ما را وادار می کند تا آن کار را ادامه دهیم. همچنین این من است که ما را وادار به تحمل افرادی که دوست نداریم             می کند (شولتز و شولتز، ۱۳۸۸).

فرامن در حقیقت نقطه مقابل و ضد نهاد است یعنی هر اندازه نهاد کوشش به ارضای بدون چون و چرای غرایز و تمایلات دارد، فرامن سعی در محدود کردن و محروم کردن ما از همه      لذت ها و ارضای نیازها دارد. محتوای فرامن در نظریه فروید معادل وجدان اخلاقی است. توجه فرامن به کمال است نه لذت و خوشی. فرامن هم با نهاد در مبارزه و مخالفت است و هم با من، زیرا کار او از یکسو جلوگیری از برآورده شدن خواسته ی نهاد است و از سوی دیگر قانع کردن من برای جایگزین کردن هدف های اخلاقی به جای اهداف واقعی و توجه شخص به کمال و سعی در وصول آن است (کریمی، ۱۳۸۴).

چند جهت گیری تحلیلی دیگر در طول حیات فروید و پس از آن به وجود آمد. اما برخی از آن ها که از مفاهیم بنیادی فروید ساخته شده بودند، این هدف را دنبال کردند که نظریه های فروید را گسترش بیشتری بدهند و برخی نیز به طور چشمگیری از نظریه ها یا روش های فروید منحرف شدند. این گروه پس از آن که با فروید قطع رابطه کردند، مکتبی به نام نوروانکاوی به وجود آوردند. این افراد عبارت بودند از: کارل یونگ[۱۴]، آلفرد آدلر[۱۵]، کارن هورنای [۱۶] و اریک فروم[۱۷]. این نظریه پردازان از بسیاری از جهات با هم اختلاف دارند اما از لحاظ مخالفت با تأکید فروید بر غرایز به عنوان برانگیزننده اصلی رفتار انسان  و دیدگاه شخصیت جبرگرایانه او توافق دارند. نظریه پردازان نوروانکاوی تصور خوش بینانه و دلنشین تری از ماهیت انسان ارائه می دهند.  نظریه آنها نشان می دهد که حوزه شخصیت ظرف یک دهه بعد از این که به طور رسمی شروع شد با چه سرعتی گسترش یافت (شولتز و شولتز، ۱۳۸۸).

۲-۲-۱۲-۳-۲-رویکرد رفتارگرایی

در رویکرد رفتاری، به شرایط درونی مثل اضطراب، سایق ها، انگیزه ها، نیازها یا        مکانیزم های دفاعی، یعنی فرآیندهایی که اغلب نظریه پردازان دیگر شخصیت به آن متوسل     شده اند هیچ اشاره‌ای نمی یابیم. به نظر رفتار گرایان، شخصیت چیزی جز تجمع پاسخ های آموخته شده به محرک ها، یعنی مجموعه ی رفتارهای آشکار یا نظام های عادت نیست. شخصیت تنها به چیزی اشاره دارد که بتوان آن را به صورت عینی مشاهده و دست کاری کرد. رفتارگرایی تصویری ماشینی از انسان ها ارائه می دهد، ماشین های منفعلی که به صورت خودکار به      محرک های بیرونی پاسخ می دهند به این ترتیب که محرک ها به درون وارد می شوند و      پاسخ های مناسب که از تجربه گذشته آموخته شده اند به بیرون سوق داده می شوند (شولتز و شولتز، ۱۳۸۸).

۲-۲-۱۲-۳-۳-رویکرد شناختی

شناخت به معنی عمل یا فرآیند دانستن است. نظریه های شناختی شخصیت بر شیوه های شناخت مردم از محیط و از خوشان تأکید می ورزند، یعنی اینکه آن ها چگونه درک و ارزشیابی می‌کنند، چگونه یاد می گیرند، چگونه می اندیشند و چگونه مسائل را حل می کنند. به عقیده بعضی از محققان این نظریه ها عقلانی ترین یا روان شناختی ترین نظریه های شخصیت هستند زیرا تمرکز خود را منحصراً بر فعالیت های ذهنی  آگاهانه قرار داده اند. ممکن است چنین به نظر برسد که با تمرکز انحصاری بر فرآیندهای ذهنی و روانی، برخی از اندیشه هایی که نظریه های دیگر با آن ها سر و کار دارند، از قبیل نیازها یا هیجان ها  به عنوان فعالیت های جداگانه ی شخصیت مورد غفلت قرار  گرفته اند. اما واقعیت چنین نیست، در نظریه های شناختی این گونه فعالیت ها را بخش هایی از شخصیت می شناسند که مانند تمام بخش های دیگر شخصیت به وسیله فرآیندهای شناختی کنترل می شوند. تفاوت بین رویکردهای گوناگون و رویکرد شناختی این است که رویکرد شناختی می کوشد تا تمام جنبه های شخصیت از جمله مؤلفه های شناختی آن را در قالب فرآیندهای شناختی شرح دهد (کریمی، ۱۳۸۴).

۲-۲-۱۲-۳-۴- رویکرد انسان گرایی

این رویکرد در واقع در عرصه مخالفت با دو دیدگاه روان تحلیل گری و رفتارگرایی شکل گرفته است. مخالفت آنان بر این پایه استوار بود که روان تحلیل گری توجه اصلی خود را بر
جنبه های بیمارگونه و روان آزرده وار انسان متمرکز کرده و رفتارگرایی نیز با انکار نیروهای هشیار و ناهشیار در انسان و تمرکز بر مشاهده رفتارهای عینی و ماشینی انگاشتن انسان، در واقع نیروهای بالقوه انسان را نادیده گرفته است. انسان گرایی نظامی فکری است که در آن تمایلات و ارزش های انسان در درجه اول اهمیت قرار دارند. رویکرد انسان گرایی به شخصیت، بخشی از جنبش
انسان گرایی در روان شناسی است که در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ شکوفا شد و طرفداران آن کوشیدند تا روش ها و مواد موضوع این حوزه را اصلاح کنند. اصطلاح روان شناسی انسان گرا ابتدا توسط گوردون آلپورت[۲۱] در سال ۱۹۳۰ به کار برده شد. آلپورت و موری[۲۲] را پیشگامان رویکرد          انسان گرایی به شخصیت می دانند این رویکرد بر توانمندی ها و آرزوهای انسان، اراده آزاد و هشیار، و تحقق بخشیدن به استعدادها تأکید می ورزد، تصویری دلنشین و خوشبینانه از ماهیت انسان ارائه می دهد و انسان ها را به صورت موجوداتی خلاق که به رشد و خودشکوفایی علاقه مند هستند توصیف می کند (شولتز و شولتز، ۱۳۸۸).

۲-۲-۱۲-۳-۵-رویکرد صفات

شخصیت از دیدگاه های نظری مختلف مفهوم سازی شده است، با این حال روان شناسان شخصیت به دنبال یک طبقه بندی علمی و قابل قبول  از صفات شخصیت بوده اند.

صفات شخصیت، به الگوهای همسان افراد در رفتار، احساسات و افکار گفته می شود. طرفداران مکتب صفات عقیده دارند که هر فرد ترکیب وحدت یافته ای از صفات بدنی و روانی است. طبق این دیدگاه افراد از نظر صفات شخصیت با یکدیگر متفاوتند، یعنی آمادگی های گسترده ای برای پاسخگویی به شیوه هایی خاص دارند. به عبارت دیگر انسان ها را می توان از نظر احتمال رفتار، احساسات و تفکر آنها به طریقی خاص توصیف کرد(پروین و جان، ۱۳۸۹).

آنان ضمن تأکید بر تفاوت های فردی در صفات شخصیت به طبقه بندی افراد براساس برخی از صفات مشترک معتقدند. به نظر این دسته از روان شناسان، هر چند الگوی صفات شخصیت هر فرد از دیگران متمایز است در عین حال وجوه اشتراک مقایسه پذیر در افراد وجود دارد. بنابراین تفاوت های فردی را می توان به عنوان پراکندگی یا تغییر پذیری صفات و خصایص اساسی شخصیت تلقی کرد (شریفی، ۱۳۸۲).

بقراط[۲۴]، آلپورت، کتل[۲۵]، آیزنک و مک کری و کاستا را می توان به عنوان نمونه هایی از نظریه پردازان صفات معرفی کرد، زیرا همه ی آنها بر تفاوت های فردی در آمادگی های افراد تأکید دارند.

۲-۲-۱۲-۴- نظریه های شخصیت

۲-۲-۱۲-۴-۱- نظریه بقراط

یکی از قدیمی ترین نظریات در زمینه صفات، نظریه مربوط به بقراط، پدر علم پزشکی است. وی افراد را به چهار دسته دموی، بلغمی، سوداوی و صفراوی تقسیم کرد. او معتقد بود که چهار مایع در بدن وجود دارد که افزایش هرکدام از آنها در بدن منجر به بروز رفتاری خاص در افراد    می شود. این چهار مایع عبارتند از: خون که فرد را دموی، خوش بین و شاد می سازد، بلغم که فرد را خونسرد، بی رگ و بی عاطفه می سازد، صفرای سیاه که افراد را غمگین و افسرده می سازد و صفرای زرد که افراد را تند خو و زود خشم می سازد (راس[۲۶]، ۱۳۸۶).

۲-۲-۱۲-۴-۲- نظریه آلپورت

آلپورت، شخصیت را سازمانی پویا در درون فرد می داند که از نظام های روانی و جسمانی که ویژگی های رفتار و افکار را تعیین می کند، تشکیل شده است. وی صفات را شیوه های پیوسته و پایدار واکنش به جنبه های محرک محیط می داند. آلپورت ویژگی های صفات را به شرح زیر بیان می کند:

اول اینکه صفات شخصیت واقعی بوده و در هریک از ما وجود دارند. صفات، ساختارهایی نظری با بر چسب هایی که برای تبیین یا توصیه رفتار ما ساخته شده باشند، نیستند.

دوم اینکه صفات، رفتار را تعیین می کند یا باعث آن می شوند. صفات فقط در پاسخ به
محرک های خاصی برانگیخته نمی شوند. آنها ما را برای جستجوی محرک مناسب برانگیخته     می کنند و با محیط تعامل می کنند تا تولید رفتار نمایند. به علاوه صفات می توانند به صورت تجربی خود را نشان دهند. با مشاهده رفتار در طول زمان می توان دلیل وجود صفات را در وحدت و ثباتی که پاسخ های یک شخص به محرک یکسان یا مشابه دارد استنباط نمود. ویژگی های دیگر صفات از نظر آلپورت این است که علی رغم این که ویژگی های متفاوتی را نشان می دهند، با یکدیگر رابطه متقابل داشته و ممکن است با یکدیگر همپوشی داشته باشند. مثلاًپرخاشگری و خصومت از یکدیگر مجزا هستند ولی صفات مربوط به هم می باشند و غالباً مشاهده شده که به طور نرمال در رفتار یک شخص اتفاق می افتد. به علاوه صفات بر حسب موقعیت فرق می کنند. مثلاً شخصی امکان دارد صفت تمیزی را در یک موقعیت و بی نظمی را در موقعیتی دیگر نشان دهد (شولتز وشولتز، ۱۳۸۸).

آلپورت ابتدا دو طبقه از صفات را پیشنهاد کرد. صفات فردی و صفات مشترک. صفات فردی منحصر به یک شخص است و منش وی را توصیف می کند. صفات مشترک بین چند فرد تقسیم شده است، نظیر اعضای یک فرهنگ. صفات مشترک احتمال دارد با تغییر استانداردها و         ارزش های جامعه در طول زمان تغییر یابد. آلپورت به خاطر ابهامی که می تواند از نامیدن این دو پدیده به عنوان صفات ناشی شوند، واژگان خود را تغییر داد. وی صفات مشترک را «صفات» و صفات فردی را «صفات شخصی» خواند (شولتز و شولتز، ۱۳۸۸).

صفات فردی یا گرایش های شخصی همگی از شدت و اهمیت یکسانی برخوردار نیستند. از این جهت آلپورت سه نوع صفات را پیشنهاد کرد:

-صفات اصلی[۲۷]: صفات اصلی بسیار فراگیر و با نفوذ است و تقریباً با تمام جنبه های زندگی تماس دارد و بر رفتار فرد مسلط است مثل  سادیسم و میهن پرستی کورکورانه (پروین، ۱۳۸۹). آلپورت به صفات اصلی «آمادگی های بنیادی[۲۸]» می گوید. این آمادگی ها به قدری واضح هستند که نمی توان آن را پنهان کرد (شیرافکن، ۱۳۹۱).

– صفات مرکزی[۲۹]: خصیصه های عمومی که پایه های اصلی شخصیت را شکل می دهند. این صفات مرکزی، هرچند به نفوذ و اقتدار صفات اصلی نیستند، اما خصیصه های عمده ای هستند که ممکن است برای توصیف فرد دیگر به کار آیند (راس، ۱۳۸۶). هرکس دارای تعداد کمی صفات مرکزی می باشد، پنج تا ده مضمون که رفتار او را توصیف می کند، مانند پرخاشگری، خوددلسوزی و بدگمانی. این ها ویژگی هایی است که در هنگام بحث کردن درباره یک شخص آشنا ذکر می شود (پروین، ۱۳۸۹). در واقع صفات مرکزی، صفاتی هستند که فرد اغلب آنها را نمایان می سازد و اطرافیان او به راحتی می توانند آن را در وی تشخیص دهند (شیرافکن، ۱۳۹۱).

– صفات ثانویه[۳۰]: صفاتی که گاهی به نگرش های یا اولویت ها مربوطند و غالباً تنها در
وضعیت های خاص یا تحت شرایط خاص پدیدار می شوند (راس، ۱۳۸۶). این صفات،              کم نفوذترین صفات فردی هستند که به صورت آشکار و پیوسته از صفات اصلی و مرکزی ظاهر می شوند و آن چنان به ندرت و یا ضعیف آشکار می شوند که فقط یک دوست نزدیک می تواند متوجه شود، مثل ترجیح دادن نوع خاصی از موسیقی یا غذا (پروین، ۱۳۸۹).

۲-۲-۱۲-۴-۳- نظریه کتل

باتوجه به تأکید برساختار، می توان انتظار داشت که ابعاد ساختاری شخصیت، کانون مشمول نظریه کتل را تشکیل می دهد. در واقع صفت، مهمترین عنصر ساختاری در نظریه کتل می باشد. منظور از صفت این است که رفتار انسان در طول زمان در موقعیت های مختلف دارای الگوی منظم خاصی است (پروین وجان، ۱۳۸۹).

کتل، شخصیت را چیزی که اجازه پیش بینی رفتار شخص را در اوضاع و احوال معین به ما می دهد، تعریف کرده است. بنابراین به نظر او یک نظریه شخصیت باید هدفش پیش بینی رفتار آدمی و شرایط و اوضاع و احوال معین باشد (کریمی،۱۳۸۴).

وی مفاهیمی را که سازنده شخصیت هستند به این قرار معرفی کرده است:

ویژگی یا صفت: بنابر تعریف کتل، ویژگی یا صفت، ساخت ذهنی یا استنتاجی است که از ملاحظه رفتار حاصل شده و نظم و پایداری آن باعث ساخت رفتار می شود. وی این رفتار را براساس در نظر گرفتن وجوه خاص به چندین شکل طبقه بندی می کند. وی در یک طبقه بندی، صفات را به صفات منشی (که نشان دهنده سرعت و قدرت انگیختگی هستند)، صفات تحریکی (که شخص را به سوی هدفی به حرکت وا می دارند) و صفات توانشی که نمودار زیرکی، مهارت و زبردستی هستند، تقسیم می کند (کریمی، ۱۳۸۴).

در طبقه بندی دوم،کتل صفات را به دو دسته صفات عام و خاص تقسیم بندی می کند. صفات عام، صفاتی هستند که میان همه رفتار آدمی یا لااقل میان همه افراد یک جامعه مشترک هستند. صفات خاص، صفاتی هستند که اختصاص به یک فرد معین دارند و وجه تمیز او از افراد دیگر هستند (کریمی، ۱۳۸۴).

در طبقه بندی سوم، کتل صفات را براساس پایداری و تداوم به دو دسته صفات سطحی و عمیق تقسیم می کند. صفات سطحی، دسته ای از رویدادهای رفتاری است که آشکار و ظاهرند و دوام و توصیف پذیری آنها بسیار کم است. صفات عمقی، در حقیقت منبع و سر چشمه صفات سطحی و علت های واقعی رفتار آدمی هستند. صفات عمقی با داوم هستند و شناخت آنها برای مطالعه شخصیت ضرورت اساسی دارد. این صفات نیز دو دسته اند: صفات سرشتی[۳۱]، یعنی صفاتی که ذاتی هستند و شخص آنها را باخود به دنیا می آورد و صفات محیطی[۳۲] که با آموختن و تربیت به دست می آیند و حاصل محیط اند. با بهره گرفتن از روش تحلیل عوامل روی صفات عمقی در شخصیت، کتل توانست جمعاً شانزده صفت را شناسایی کرده و بعداً چهار صفت دیگر را به آنها اضافه کند  (کریمی، ۱۳۸۴).

۲-۲-۱۲-۴-۴- نظریه آیزنک

در نظریه آیزنک مفهوم صفت و مفهوم تیپ هستند که در معرفی شخصیت اهمیت خاص دارند. صفات عادات و اعمالی هستند که جنبه ای نسبتاً ثابت دارند، مانند افسردگی، سستی، ضعف، وسواس و امثال آنها. تیپ هم که از پیوستگی چندین صفت تشکیل شده است برای معرفی شخصیت در درجه اول است (سیاسی، ۱۳۸۴).

آیزنک در نخستین تحقیقات خود به دو بعد شخصیت دست یافت و آنها را                 درون گرا – برون گرا و روان آزرده خو ( از لحاظ عاطفی پایدار- از لحاظ عاطفی ناپایدار) نام نهاد. رابطه این دو بعد اصلی شخصیت با طبایع چهارگانه ای که به وسیله پزشکان یونانی، بقراط و گالن[۳۳] معرفی شده و ویژگی های شخصیتی بیشتری را در بر می گیرد در شکل۲-۲ آمده است. آیزنک بعد سومی را نیز به آنها افزود و آن را روان پریش خویی[۳۴] نام نهاد. افراد دارای نمره ی بالا دراین بعد، افراد منزوی، بی احساس و بی توجه به دیگرانند و با آداب و رسوم مورد قبول جامعه در تضادند (پروین و جان، ۱۳۸۹). آیزنک براساس پژوهش قابل ملاحظه ای معتقد است که تمام صفات شخصیتی را می توان مسئول سه تیپ یا بعد دانست. این ابعاد شخصیت ترکیباتی از صفات یا عوامل هستند.

سه بعد شخصیت مورد انتظار آیزنک عبارتند از:

برون گرایی در برابر درون گرایی: فرد برون گرا به دنبال شناخته شدن و تحریک است، سریع هیجان زده می شود، وابسته به محیط اطراف خود است و خودجوش و اجتماعی می باشد. بر عکس، فرد درون گرا از خود کنترلی قوی برخوردار است، آرام است، از جمع گریز است، اهداف خود را مستقل از شرایط بیرونی پیگیری می کند و گرایش به برنامه ریزی کردن در کارهایش دارد (فرانسوا و کریستف[۳۵]، ۱۳۹۲).

روان رنجور خویی در برابر ثبات هیجانی: فرد روان رنجورخو پیوسته و سریع در اثر هیجانهای ناخوشایند به هم می ریزد: اضطراب، غمگینی، عذاب وجدان. برعکس، فرد پایدار از لحاظ هیجانی به ندرت هیجانی می شود و اگر از تعادل نیز خارج شود، خیلی زود حالت عادی خود را باز می یابد (فرانسوا و کریستف، ۱۳۹۲).

روان پریش خویی در برابر کنترل تکانه: روان پریشان سخت و دشوار هستند، تمرکز حواسشان کم است، حافظه شان ضعیف است. به طور کلی از نظر ادراک و اعمالی که تحریک لازم دارد بسیار کند هستند. بیشتر ساکن و بی حرکت می مانند و آمادگی سازگاری با تغییرات محیطی را ندارند (سیاسی، ۱۳۸۴).

تعداد زیادی از پژوهش های آیزنک بر ابعاد برون گرایی و روان رنجور خویی تمرکز دارند و عمده این پژوهش ها صرف زیربنای زیست شناختی این ابعاد شده است.

از نظر آیزنک، صفات و ابعاد عمدتاً توسط وراثت تعیین شده است، با وجودی که وی تأثیرات محیطی بر شخصیت نظیر تعامل خانوادگی در کودکی را نادیده نمی انگارد، ولی استدلال می کند که چنین تأثیراتی محدود هستند (شولتز وشولتز، ۱۳۸۸).

 

۱-sychoanalytical apprroach

[۲]- Freud

[۳] -Liebert & Spiegler

[۴] -instincts

[۵] -conscious

[۶] -preconsicious

[۷] -unconscious

[۸]-id

[۹]-ego

[۱۰]-superego

[۱۱] -thought in Primary- Process

[۱۲]- Schultz &Schultz

[۱۳] -thought  in secondary-Process

[۱۴]-Carl Yung

۲-  Alfred Adler

۳-Karen Horney

[۱۷] – Erick Fromm

[۱۸]- behaviorism approach

[۱۹]- cognitive approach

[۲۰] -humanitisic approach

[۲۱] .Alport

[۲۲]- Murray

[۲۳]- traitsapproach

[۲۴]-Hippocra

[۲۵]-Cattell

[۲۶]-Ross

[۲۷] -cardinal traits

[۲۸]-cardinal disposition

[۲۹] -centeral traits

[۳۰]-secondary traits

[۳۱]-constitutional traits

[۳۲]-environmental traits

[۳۳]-Galen

[۳۴]- Psychoticism

[۳۵]- Francois & Christophe

نگارش پایان نامه با موضوع نظریه های تنظیم هیجان

.estp-changedby-essin a{color:#0174DF !important}

پژوهش در مورد تنظیم هیجان منجر به ظهور رویکرد هایی در زمینه وحدت یا جدایی دو پدیده هیجان و تنظیم هیجان شده است. گروهی عنوان می کنند که هیجان به طور ذاتی نظم دهنده است و این که این دو مفهوم نمی توانند  مجزا شوند. گروهی دیگر ادعا می کنند که این اصطلاح به طور ضمنی به دو پدیده اشاره دارد. یکی در برگیرنده فرایند های مرتبط با تولید هیجان است و دیگری شامل مجموعه گسترده ای از فرایند هایی است که به دنبال هیجان فراخوانده شده، ظاهر شده و درگیر مدیریت  یا سوء مدیریت هیجان تولید شده می گردد. سردمدار این مدل دو عاملی، پژوهش کول، مارتین و دنیس (۲۰۰۴) است که در آن رویکرد های پژوهشی تشویق به اتخاذ این موضع شده اند که در ابتدا هیجان تولید شده را در نظر گرفته و سپس به این موضوع می پردازند که چگونه فرایند تنظیمی منجر به تغییر حالت هیجانی فراخوانده شده       می شود. یکی  از فرض های آنها در مورد مجزا بودن این دو سازه این است که هیجان ها بسته به این که چگونه تنظیم می شوند دارای تأثیرات مختلف هستند. طرفداران مدل های دو عاملی بحث می کنند که هیجان ها از نظر ادراکی از تنظیم هیجان متفاوت هستند . زیرا هیجان ها می توانند فشاری متفاوت روی رفتاری که شخص آن را کنترل می کند داشته باشند. این نویسندگان هم چنین بیان می کنند که فرایند های شناخت و تنظیم هیجان مستقل هستند. در واکنش به این پژوهش، کامپوس، فرانکل و کمرز[۱](۲۰۰۴) رویکرد واحدی را به هیجان و تنظیم هیجان اتخاذ کرده اند.  در این جا هدف ارائه دلایل آنها  در تبیین چگونگی واحد بودن این دو پدیده نیست؛  به طور خلاصه آنها معتقدند که به نظر می رسد در دنیای واقعی فرایند های زیر بنایی هیجان و تنظیم هیجان یکسان است، در واقع پدیده های واحدی، هیجان را تولید می کنند و همین     فرایند ها توجیه کننده تنوع تجلی و ابراز هیجان هستند برای مثال، آنها را تنظیم می کنند. به نظر آنها هیجان و تنظیم هیجان همزمان رخ می دهند. هنگامی که هیجان ها رفتار را کنترل می کنند، همان موقع نیز کنترل می شوند.

۲-۲-۱-۱۰- تنظیم هیجان و تمایز آن با سبک های مقابله

انسان موجودی نیست که هیجان ها را فقط تجربه نماید بلکه علاوه بر تجربه نمودن
هیجان ها آنها را مورد بازبینی قرار داده، نظم جویی کرده و در برخی موارد با آنها مبارزه می کند، همانگونه که قبلاً ذکر شد، افراد برای تنظیم هیجان از راهبرد های مختلفی استفاده می کنند، یکی از متداول ترین این راهبرد ها، تنظیم هیجان با بهره گرفتن از راهبرد های شناختی است . تنظیم هیجان از طریق  شناختها  در زندگی روزمره افراد به چشم می خورد. شناختها با فرایند های شناختی به افراد کمک می کنند که هیجان ها و احساس های خود را تنظیم نموده و توسط شدت هیجان ها مغلوب نشوند . فرایند های شناختی را می توان به فرایند های نا هشیار (مانند فرافکنی و انکار) و هشیار، نظیرسرزنش خویش، تلقی فاجعه آمیز و نشخوار فکری تقسیم نمود                  ( حسنی، ۱۳۸۹). راهبرد های شناختی تنظیم هیجان، بر فرایند های هشیار و خود آگاه تمرکز دارند، بر خلاف مکانیسم های دفاعی که به صورت نا هشیار عمل می کنند (گارنفسکی و همکاران، ۲۰۰۹).

تنظیم هیجان شناختی همراه همیشگی آدمی است که به مدیریت یا تنظیم عواطف و
هیجان ها کمک می کند؛ به انسان توان سازگاری بیشتر به خصوص بعد از تجارب هیجانی منفی را می‌دهد (امین آبادی و همکاران، ۱۳۹۰).

تنظیم شناختی هیجان در بیشتر مطالعات همسان با مطالعه شناختی فرض می شود و در کل به راه های شناختی مدیریت عواطف با بهره گرفتن از اطلاعات برانگیخته هیجانی گفته می شود (گارنفسکی و همکاران، ۲۰۰۱).

سبک های مقابله، مشتمل بر کوشش هایی از نوع عملی و درون روانی برای مهار مقتضیات درونی و محیطی و تعارض های میان آنهاست. لذا مفهوم تنظیم شناختی هیجان، به دقت مرتبط با مفهوم مقابله است (الک[۲]، گارنفسکی وکرایچ، ۲۰۰۷؛ به نقل از عبدی، باباپور و فتحی، ۱۳۸۹).
سبک های مقابله در سه بعد ۱- شناختی (با تفکر)۲- مداخلات رفتاری و ۳- ترکیبی از دو بعد شناختی و رفتاری، هیجان را تنظیم می کنند (عبدی و همکاران، ۱۳۸۹).

بنابراین با وجود تشابه میان این دو مفهوم، تنظیم هیجان شناختی، برخلاف سبک های مقابله ای که متشکل از بعد رفتاری و شناختی تنظیم هیجان می باشد، به صورت آشکار بین افکار فرد و اعمال واقعی وی تمایز قائل می شود، و منحصراً افکار فرد را پس از مواجهه با یک تجربه‌ی منفی یا وقایع آسیب زا ارزیابی می کند (اندامی خشک، ۱۳۹۲). پایان نامه

۲-۲-۱-۱۱-۱- پیامد تنظیم مؤفق هیجانات

هیجان ها می توانند، هم سازمان دهنده ی توجه و هم مانعی برای سازماندهی توجه باشند، هم می توانند حل مسئله را تسهیل و هم مختل کنند و همچنین هم باعث ایجاد روابط و هم تخریب آن شوند. در خصوص مزایای تنظیم هیجان بیان شده که تنظیم هیجان یکی از مؤلفه های اساسی انعطاف پذیری و شایستگی فرد می باشد و همچنین به عنوان یکی از تعدیل کننده های اجتماعی قوی عمل می کند، پیش بینی کننده ی سلامت می باشد، در موفقیت، انطباقی اساسی است، توسط بعضی ها بعنوان بهترین پیش بینی کننده ی سازگاری معرفی شده است و برای موفقیت و شادکامی شدیداً مهم دانسته شده است (مک لم، ۱۳۹۰).

تنظیم هیجان یک فرایند محوری برای همه ی جنبه های عملکردی انسان است و نقش حیاتی در شیوه ای که افراد با تجارب استرس زا مقابله می کنند و شادی را تجربه می کنند، ایفا می کند. تنظیم هیجان دلالت های بالینی مهمی دارد، روش هایی که افراد هیجانهایشان را مدیریت می کنند، عملکرد روانشناختی (مانند مشکلات بیرونی[۳] و مشکلات درونی[۴] ) آنها را متأثر می سازد. همچنین تنظیم هیجان دارای تلویحات رشدی و اجتماعی مهمی مانند رشد همدلی و روابط با همسالان می باشد ( فوسکا[۵]، ۲۰۰۸).

سایر تحقیقات نشان داده اند، اینکه آیا مردم اصول تنظیم هیجان را می دانند یانه، با سلامت، روابط اجتماعی نزدیک، درجات بالای تحصیلی و عملکرد شغلی بالا مرتبط است. طبق این
پژوهش ها افزایش مهارت های تنظیم شناختی هیجان دو اثر دارد:

  • پاسخ های خودکار به محرک های هیجانی مرتبط، به طریقی بهبود می یابند که مانع رشد هیجان منفی می شوند.

۲- مهارت های تنظیم هیجان فرد را قادر به مواجهه با هیجانات منفی می کند که به روش سازگارانه‌تری پیش برود و به احتمال کمتری دچار مشکلات سلامت روان شود (برکینگ[۶] و همکاران، ۲۰۰۸). تنظیم هیجان سازگارانه با اعتماد به نفس مثبت و تعاملات اجتماعی، افزایش در فراوانی تجارب هیجانی مثبت، مقابله مؤثر در مواجهه با موقعیت های پر استرس و حتی گسترش فعالیت های ممکن در پاسخ به موقعیت های اجتماعی، مرتبط است (دکر[۷] و همکاران، ۲۰۰۸).

 

۲-۲-۱-۱۱-۲- پیامد تنظیم نا مؤفق هیجانات

دانشمندان بالینی به طور فزاینده ای اهمیت هیجان را  در فهم آسیب شناسی روانی   فهمیده اند (محمدی، ۱۳۸۹). مهارت های تنظیم هیجان به چندین دلیل حائز اهمیت می باشند؛ اول اینکه، هیجان ها و احساس های منفی که ضرورتاً در شناخت و تشخیص معیار های سنجش یک اختلال ذکر نمی شوند، اغلب به الگو های رفتاری مربوط به یک اختلال اشاره می کنند (به طور مثال خشم، نشانه ای از پر خوری عصبی است و غم نشانه ای از سوء مصرف مواد است ). دوم، هیجانات منفی که ضرورتاً در ملاک های تشخیص ذکر نشده اند اغلب با مقابله مؤثر و اجرای راهبرد های یاد گرفته شده در درمان مداخله می کنند (مثلاً، اضطراب مانع حل مسئله فعال افراد افسرده می شود و خلق افسرده و احساس نا امیدی مانع از وارد شدن در موقعیت های ترسناک در افراد مضطرب می شود ). سرانجام، تعدادی از بیماران ازبیش از یک اختلال رنج می برند که       می تواند تا حدی با نقایص تنظیم هیجان تبیین شود؛ به عنوان مثال ناتوانی برای پذیرش احساس خود احتمالاً به پاسخ های متنوعی مثل اجتناب یا نشخوار منجر می شود که  عموماً منجر به اختلالات چند گانه مثل اضطراب و افسردگی می شود (برکینگ و همکاران، ۲۰۰۸).

شکست در تنظیم هیجان، بی نظمی[۸] نامیده می شود که به طور موقت  می تواند موجب نشانه های اضطراب و به احتمال زیاد حتی ناراحتی شدید، رفتار های کنترل نشده و انزوا شود. هیجان نا منظم، با بسیاری از اختلالات روانشناختی که در افراد می بینیم ارتباط دارد         (اندامی خشک، ۱۳۹۲). در واقع، بر طبق نظر گراس (۱۹۹۸)، هیجان نامنظم شامل بسیاری از اختلالاتی می شود که در راهنمای آماری و تشخیصی انجمن روانپزشکی آمریکا (DSM)[9] شرح داده شده است و شامل بیش از نیمی از اختلالات محور یک[۱۰] و تمام اختلالات محور دو[۱۱] است که مشخصه ی بارز آسیب شناسی روانی تلقی می شود.

از آنجا که تنظیم هیجان، بخش مهمی از زندگی هر فرد را به خود اختصاص می دهد، تعجب آور نیست که آشفتگی در هیجان و تنظیم آن می تواند منجر به اندوهگینی و حتی آسیب روانی شود (آمستادتر[۱۲]، ۲۰۰۸).

بی نظمی هیجانی در زمینه های زیر نقش دارد :

  • اختلالات فیزیولوژیکی
  • اختلالات زیست شناختی
  • اختلالاتی که معلول استرس هستند
  • اختلالات روان شناختی

الگو های تنظیم هیجان که قویاً در توانایی فرد تداخل می کند می تواند نشانه های یک اختلال شوند. به طور مثال، مشکلات تنظیم هیجان منفی با اختلالاتی نظیر اضطراب و افسردگی رابطه دارد. احساس منفی، هنگام توجه به آسیب شناسی روانی مهم تر از احساسات مثبت هستند. چندین اختلال و نشانه فیزیکی وجود دارند که با بی نظمی هیجانی مرتبط هستند. بعضی از آنها شامل : ۱) درد ۲) سیگار کشیدن ۳) بریدن اندام ۴) اختلالات خوردن و ۵) اعتیاد می شوند. تحقیقات نشان داده اند که بین مشکلات فیزیکی و هیجان منفی رابطه وجود دارد. نقش بی نظمی هیجانی در رشد اختلالات جسمانی شکل که نشانه اولیه آن درد است و بخشی از هیچ اختلال قابل شناسایی نیست، شناسایی شده است (مک لم، ۲۰۰۸؛ به نقل از محمدی، ۱۳۸۹).

والر وشیت[۱۳] (۲۰۰۶؛ به نقل از محمدی، ۱۳۸۹) این اختلال را به توانایی کاهش یافته برای تجربه و تمایز هیجانات همانند ناتوانی برای بیان هیجانات به روش سالم، مرتبط می دانند. کنترل رفتاری هنگامی که خلق منفی است از بین می رود. خلق های منفی منجر به شکست در تنظیم،  قبل و حین و بعد از درمان می شوند. به طور مثال در طی درمان، تلاش ها برای متوقف کردن نوشیدن الکل موفق ترند، یعنی زمانی که هیجانات منفی تحت کنترل نگه داشته می شوند. بی‌نظمی هیجانی یک  نشانه ی مهم برای اختلالات درونی سازی و برونی سازی محسوب می شود.

تحقیقات نشان می دهند که افرادی که سطوح بالایی از روان رنجوری و نقایص تنظیم هیجان را بروز می دهند بیش از دیگران احتمال دارد که در رفتار های پر خطری که متعاقباً به افسردگی یا اضطراب منجر می شود درگیر شوند. افراد ی که راهبرد های تنظیم هیجان ضعیف را فراگرفته اند ممکن است بیش از دیگران مستعد استفاده از رفتار های پر خطر به عنوان ابزاری برای تسکین هیجان منفی باشند (اوریک، ایبلا و رینگوهو[۱۴]، ۲۰۰۷).

در اینجا لیستی از ضعف های تنظیم هیجان ارائه شده است :

  • نشان دادن هیجانات خیلی شدید نسبت به موقعیت
  • ابراز هیجان با فراوانی بیشتر
  • داشتن مشکلاتی برای کاهش هیجانات منفی
  • وجود مشکل برای بازداری بیان هیجانی
  • مشکل در فهم تجارب هیجانی
  • تجربه هیجانات منفی بیشتر
  • نا توانی بیشتر برای آرام نمودن خود
  • داشتن سو گیری برای نشانه های منفی یا تهدید کننده
  • انتخاب راهبرد های پرخاشگرانه، اجتنابی یا نامربوط برای مواجهه با هیجانات منفی
  • عدم باور به اینکه هیجانات منفی قابل تغییرند
  • تمایل به تمرکز بر جنبه های منفی موقعیت ها
  • مشکلات کنترل توجه
  • ناتوانی برای تشخیص هیجانات خود (مک لم، ۲۰۰۸؛ به نقل از محمدی، ۱۳۸۹).

 

۲-۲-۱۲- شخصیت

در این قسمت مباحث مربوط به شخصیت بیان گردیده است.

۲-۲-۱۲-۱- تعریف شخصیت

صاحبنظران حوزه شخصیت و روان شناسی از کلمه شخصیت تعریف های گوناگونی ارائه
داده اند. کلمه شخصیت که برابر  و معادل کلمه انگلیسی پرسونالیستی[۱۵] است در حقیقت از ریشه لاتین پرسونا[۱۶] گرفته شده است که به معنی نقاب یا ماسکی بود که در یونان و روم قدیم بازیگران تئاتر بر چهره می گذاشتند. این تعبیر تلویحاً اشاره به این مطلب دارد که شخصیت هر کس ماسکی است که او بر چهره خود می زند تا وجه تمیز او از دیگران باشد (کریمی، ۱۳۸۹). بنابراین مفهوم اصلی و اولیه شخصیت، تصویری ظاهری و اجتماعی است که براساس نقشی که فرد در جامعه بازی می کند، قرار دارد. یعنی در واقع، فرد به اجتماع خود، شخصیتی را ارائه می دهد تا جامعه براساس آن، وی را ارزیابی کند (شاملو، ۱۳۸۲). اما شخصیت در معنای علمی به این سادگی قابل تبیین نیست، زیرا شخصیت یک مفهوم انتزاعی است که از طریق انسجام و هماهنگی مجموعه ای از خصوصیات معنا پیدا می کند. این خصوصیات عبارتند از : عواطف و هیجانات، انگیزه ها، افکار، تجارب و ادراکات. از سوی دیگر شخصیت تنها شامل جنبه های ظاهری رفتار نیست بلکه معنای واقعی شخصیت چند بعدی است  و این ابعاد شامل طیفی از فرآیندهای درونی و ذهنی است که افراد را وادار به انجام رفتار معینی می کند (دارابی، ۱۳۸۸).

گرچه همه نظریه پردازان شخصیت با یک تعریف واحد از آن مؤافق نیستند اما میتوانیم بگوییم که شخصیت عبارت است از الگوی نسبتاً پایدار صفات، گرایش ها یا ویژگی هایی که تا
اندازه ای به رفتار افراد دوام می بخشند. به طور تخصصی تر شخصیت از صفات و گرایش هایی تشکیل می شود که به تفاوت های فردی در رفتار، ثبات رفتار در طول زمان و تداوم رفتار در
موقعیت های گوناگون می انجامد (فیست و فیست، ۱۳۸۹).

شخصیت بیانگر آن دسته از ویژگی های فرد یا افراد است که شامل الگوهای ثابت فکری، عاطفی و رفتاری آنهاست (پروین و جان، ۱۳۸۹). شخصیت را می توان تمایلات نسبتاً پایدار روانی و جسمانی تعریف نمود، تمایلاتی که نحوه ی تطابق فرد را نسبت به محیط روانی، اجتماعی و مادی  معین می سازد (کاپلان و سادوک[۱۷]، ۱۳۸۷).

از نظر آیزنک (۱۹۸۵؛ به نقل از دیجسترا و بارلدز[۱۸]، ۲۰۰۸) شخصیت عبارت است از
ویژگی های خلق و خو، تفکر و حتی ویژگی های جسمانی فرد که کمابیش ثابت و پایدار بوده و سازگاری منحصر به فرد او با محیط را مشخص می نماید. در واقع صفات شخصیتی بر سبک هیجانی، ارتباطی، تبیینی، نگرشی و انگیزشی فرد اطلاق می شود (بوچارد[۱۹]، ۲۰۰۳).

در زبان عامه، شخصیت به معانی دیگری به کار می رود؛ مثلاً وقتی گفته می شود که کسی با شخصیت است؛ یعنی اینکه او دارای ویژگی هایی است که می تواند افراد دیگر را تحت نفوذ خود قرار دهد یا متانت و وقار دارد. همین طور در نقطه مقابل آن بی شخصیت به معنی داشتن
ویژگی های منفی است که البته باز هم دیگران را تحت تأثیر قرار می دهد، اما در جهت منفی. همچنین کلمه شخصیت در عرف به عنوان چهره مشهور و صاحب صلاحیت در حوزه های مختلف به کار می رود، همچون شخصیت سیاسی، شخصیت علمی، شخصیت هنری و از این قبیل (کریمی، ۱۳۸۴).

اما در این قسمت یک تعریف جامع از شخصیت ارائه می کنیم :

« شخصیت عبارت است از مجموعه ویژگی های جسمی، روانی و رفتاری که هر فرد را از افراد دیگر متمایز می سازد»(کریمی، ۱۳۸۴).

[۱]-Campos , Frankel & Camras

[۲]-Olak

[۳]-externalizing problems

[۴]- internalizing problems

[۵]-Fosca

[۶]- Berking,

[۷]-Decker

[۸]-dyeregulation

[۹]- Diagnostic and Statistical Manual of the Ameriecan Pychiatrie Association

[۱۰]- dsm-IV axis I disorders

[۱۱]-dsm-IV axis II disorders

[۱۲]-Amstdater

[۱۳]-Waller&-Scheidt

[۱۴]-Auerbach,Abela&Ringo Ho

 

[۱۵] – personality

[۱۶] -persona

[۱۷]- Kaplan & Sadoc

[۱۸] -Dijistra & Barelds

[۱۹] -Bouchard

پایان نامه با موضوع انواع استراتژی‌های تنظیم هیجان از نظر گارنفسکی و همکاران(۲۰۰۲)

.estp-changedby-essin a{color:#0174DF !important}

۱)سرزنش خود:

عبارتست است از خود را مسئول و مقصر دانستن در تجربیات تلخ، کسی که در وقایع پیش آمده به سرزنش خود می پردازد به این معنی است که شخص به شدت گرفتار احساس گناه است. احساس گناه بالا ممکن است منجر به بیماری های روانی چون افسردگی باشد. گفته می شود
سبک های اسنادی در سرزنش خود دخیل هستند و با افسردگی و دیگر بیماری های روانی نیز مرتبط می باشند (گارنفسکی، کرایچ و اسپینهاون، ۲۰۰۲). سرزنش خود در سطح رفتاری با بازده مثبت در عملکرد همراه می شود (گارنفسکی، وان دن کومر[۱] و همکاران، ۲۰۰۲ ).

۲) سرزنش دیگران:

عبارتست از نحوه ی تفکر مبتنی بر اینکه دیگران مسئول و مقصر اتفاق بدی که برای شما رخ داده هستند. مطالعات نشان داده اند که تمام نمونه هایی که تجارب منفی دارند شخص دیگری را در این رویداد مقصر می دانند و به سرزنش او می پردازند، چنانچه گفته می شود که سرزنش و مقصر دانستن دیگران با بهزیستی هیجانی ضعیف همراه می‌باشد(گارنفسکی، کرایچ و اسپینهاون، ۲۰۰۲) و در سطح عملکردی با مشکلات رفتاری همراه می شود. سرزنش خود و دیگران،       سبک های اسنادی هر فردی هستند، طرز تفکر درونی، با ثبات و کلی بودن علیت تجارب و وقایع بخصوص وقایع منفی (گارنفسکی، وان دن کومر و همکاران، ۲۰۰۲).

۳)پذیرش شرایط:

دلالت دارد بر پذیرش رویداد و تجربه تلخ و کنار آمدن با آنچه روی داده است . اگر چه خود فرایند پذیرش، خوب است اما برای بسیاری از وقایع، سطوح خیلی بالای پذیرش می تواند نشانگر نوعی از کناره گیری حسی شود و به احساس عدم توانایی در تأثیر گذاری روی وقایع منجر گردد (گارنفسکی، کرایچ و اسپینهاون، ۲۰۰۲).

۴)نشخوار فکری:

عبارتست از تفکر مداوم و تفکرات همراه با اتفاقنا خوشایند، بدون اقدام به اصلاح محیط
بلا واسطه‌ی مؤثر(گارنفسکی، وان دم کومر و همکاران، ۲۰۰۲).

افرادی که نشخوار فکری دارند، مکرراً و گهگاهی همیشه درباره ی مشکلات فکر می کنند (لاو[۲]۲۰۰۵؛ به نقل از مک لم،۱۳۹۰).

اثبات شده است که شیوه مقابله ای نشخوار فکری با سطوح بالای افسردگی همراه می باشد و البته این نحوه‌ی تفکر تا حدی هم به مقابله مؤثر با شرایط تنیدگی زا کمک می‌کند (گارنفسکی، کرایچ و اسپینهاون، ۲۰۰۲؛ گارنفسکی وان دن کومر و همکاران، ۲۰۰۲).

افرادی که نشخوار فکری دارند، به احتمال زیاد از همسالان دوری می کنند یا از طرف همسالان رانده می شوند. نشخوار فکری، مانع توجه، تمرکز و حل مشکل می شود. همچنین علائم افسردگی را تداوم می بخشد (برودریک[۳]،۲۰۰۵؛ به نقل از مک لم،۱۳۹۰) و منجر به افزایش موقت هیجانات منفی می شود. افزایش موقت نشخوار فکری، با افزایش موقت عصبانیت رابطه دارد و فرد هنگام نشخوار فکری درباره مسائل خاصی عصبانی می شود. نشخوار فکری و احساس عصبانیت   می تواند منجر به افکار کینه جویانه یا باعث تحریک کینه جویی شود (مک کالا، بانو و روت[۴]، ۲۰۰۷؛ به نقل از مک لم، ۱۳۹۰). نشخوار فکری با بی قراری[۵]، اضطراب و مشکلات رفتاری ارتباط دارد (متیسون و آنیسمن[۶] ۲۰۰۳؛ به نقل ازمک لم،۱۳۹۰).

۵)تمرکز مجدد مثبت:

فکر کردن درباره ی وقایع مثبت به جای وقایع منفی، تحقیقات نشان داده اند که این راهبرد به خودی خود تأثیر مثبت روی سلامت روانی انسان ها دارد؛ اما به کار گیری این راهبرد در سطوح بالا می تواند به عنوان ترک رابطه روانی محسوب گردد. گمان بر این است که این راهبرد در کوتاه مدت یاری دهنده ولی در بلند مدت مانع از مقابله سازنده با رویداد منفی         می گردد (گارنفسکی، کرایچ و اسپینهاون، ۲۰۰۲).

 

۶)تمرکز مجدد بر برنامه ریزی:

تفکر درباره ی برنامه هایی که برای مداخله در اتفاقات طرح ریزی می شود یا تفکر روی طرحی که موقعیت ها را تغییر می دهد. این راهبرد لزوماً یک راهبرد مقابله شناختی مثبت است. این راهبرد مقابله شناختی متمرکز بر عمل است، یعنی صرفاً شناختی نیست بلکه همراه با عمل می‌گردد و رفتاری حقیقی به دنبال دارد. توجه مجدد بر برنامه ریزی میان مقابله مواجهه ای (تلاش پرخاشگرانه برای مواجهه با موقعیت ) و حل مسئله برنامه ریزی شده، تمایز قائل می شود .
حل مسئله برنامه ریزی شده شامل دو مؤلفه می باشد؛ الف)شناختی: رویکرد تحلیلی به مسئله داشتن؛ ب) رفتاری: تلاش رفتاری برای تغییر موقعیت. این راهبرد همچنین میان دو حوزه از مقابله مسئله محور تمایز قائل می شود: الف) حوزه رفتاری محور(مقابله فعال)، ب) حوزه شناختی محور برنامه ریزی. بنابراین  این راهبرد در هم آمیزنده عناصر شناختی و رفتاری                    می باشد(گارنفسکی، کرایچ و اسپینهاون، ۲۰۰۲).

۷)ارزیابی مجدد مثبت:

معنای مثبت بخشیدن به وقایع(مثبت اندیشی) و اتفاقات دوران رشد و فکر کردن به این که این  اتفاقات می توانند فرد را قوی تر کنند و یا جست و جوی جنبه های مثبت یک اتفاق (گارنفسکی، کرایچ و اسپینهاون، ۲۰۰۲).

۸)دیدگاه گیری :

در حقیقت این راهبرد، تفکرات مربوط به کم اهمیت بودن واقعه یا تأکید بر نسبیت آن در مقایسه با سایر وقایع را شامل می شود. این راهبرد با انواع گوناگونی از بیماری های روانی همبستگی نشان می دهد (گارنفسکی، کرایچ و اسپینهاون، ۲۰۰۲).

۹) تلقی فاجعه آمیز:

فکر کردن به اینکه اتفاق رخ داده چقدر وحشتناک بوده و این اتفاق بدترین چیزی است که در زندگی هر کسی رخ می دهد، کاربرد زیاد این راهبرد به مشکلات هیجانی و بیماری های روانی منجر می شود. در کل این راهبرد به نظر می رسد که با غیر انطباقی بودن، پریشانی هیجانی و افسردگی مرتبط باشد ( گارنفسکی، کرایچ و اسپینهاون، ۲۰۰۲).

۲-۲-۱-۸- انواع استراتژی های تنظیم هیجان از نظر سایر نظریه پردازان

۱)پذیرش و توجه آگاهی :

منظور از پذیرش که اغلب شکلی از توجه آگاهی در نظر گرفته می شود، آگاهی و توجه بر هر یک از فکر ها به صورت ساده و بدون جزئیات، بدون قضاوت و حال محور است و در این روش،
فکر ها و احساس ها همان گونه که هستند پذیرفته می شوند (کابات-زین[۷]، ۱۹۹۴؛ به نقل از باطبی، ۱۳۹۱). در کل توجه آگاهی، نوعی هشیاری و آگاهی همراه با حس همدلی، شفقت به خود و فاقد قضاوت، برای تجربه های هیجانی فرد فراهم می آورد که این امر باعث تسهیل درگیری سالم فرد با هیجان هایش می شود (اندامی خشک،۱۳۹۲).

رومر[۸]و همکاران (۲۰۰۵) نشان دادند که بین توجه آگاهی و تنظیم هیجان به هنگام کنترل نشانه های افسردگی، اضطراب و استرس، همبستگی مثبت وجود دارد. آنها همچنین نشان دادند که توجه آگاهی با تنظیم هیجان، کنترل تکانه و مشکل معطوف کردن توجه به مسئله در زمان پریشانی و استرس رابطه معنادار و منحصر به فردی وجود دارد. پژوهش ها نشان داده اند که مراقبه توجه آگاهی خلق را بهبود بخشیده و آموزش کوتاه مدت آن باعث کاهش نشانه های افسردگی و همچنین کاهش اضطراب در افراد مبتلا به اختلال اضطراب فراگیر می گردد (ایوانس[۹] و همکاران، ۲۰۰۸؛ به نقل از باطبی، ۱۳۹۱).

۲)فرونشانی:

وقتی که افراد سعی می کنند در مورد چیزی که آنها را بر آشفته می کند، فکر نکنند، تلاش برای فرو نشانی افکار و احساسات نا خوشایند، باعث افزایش شدت و فراوانی تجربه ی این افکار می شود (رسین[۱۰]، ۲۰۰۳؛ اسلون[۱۱]، ۲۰۰۴؛ به نقل از مک لم، ۱۳۹۰). وقتی که از فرونشانی برای توقف افکار آشفته کننده، استفاده می شود، فکر با خلق پیوند می خورد و فرد سعی در اجتناب از آن فکر دارد. خطر اینجاست که پرش افکار به افکاری که فرد سعی در فرونشانی آن ها دارد وصل شود  و این پلی برای بازگشت به افکار منفی می شود و در نتیجه باعث می گردد که فرونشانی به صورت مشکل درآید (واگنر، ۱۹۹۹؛ به نقل از مک لم، ۱۳۹۰).

افرادی که از فرونشانی برای رو به رو شدن با هیجانات شدید استفاده می کنند، هیجانات مثبت کمتر و هیجانات منفی بیشتری را تجربه می کنند (کشدان[۱۲] و همکاران، ۲۰۰۶؛ به نقل از
مک لم، ۱۳۹۰). همچنین استفاده از فرونشانی به عنوان یک راهبرد تنظیم هیجان، معایب دیگری نیز دارد، چون در حافظه برای اطلاعات رمزگذاری شده ی شفاهی موقعیت هایی که در آن هستند  ایجاد مشکل می کند. آن ها اطلاعات حاصل از بحث ها را فراموش می کنند. تلاش برای پنهان کردن هیجان نیاز به میزان زیادی خود نظارتی دارد تا فرد بتواند آنها را سرکوب کند و به تبع آن رمزگذاری اطلاعات شفاهی را در حافظه مشکل می کند. نظارت بر جسم به منظور نشان ندادن احساسات مربوط به هیجانات، مانع حافظه برای دریافت تجارب هیجانی می شود. استفاده از فرونشانی، به همراه حافظه شنیداری با موارد زیر ارتباط دارد: ۱- کاهش حمایت اجتماعی
۲- کاهش خوشبینی ۳- افزایش تحریک ۴- افزایش علائم افسردگی (گراس، ریچاردس و جان، ۲۰۰۶). پایان نامه

۳)ارزیابی مجدد:

این راهبرد، مشابه استراتژی ارزیابی مجدد مثبت است که قبلاً نیز به آن اشاره شده بود. این راهبرد به عنوان روشی برای قاب گیری مجدد یک فکر، درباره ی یک محرک به منظور تغییر تأثیر هیجانی آن تعریف شده است (گراس و تامپسون، ۲۰۰۷). ارزیابی، موجب فکر کردن درباره ی یک محرک هیجانی به همراه شرایطی که باعث کاهش شدت هیجان است، می شود ( به عنوان مثال، نشان دادن عکسی که گریه مردم را در مراسم تشییع جنازه نشان می دهد؛ برای فردی که ممکن است فکر کند که فرد مرحوم از درد و رنج رها شده  و در مکان خوبی است با کاهش هیجان منفی و حتی هیجانات مثبت همراه خواهد بود)( گراس، ۱۹۹۸).

در آزمایشی که توسط گراس انجام گرفت، به شرکت کنندگان آموزش داده شد که از ارزیابی مجدد در کاهش مؤفقیت آمیز تظاهرات رفتاری استفاده کنند، در این تحقیق نشان داده شد که ارزیابی مجدد، هیجان منفی مغز را بدون افزایش تحریک های سمپاتیک کاهش
می دهد (گراس، ۱۹۹۸). بنابراین به نظر می رسد، ارزیابی مجدد، راهکار نسبتاً نظم دهنده ی   سازگارانه ای باشد که بازده آن کاهش هیجان منفی آشکار بدون افزایش تحریک فیزیولوژیکی است ( گراس، ۲۰۰۱؛ به نقل ازاندامی خشک، ۱۳۹۲).

گراس و جان ( ۲۰۰۳) تأثیر تفاوت های فوق را بر روی زندگی افراد نشان دادند. این مطالعه نشان داد که عادت های استفاده از ارزیابی مجدد برای مدیریت هیجان ها با درجه بالای عاطفه مثبت و درجه پایین عاطفه منفی مرتبط است. همچنین ارزیابی مجدد با عملکرد بین فردی و سلامت همبستگی مثبت دارد. در مقابل، عادت های استفاده از فرونشانی، با سطح پایین عاطفه مثبت و سطح بالای عاطفه منفی مرتبط است. در ضمن، فرونشانی با عملکرد بین فردی و سلامت همبستگی منفی دارد. بنابراین بیشتر افراد احتمالاً به تناوب از ارزیابی مجدد و فرونشانی، بسته به موقعیت استفاده می کنند. پژوهش گراس و جان بیانگر آن است که افرادی که از ارزیابی مجدد برای مدیریت هیجاناتشان استفاده می کنند، نسبتاً سازگار یافته تر هستند، در مقابل افرادی که بر فرونشانی تکیه کرده اند، از نظر عملکرد بسیار ضعیف تر می باشند.

۴) حل مسئله:

حل مسئله در رابطه با هیجان های منفی با فعالیت ها و مهارت های ویژه‎ی
هدایت کننده‎ی موقعیت در جهت حل مشکل تعریف شده است. حل مسئله شامل کوشش های آگاهانه برای تغییر موقعیت تنش زا یا جلوگیری از پیامد های آن است. حل مسئله به عنوان یک راهکار نظم دهی هیجانی به طور خودکار در برنامه ها و فعالیت های طراحی شده برای تغییر  یک موقعیت مشارکت می کند ( آلداو و همکاران، ۲۰۱۰). نداشتن مهارت در حل مسئله ممکن است فرد  را به سمت افسردگی و اختلال های اضطرابی سوق دهد ( دی زوریلا[۱۳] و همکاران، ۱۹۹۸).

۵)اجتناب:

یکی از روش های تنظیم هیجانی مشکل ساز مرتبط با بسیاری از اختلالات روانی، اجتناب می باشد که به دوری گزینی فعالانه و آگاهانه از موقعیت ها و تجربه ها اشاره دارد و شامل
کنش وری فعال نسبت به دوری کردن از تجربه ی آزارنده یا کاهش ارتباط با آن می شود    (باطبی، ۱۳۹۱). هم اکنون شواهد محکمی وجود دارد که اجتناب و یا اشتغال بیش از اندازه با هیجان ها، با شرایط وخیم سلامت روانی و جسمانی ارتباط معنادار دارد (گراس، ۲۰۰۲؛ به نقل از باطبی، ۱۳۹۱).

هایز[۱۴] و همکاران (۱۹۹۷؛ به نقل از اندامی خشک، ۱۳۹۲) این فرضیه را مطرح می کنند که اجتناب منوط به تجربه که به شکل بی میلی برای نگهداری ارتباط با برخی تجربه های شخصی معین  شامل احساس ها، فکر ها و رفتار ها تعریف می شود، یکی از نشانه های آسیب پذیری روانی می باشد. اجتناب از تجربه های منفی شامل حواسپرتی، انکار، تحریف شناختی، بازداری، سرکوب، سوء مصرف مواد، آسیب به خود ، گسیختگی روانی و حتی خودکشی می باشد. همچنین، اجتناب ممکن است در پاسخ به تجربه های مثبت  نیز به وجود بیاید، به عنوان مثال، فرد مبتلا به اضطراب از مواجه شدن  با افراد و روابط به منظور صمیمیت بیشتر اجتناب می کند.

۶)مشارکت در فعالیت های خوشایند:

راهبرد های تنظیم کاهشی ایمن شامل مشارکت در فعالیت های مثبت (تنوع رفتاری)،  افزایش هیجانات مثبت، خوشبینی و حل فعالانه مشکل می شود. برودریک (۲۰۰۵) اظهار داشته است که مشارکت  در فعالیت های خوشایند یا طرح های جالب، بهتر از نشخوار فکری عمل
می کند، چون این فعالیت ها از حافظه ی فعال استفاده می کنند. اگر حافظه ی فعال به این طریق وارد عمل شود، این حافظه کمتر صرف تفکر منفی یا نگرانی درباره ی هیجانات یا خلق ها         می شود (به نقل از مک لم، ۱۳۹۰).

در میان راهکار های تنظیم هیجان، نشخوار فکری قوی ترین ارتباط را با  همه ی اختلالات روانپزشکی دارد. پس از آن اجتناب، فرونشانی، حل مسئله، پذیرش، و در آخر ارزیابی مجدد قرار دارد (باطبی، ۱۳۹۱).

[۱]- Van Den Kommer

[۲]-Law

[۳] -Broderick

[۴]- McCullough,Bano&Root

[۵]- dysphoria

[۶]- Matheson& Anisman

[۷]-Kabat-Zinn

[۸]-Roemer

[۹]-Evans

[۱۰]- Rassin

[۱۱]-Sloan

[۱۲]-Kashdan

[۱۳]-D Zurilla

[۱۴]- Hayes

پایان نامه در مورد  تنظیم هیجان خود انگیخته در مقابل دیگر انگیخته :

.estp-changedby-essin a{color:#0174DF !important}

تنظیم هیجان خود انگیخته نظارت بر تجربه ی هیجانی خود است و تنظیم هیجان
دیگر انگیخته، نظارت هیجانات توسط دیگران است. افراد بعضی اوقات می خواهند هیجان های دیگر را تنظیم کنند. برای مثال، مردم ممکن است عمداً هیجان های منفی مثل خشم را نشان دهند تا بتوانند دیگران را از موقعیت برترشان آگاه کنند یا آن را یاد آوری کنند. یا اینکه بخواهند ارتباطشان را با افراد قدرتمند محکم کنند، بنابراین با شوخی و تملق سعی در افزایش هیجان های مثبت آنها بر آیند. این نکته ی مهمی است که اگر چه این دو نوع تنظیم هیجان متفاوت هستند، ولی همیشه از نظر تجربی نمی توان بین این دو تمایز قائل شد، به این دلیل که ممکن است این دو در یک تظاهر رفتاری خاص ترکیب شوند. برای مثال، در یک موقعیت بحرانی یک مدیر سعی می کند که آرام باشد به این دلیل که از طرفی برای کنترل بهتر موقعیت (خود تنظیمی) و از طرف دیگر با آرام به نظر رسیدن، زیر دستانش نیز احساس آرامش کنند (تنظیم دیگر انگیخته) (لیو، ۲۰۰۶).

 

 

ج)تنظیم هیجان رو به بالا در مقابل رو به پایین :

تنظیم هیجان رو به بالا تلاش فرد برای تغییر هیجان خودش یا دیگری از حالت منفی به حالت خنثی و یا مثبت است. اکثر تحقیقات در این زمینه روی تنظیم هیجان رو به بالا متمرکز
شده اند تا تنظیم هیجان رو به پایین. این به دلیل این است که به طور گسترده پذیرفته شده که اشخاص، گرایش کلی دارند که هیجانات مثبت را جست و جو کرده و از هیجانات منفی جلوگیری کنند. با این وجود این دیدگاه نیز توسط بسیاری از افراد پذیرفته شده که هیجان های منفی     می توانند به انسان خدمت کنند و در خیلی از شرایط هست که افراد در جهت دوری از شادی و حرکت به سمت هیجانات کمتر خوشایند  بر انگیخته می شوند. در واقع در بسیاری از        موقعیت های زندگی افراد یک هیجان خنثی و یا حتی منفی را مفید می دانند. برای مثال جورج[۱](۲۰۰۰) دریافت که هیجانات منفی برای عملکرد خلاق مفید است. یا در هنگام امتحان اندکی اضطراب برای عملکرد بهتر مورد نیاز است. با این وجود، هیجان های منفی یا مثبت نیاز به تنظیم دارند و اینکه افراد نیاز دارند توانایی تنظیم انعطاف پذیر حالات هیجانیشان را در     موقعیت های خاص بیاموزند ( لیو، ۲۰۰۶).

۲-۲-۱-۶- فرایند های مؤثر در تنظیم هیجانات

گراس بر اساس مدل کیفیت تولید هیجان، مدل فرایند تنظیم هیجان را ارائه کرد. مدل اولیه شامل پنج مرحله( شروع، موقعیت، توجه، ارزیابی و پاسخ) است. به اعتقاد گراس هر مرحله از فرایند تولید هیجان، یک هدف تنظیمی بالقوه دارد و مهارت های تنظیم کننده ی هیجان        می توانند در نقاط مختلف این فرایند اعمال شوند (گراس و تامپسون، ۲۰۰۷). گراس بر اساس مدل اولیه، مدل فرایند تنظیم هیجان (شکل ۲-۱) را طراحی کرد و پنج نقطه از مراحل تولید هیجان را مشخص کرد که هر نقطه، محل اعمال یک خانواده از فرایند های تنظیم هیجان است.

 

شکل(۲-۱) پنج خانواده از فرایندهای تنظیم هیجان مطابق با مدل کیفیت تولید هیجان (اقتباس از گراس وتامپسون،۲۰۰۷).

 

گراس، پنج مجموعه از فرایند ها یا پنج نقطه ی مؤثر در ایجاد هیجان که در تنظیم هیجان دخیلند را شرح داده است:

۱-انتخاب موقعیت[۲]

اولین مرحله از فرایند تنظیم هیجان گراس، انتخاب موقعیت است. این مرحله را می توان به عنوان هوشمندانه ترین و با کفایت ترین راهبرد تنظیم هیجان نامید، زیرا قبل از هر رویارویی با هر گونه نشانه هیجانی انجام می شود (وروچی[۳]، ۲۰۱۰). این نوع تنظیم هیجان شامل اتخاذ اعمالی است که موجب می شوند با موقعیتی که انتظار داریم باعث برانگیختگی هیجان های مطلوب (یا نامطلوب) شود، کمتر یا بیشتر مواجه شویم. لازمه انتخاب موقعیت فهم ویژگی های مربوط به موقعیت و پاسخ های هیجانی مورد انتظار نسبت به این ویژگی ها است، یعنی فرد توانایی تفسیر بافتی را که با آن رو به رو می شود را داشته باشد . البته نیل به چنین درکی اصلاً آسان نیست چرا که فرد وقتی برای درک تجارب هیجانی اش به وقایع یک سال گذشته می اندیشد شکاف بین آن تجربه و خاطره حاصل از آن موجب می شود که درک آن موقعیت درست صورت نگیرد. به ویژه وقتی که زمان زیادی از آن اتفاق گذشته باشد، برخی از وقایع، بزرگتر از حد به نظر می رسندکه به آن سوء گیری نگاه به گذشته و آینده گفته می شود (گراس و تامپسون، ۲۰۰۷).

مانع دیگر برای انتخاب موقعیت به شیوه ی مؤثر، محاسبه سود و زیان منافع کوتاه مدت تنظیم هیجان در مقابل منافع طولانی مدت آن است . مثلاً یک فرد خجالتی که از موقعیت های اجتماعی اجتناب می کند در کوتاه مدت احساس بهتری دارد و ممکن است این دوری کردن در دراز مدت منجر به انزوای اجتماعی او شود. به دلیل پیچیدگی محاسبه سود و زیان در اکثر مواقع ، لازمه انتخاب موقعیت، دسترسی به نظر گاه دیگران (والدین، درمانگران یا …) می باشد (گراس و تامپسون، ۲۰۰۷).

بقیه ی فرآیندها در موقعیت مفروض و بعد از این که فرد با موقعیت و نشانه های هیجانی رو به رو می شود قابل توصیف است.

۲-تغییر (اصلاح)موقعیت[۴]

دومین مرحله از فرایند تنظیم هیجان گراس، تغییر موقعیت است. این مرحله اینگونه تعریف می شود: «توانایی استفاده از تفکر و توانایی حل مسئله برای تغییر تأثیر هیجانی یک موقعیت» (مک لم،۱۳۹۰). در این زمینه گراس و تا مپسون (۲۰۰۷) می نویسند: موقعیت هایی که به طور بالقوه برانگیزاننده هیجان هستند ضرورتاً منتهی به پاسخ های هیجانی نمی شوند و فرد می تواند موقعیت را تغییر دهد. تلاش های مربوط به تغییر یا اصلاح موقعیت یکی از قوی ترین اشکال تنظیم هیجان به شمار می روند. مثلاً در هنگام یک گفتگوی سیاسی، تغییر موقعیت می تواند مخفی کردن برخی حقایق یا می تواند ترتیب دادن یک مهمانی چای باشد (اعظمی، ۱۳۹۲).

موقعیت های بر انگیزاننده هیجان می توانند درونی یا بیرونی باشند. تغییر موقعیت به انجام اصلاحات در موقعیت های خارجی مربوط می شود. نکته دیگر، ابراز هیجانی و نقش آن در تغییر موقعیت است. ابراز هیجانی پیامد های اجتماعی مهمی در بر دارد و می تواند به طور چشمگیری تعاملات بعدی را تغییر دهد (گراس و تامپسون، ۲۰۰۷).

۳-گسترش توجه

بعد از دو مرحله انتخاب و تغییر موقعیت، سومین مرحله تنظیم هیجان گراس، گسترش توجه نام دارد. انتخاب و تغییر موقعیت، موقعیت بر انگیزاننده هیجان را تغییر می دهد. به علاوه این امکان هم وجود دارد که بدون تغییر دادن واقعی محیط، هیجان های فرد تنظیم شوند. موقعیت ها ابعاد بسیاری دارند و گسترش توجه به این اشاره دارد که فرد به منظور تأثیر گذاشتن روی هیجان هایش چطور توجه خود را در درون موقعیت مورد نظر تغییر می دهد (گراس و تامپسون، ۲۰۰۷). در واقع گسترش توجه، تغییر تمرکز از موقعیتی می باشد که فعال کننده ی هیجان خاصی است (مک لم، ۱۳۹۰).

گسترش توجه یکی از شکل های اولیه ی فرایند تنظیم هیجان است که در فرایند رشد فرد،  خودش را نشان می دهد (پودیستر[۶]، ۲۰۱۱) و از سنین طفولیت تا بزرگسالی مورد استفاده قرار
می گیرد، به ویژه زمانی که امکان تغییر یا اصلاح موقعیت وجود ندارد. گسترش توجه را می توان به عنوان نوع درونی انتخاب موقعیت به حساب آورد. دو راهبرد توجهی اصلی در گسترش توجه «حواس پرتی» و «تمرکز» هستند(گراس و تامپسون، ۲۰۰۷).

حواس پرتی یعنی کاستن از توجه به محرک هیجانی درونی و بیرونی از طریق تمرکز بر فعالیت ها و افکاری که کمتر عاطفی هستند. مثلاً بیمار مضطربی که نگران از دست دادن عشق فرد محبوب خود است و هرگاه عشق محبوبش بیرون می رود دچار اضطراب می شود، در این مواقع تلویزیون تماشا می کند و به این وسیله حواس خود را از موضوع مربوط به محبوب پرت    می کند (کمپل- سیلز و بارلو[۷]، ۲۰۰۷). حواس پرتی، توجه فرد را روی جنبه های دیگر موقعیت متمرکز می سازد یا توجه را از کل موقعیت دور می کند (روتبارت و شیز[۸]، ۲۰۰۷). ممکن است حواس پرتی تغییر در تمرکز درونی را هم شامل گردد . مانند زمانی که فرد، افکار یا خاطرات مغایر با وضعیت هیجانی نامطلوب را فرا می خواند یا وقتی که یک هنر پیشه برای ایجاد یک تجربه هیجانی، حادثه هیجانی خاصی را به یادمی آورد (واتز و دودس[۹]، ۲۰۰۷).

بازداری می تواند یکی از راهبرد های مربوط به این مرحله به حساب آید . چرا که مستلزم تغییر دادن جهت توجه از فکر ناراحت کننده به سمت دیگر اهداف می باشد. بازداری عمدتاً به مخفی کردن احساسات و منبع برخی از تجارب هیجانی تعبیر شده و به معنای تلاش جهت کنترل تولیدات شناختی مانند خود گویی و تصاویر ذهنی است ( کمپل- سیلز و بارلو، ۲۰۰۷).

یکی دیگر از راهبرد های مربوط به این مرحله، تمرکز است که توجه را به سمت       ویژگی های هیجانی موقعیت سوق می دهد. واگنر[۱۰] و بارق (۱۹۹۸) آن را «شروع کنترل شده» هیجان نامیده اند. نگرانی و نشخوار فکری نیز دو راهبرد مربوط به تمرکز هستند (گراس و تامپسون، ۲۰۰۷). در هر دو این فرایند ها توجه فرد روی ابعاد هیجانی موقعیت متمرکز می شود . نگرانی شکلی از شناخت است که کلامی و متمرکز بر آینده بوده و دارای تن هیجانی منفی است. زمانی که توجه مکرراً به سمت احساسات فرد و پیامد های آن معطوف شود به آن «نشخوارفکری» گفته می شود. نشخوار فکری بسیار شبیه به نگرانی است با این تفاوت که، بیش از اینکه به آینده معطوف باشد متمرکز بر گذشته و پیامد های منفی کنونی آن است (کمپل- سیلز و بارلو، ۲۰۰۷).

پس گسترش توجه می تواند اشکال زیادی داشته باشد، شامل کناره گیری جسمانی از موقعیت( مانند پوشاندن چشم ها و گوش ها )، تغییر جهت توجه درونی (از طریق حواس پرتی یا تمرکز ) و… (گراس و تامپسون، ۲۰۰۷).

۴– تغییر شناختی[۱۱]

چهارمین مرحله از مراحل تنظیم هیجان گراس، ایجاد تغییرات شناختی است. تغییر شناختی، اشاره به باز تفسیر بافت دارد، به نوعی که تجربه ی آن موقعیت به صورت شدید یا
غیر منطقی یا نامناسب احساس نمی شود (مک لم، ۱۳۹۰). حتی بعد از این که موقعیتی انتخاب شد، تغییر داده شد و در حیطه توجه فرد قرار گرفت، به هیچ وجه نمی توان گفت که پاسخ هیجانی نتیجه مسلم آن است . لازمه ایجاد هیجان، نفوذ به معنای آن موقعیت برای فرد و ارزیابی او از توانایی اش در اداره موقعیت است. نظریه های مربوط به ارزیابی، چندین مرحله شناختی را برای اینکه یک مفهوم به عامل فراخوان هیجان تبدیل شود ذکر کرده اند. تغییر شناختی به    نحوه ی ارزیابی ما از موقعیتی که در آن قرار داریم با هدف تغییر اهمیت هیجانی آن موقعیت از طریق تغییر دادن نحوه تفکر مان درباره  موقعیت یا توانایی مان جهت اداره آنچه برای گذر از آن موقعیت لازم است، اشاره دارد. یکی از کاربرد های معمول تغییر شناختی در حیطه ی اجتماعی عبارت است از: مقایسه شرایط خود با پایین دست، یعنی کسانی که در شرایط بد تر از ما قرار دارند و در نتیجه کاهش دادن هیجان منفی ( گراس و تامپسون، ۲۰۰۷).

به نظر می رسد کسانی که برانگیختگی فیزیولوژیک خود را برای انجام بهتر امور مفید می‌دانند (درست مثل تلمبه زدن) بیش از کسانی که این بر انگیختگی را موجب ناتوان سازی خود و در نتیجه عملکرد بدشان قلمداد می کنند در اداره ی هیجان هایشان توانا تر هستند. البته در مورد اینکه هر فرد چگونه علائم جسمانی برانگیختگی هیجانی خود را تعبیر و تفسیر می کند دانش زیادی وجود ندارد. یکی از اشکال تغییر شناختی که توجه خاصی را به خود اختصاص داده، بازارزیابی شناختی است (اوکسنر و گراس، ۲۰۰۸؛ گراس و تامپسون، ۲۰۰۷). بازارزیابی به معنای تفکر کردن راجع به محرک ها یا موقعیت های خاص به شیوه ای است که از شدت هیجان کاسته شود . این نوع تغییر شناختی شامل تغییر دادن موقعیت به گونه ای است  که فشار هیجانی حاصل از آن تغییر کند (کمپل- سیلز و بارلو، ۲۰۰۷) .

۵- تعدیل پاسخ

آخرین مرحله از فرایند تنظیم هیجان گراس، تعدیل پاسخ است. تعدیل پاسخ اشاره به راهبرد هایی دارد که  برای جدا کردن هیجانی که در آن موقعیت احساس می شود، استفاده
می شود (مک لم،۱۳۹۰). این مرحله در مقایسه با دیگر راهبرد های تنظیم هیجان، در فرایند تولید هیجان، خیلی دیر رخ می دهد. یعنی بعد از اینکه تمایلات پاسخدهی کارشان را شروع کردند تعدیل پاسخ به تأثیر گذاری روی سیستم پاسخدهی جسمانی، تجربی و رفتاری به   مستقیم ترین شکل ممکن اشاره دارد (گراس و تامپسون، ۲۰۰۷).

یکی از اشکال رایج تعدیل پاسخ، تنظیم کردن رفتار بیانی است (گراس، ریچاردس و جان[۱۳]، ۲۰۰۶). شاید فرد با یک ارزیابی به این نتیجه برسد که اگر احساسات واقعی اش را از دیگران مخفی کند بهتر است. به نظر می رسد کاستن از رفتار بیانی، اثرات پیچیده ای روی تجربه هیجانی دارد و حتی به جای کاستن از هیجان منفی، تجربه هیجان مثبت را کاهش می دهد و حتی ممکن است منجر به افزایش فعالیت اعصاب سمپاتیک شود. کلاً به نظر می رسد زمانی افراد در تنظیم هیجان هایشان توانا تر هستند که بتوانند روش هایی برای بیان آنها به طور سازگارانه و نه           نا سازگارانه بیابند (تامپسون، ۱۹۹۴) .

بازداری علاوه بر اینکه یکی از راهبرد های اصلاح موقعیت است، از جمله راهبرد های تعدیل پاسخ هیجانی نیز به شمار می رود . اما به نظر می رسد تأثیر مثبتی در اداره ی هیجان های منفی نشان نداده و حتی پیامد های نا مطلوبی داشته است مانند افزایش فعالیت سمپاتیک (اعظمی، ۱۳۹۲).

چهار فرایند اول می تواند به عنوان تمرکز پیشایند[۱۴] (پیشایند محور) و فرآیند پنجم به عنوان تمرکز پاسخ[۱۵] (پاسخ محور) در نظر گرفته شود (مک لم،۱۳۹۰). تنظیم هیجان متمرکز بر پیشایند شامل راهبرد هایی است که به تغییر یا اصلاح موقعیت های آشفته کننده می پردازد و باعث تغییر نوع قضاوت در مورد فعال کننده ها و توجه به چیز دیگر می شود. این راهبرد ها از نظر استفاده «در ابتدا» قرار دارند. راهبرد های متمرکز بر پاسخ بعد از واکنش هیجانی فرد مورد استفاده قرار می‌گیرد، به صورتی که هیجان باید تنظیم شود و به سطح قابل کنترل بر گردد. افکار، رفتار، احساسات، همه اینها باید تحت کنترل در آیند (ریچاردس و گراس، ۲۰۰۰؛  به نقل از
مک لم، ۱۳۹۰).

تنظیم متمرکز بر پاسخ «در انتها» رخ می دهد و به صورت فرونشانی ابرازی توصیف        می شود. این راهبرد ها برای «زدودن» هیجانات مفرط طراحی شده اند .مثال هایی از راهبرد های متمرکز بر پاسخ شامل پنهان کردن نا امیدی هنگامی که یک هدیه همان چیزی نیست که فرد آرزویش را داشت، پنهان کردن هیجان هنگام برنده شدن در بازی  یا تنفس عمیق برای آرام کردن خود قبل از گام برداشتن برای ضربه زدن به توپ بیس بال می باشد. هدف، تغییر هیجان بعد از احساس آن است. اجتناب شناختی برای لحظه ای می تواند مفید باشد، چون این کار به فرد، فرصت شروع فرایند حل مشکل رامی دهد. اما اگر همین کار مؤثر نباشد و طولانی شود و احساس بدی به  فرد بدهد، می تواند منفی باشد (ریچاردس و گراس، ۲۰۰۰؛  به نقل از مک لم، ۱۳۹۰).

[۱] – Jeorge

[۲]-situation Selection

[۳]-Verrochi

[۴]- situation modificatin پایان نامه

[۵]- attentionnal deployment

[۶]-Pudester

[۷]- Barlow

[۸]- Rothbart &Sheese

[۹]- Watts & Dodds

۵-Wagner

[۱۱]- cognitive change

[۱۲]-modification response

[۱۳]-Richards &John

[۱۴]-antecdent focused

[۱۵]-response focused

پایان نامه تعاریف هیجان و نظریات مرتبط با آن

.estp-changedby-essin a{color:#0174DF !important}

ارائه تعریفی از هیجانات تا حد زیادی سخت است، زیرا می توان هیجان را به دامنه وسیعی از پاسخ ها اطلاق کرد. برای مثال ناراحت شدن از دست استاد، کلافگی ناشی از ترافیک، لذت بردن از قدم زدن در پارک، ترس از یک نمره بد، احساس گناه بخاطر عمل نکردن به گفته های والدین و … را می توان به عنوان هیجان در نظر گرفت . این هیجانات در چند بعد قابل بررسی هستند. شدید یا ملایمند، مثبت یا منفی اند، عام یا خاص اند، کوتاه مدت یا بلند مدت اند،     اولیه اند یا ثانویه (یعنی هیجانی که در واکنش به یک پاسخ هیجانی ایجاد می شود) (گراس و تامپسون، ۲۰۰۷ ).

افلاطون معتقد بود که هیجانها همانند دارویی هستند که عقلانیت را مختل می سازند . این عدم اطمینان در دوره رواقیون نیز مطرح بود که هیجانها بیماری روح است ادامه یافت. مطالعه نوین هیجان ها با داروین[۱] شروع شد که در کارش این روش فکری را دنبال کرد . او متوجه شباهت هایی میان تظاهرات احساسی در انسان و دیگر حیوانات و نیز میان افراد بالغ و کودکان شد . او مشاهده کرد که این تظاهرات خواه ذره ای استفاده داشته باشد یا نه روی می دهند، او آنگاه توانست استدلال کند که این تظاهرات وقتی در انسان بالغ پدید می آید، انعکاسی از تاریخچه تعاملی و سابقه ی تحول ما از دوران کودکی است. به دنبال داروین، ویلیام جیمز[۲] مطرح ساخت که هیجان ها عبارتند از ادراک رویداد های بدن و والتر کنن[۳] مطرح کرد که آنها فوران تکانه های مربوط به بخش های پایینی و غیر عقلانی مغز هستند . چنین پیشنهاداتی روند کلی نظریه سازی روانشناسی در مورد هیجان‎ها را تشکیل می داد. سنت فکری دیگری درباره ی هیجانها در تاریخ نظریات روانشناسی غرب وجود داشته است. این سنت با ارسطو شروع شد که مطرح کرد که هیجانها بر داوری های شناختی مبتنی اند. او از اصطلاحات مربوط به هیجانها تجزیه و تحلیلی مؤلفه ای به دست داد. بنابراین، برای نمونه، او خشم را به عنوان حالتی پدید آمده در نتیجه ی این باور که فردی مورد اهانت قرار گرفته است تحلیل کرد. این شیوه ی تجزیه و تحلیل معنای اصطلاحات مربوط به هیجان از طرف اسپینوزا[۴] دنبال شد (آیزنک[۵]، ۱۹۹۲؛ به نقل از محمدی، ۱۳۸۹).

در این سنت شناختی، کاری که مشخص کننده ی نقطه ی آغاز دوران نوین است متعلق به فردریک پاول هان[۶] است که در سال ۱۸۸۷ مطرح کرد که هیجانها وقتی بروز می‌کنند که چیزی موجب قطع یک گرایش یا یک فعالیت در حال اجرا می گردد. هیجان سپس اختلالی ذهنی تولید می کند که توجه خود آگاه را کاملاً به خودش اختصاص می دهد. شکتر و سینگر[۷] (۱۹۶۲) نیز در دهه ی ۱۹۶۰ مقاله ای منتشر کردند که اثر گذار ترین تحقیق اخیر در مورد هیجانها محسوب  می شود. هر هیجان در این نظریه دو مولفه دارد، تحریک غیر شناختی و نا متمایز نه چندان متفاوت با نوع درون دادی که توسط جیمز و کنن اصل قرار داده شده بود؛ به همراه انتسابی شناختی از سبب تحریک. شکتر و سینگر با یک حرکت، سنتهای زیست شناسانه، شناختی و روانی- اجتماعی را متحد کردند (آیزنک۱۹۹۲؛ به نقل از محمدی، ۱۳۸۹).

۲-۲-۱-۳- ابعاد هیجان

هیجانها را می توان در چند بعد متمایز کرد:

الف) هیجانها در کیفیت متفاوت هستند: بعضی از حالات هیجانی فی النفسه             نا خوشایند و منفی هستند. مثل ترس، درد، خشم و تنفر و بعضی دیگر طبیعتاً پاداش دهنده و مثبت هستند مثل شادی و غرور (هانزداتیر و اولندیک[۸]، ۲۰۰۷).

ب) هیجانها در شدت و طول مدت نیز متفاوتند: تامپسون بیان کرده نه تنها کیفیت و نوع هیجان مهم است، بلکه شدت بر انگیختگی و طول مدت آن نیز دارای اهمیت است. یک تجربه با شدت متفاوت می تواند فشاری متفاوت روی شخص داشته باشد. برای مثال کودکی که برای مدت طولانی از والدینش جدا می شود، هیجان منفی شدیدتری را تجربه می کند و بیشتر احتمال دارد این رویداد برایش آسیب زا باشد و پیامد های متفاوتی نسبت به کودکی که در این جدایی فقط چند قطره اشک ریخته است، تجربه کند (هانزداتیر و اولندیک، ۲۰۰۷).

ج) برانگیختگی هیجانی ممکن است بر اساس اطلاعات درونی یا بیرونی باشد:
در تعیین حالات هیجانی خود، ما اطلاعات موثقی نسبت به آنچه در درونمان احساس می کنیم داریم. اما در تعیین حالات هیجانی دیگران ما فقط می توانیم بر اساس رفتار، تظاهرات صورت، متغیر های بافتی و محیطی، زبان و ژست بدنی شان قضاوت کنیم (هانزداتیر و اولندیک، ۲۰۰۷).

 

 

۲-۲-۱-۴- تعاریف مختلف تنظیم هیجان پایان نامه

تا کنون توافقی بر تعریف «تنظیم هیجان» وجود ندارد. به واقع بحث و مشاجره ی زیادی درباره ی آن وجود دارد، تا حدی که چالش ها درباره ی مؤثر بودن آن به عنوان یک  سازه ی علمی رو به افزایش است (کول، مارتین و دنیس[۹]، ۲۰۰۴).

پژوهش های انجام شده تعدادی تعریف را ارائه کرده اند. برخی از محققین تنظیم هیجان را توانایی افزایش یا کاهش هیجانات به میزان نیاز تعریف کرده اند. برای مثال اگر شما در میانه ی یک جلسه، در محل کار احساس ناراحتی کنید ممکن است سعی کنید با فکر کردن در مورد چیز دیگری خود را از آنچه ناراحتتان می کند جدا کنید. بعضی از متخصصین این را یک مثال از تنظیم هیجان می دانند (اندامی خشک، ۱۳۹۲). گراس (۱۹۹۸) معتقد است تنظیم هیجان یک زمینه مطالعاتی است که بررسی می کند چطور افراد بر هیجاناتشان تاثیر می گذارند، کنترلشان می کنند یا آنها را بیان می کنند.

کول و همکاران (۲۰۰۴) تنظیم هیجان را به عنوان تغییراتی که مرتبط با هیجانات هستند و به وسیله ی بعضی رخداد ها یا موقعیت ها فعال می شوند تعریف می کنند .

بریدج،مارجی و زف[۱۰] (۲۰۰۱) تنظیم هیجان را به عنوان مجموعه ای از  فرایند هایی در نظر گرفته اند که یک شخص ممکن است از آنها  برای فراخوانی یک هیجان مثبت یا منفی، حفظ آن هیجان، کنترل یا تغییر آن استفاده کند و آنها بین هیجان و نوع ابراز آن هیجان تفاوت قائل شده‎اند ( به نقل از مک لم[۱۱]، ۱۳۹۰) .

تنظیم هیجان به عنوان فرایند هایی که از طریق آنها، افراد هیجاناتشان را برای پاسخ به توقعات محیطی هشیارانه و نا هشیارانه تعدیل می کنند، در نظر گرفته می شود (آلداو و همکاران، ۲۰۱۰).

(دال[۱۲]۲۰۰۱؛ به نقل از مک لم، ۱۳۹۰) تنظیم هیجان را به عنوان تلاش فرد برای مدیریت هیجان در نظر گرفته است، که در آن هیجان خاصی برای یک هدف مورد استفاده قرار می گیرد.

گراس و تامپسون (۲۰۰۷) نوشته اند که اصطلاح تنظیم هیجان می تواند تنظیم به    وسیله ی هیجان معنی شود یا می تواند اشاره به چگونگی کنترل هیجانات داشته باشد.

تنظیم هیجان شامل کنترل هیجان و توانایی تنظیم حالات روانی و روان – زیستی فرد است (ایزنبرگ و همکاران، ۲۰۰۷).

تامپسون (۱۹۹۴) تنظیم هیجان را به عنوان فرآیند های درونی و بیرونی که عامل نظارت،  ارزش گذاری و تعدیل عکس العمل های هیجانی، مخصوصاً هیجان های شدید و موقتی، برای دستیابی به اهداف شخصی می داند.

هم چنین تنظیم شناختی هیجان می تواند به عنوان مدیریت اطلاعات بر انگیخته شده هیجانی با راهبرد های شناختی هشیار تعریف شود (زلومکی و هان[۱۳]، ۲۰۱۰).

برخی محققین تعریف گسترده تری از هیجان را استفاده می کنند. این محققین تنظیم هیجان را به صورت مجموعه گسترده ای از مهارت ها و توانایی ها که به حفظ سلامت و کارکرد سیستم هیجانی کمک می کند می بینند. تنظیم هیجان درست، شامل توانایی برای :

  • تشخیص اینکه شما یک پاسخ هیجانی دارید.
  • پذیرفتن پاسخ هیجانی تان ( به جای رد کردن آن یا ترسیدن از آنها)
  • به کار بردن راهبرد هایی که به شما اجازه می دهد که شدت هیجان را زمانی که نیاز است کم کنید.
  • درگیر شدن در رفتار های هدفمند موقع ناراحتی.
  • کنترل رفتارهای تکانشی موقع ناراحتی (سالترز- پدنولت[۱۴]، ۲۰۰۹؛ به نقل از محمدی، ۱۳۸۹).

۲-۲-۱-۵-انواع روش های تنظیم هیجان

در حقیقت مفهوم تنظیم هیجان خیلی گسترده و فراگیر بوده و در بر گیرنده ی طیف وسیعی از فرایند های هشیار و نا هشیار فیزیولوژیک، رفتاری و روان شناختی می باشد (گراس  ۲۰۰۱؛ به نقل از حسنی، ۱۳۸۹).

افراد به طرق مختلفی هیجانات خود را تنظیم می کنند، راهبرد های تنظیم هیجان ممکن است متمرکز بر تغییر رفتار (مانند فرونشانی)، توجه (مانند کنترل توجه، حواسپرتی)، شناخت (مانند ارزیابی مجدد شناختی، پذیرش) و واکنش های فیزیولوژیکی (مانند تکنیک های تنفس عمیق) باشد (تروی[۱۵]، ۲۰۱۲).

تنظیم هیجان می تواند آگاهانه یا نا آگاهانه، زود گذر یا دائمی و رفتاری یا شناختی باشد. تنظیم هیجان رفتاری، نوعی از تنظیم هیجان است که در رفتار آشکار فرد دیده می شود، نسبت به تنظیم هیجان شناختی که قابلیت مشاهده ندارد و زود گذر است (گراس ۱۹۹۹؛ به نقل از
امین آبادی، دهقانی و خدا پناهی، ۱۳۹۰).

برای تنظیم هیجان شکل های مختلفی ارائه شده است، شامل: هشیار و غیر هشیار،
خود انگیخته یا دیگر انگیخته و تنظیم هیجان رو به بالا و رو به پایین.

الف)تنظیم هیجان هشیار در مقابل نا هشیار:

تنظیم هیجان نا هشیار یک فرایند نسبتاً خودکار است برای مثال رو به رو شدن با بعضی حالات فیزیکی خاص ممکن است هیجان های خاصی را بر انگیخته کند و مثال دیگری از چنین فرایندی سرایت هیجان های اولیه است. در چنین شرایطی شخص در تعاملات اجتماعی، حالات هیجانی دیگران را به خود می گیرد. تنظیم هیجان نا هشیار، اغلب وقتی که افراد با محیط و حوادث یکسانی و تکراری رو به رو می شوند، روی می دهد. تنظیم هیجان در سطوح
هشیارانه تری نیز رخ می دهد. در محیط کاری، افراد بعضی اوقات تغییرات عمدی در حالات هیجانی خود و دیگران به وجود می آورند تا بتوانند اعتماد به نفس را ارتقا بدهند یا روی دیگران تأثیر گذار باشند (لیو[۱۶]، ۲۰۰۶).

[۱]- Darwin

[۲]- Wiliam James

[۳]- Walter Cannon

[۴]- Spinoza

[۵]- Eysenck

[۶]- Paulhan

[۷]- Schachtet & Singer

[8]-Hannesdottir &Ollendick

[۹]- Cole,Martin & Dennis

[۱۰]- Bridge,Margie & Zaff

[۱۱]- Mc lem

[۱۲]- Dahl

[۱۳]- Zolmke & Hahn

[۱۴]- Salters – Pedneanult

[۱۵]- Troy

[۱۶]-  Liu

راهنمای پایان نامه – تاب‌آوری در خانواده

.estp-changedby-essin a{color:#0174DF !important}

۲-۲-۴-۱- تعریف تاب‌آوری خانوادگی

در پژوهش‌های تاب‌آوری براهمیت منابع درونی و بیرونی خانواده به عنوان عواملی که می‌توانند باعث تسهیل سازگاری شوند تاکید شده است (مک کوبین و همکاران، ۱۹۹۸).

بر اساس نظر ام-سی‌کابین[۱] (۱۹۸۸؛ نقل از فروغی) تاب‌آوری خانواده شامل عواملی مانند سطح انتقادپذیری، نوع خانواده، منابع کمک، مهارت‌های حل مسئله، سازگاری، چشم‌انداز به زندگی و ارزیابی عوامل استرس‌زا است که این عوامل خانواده را در مقابل از هم پاشیدن مقاوم می‌کند. برخی از ابعاد زندگی خانوادگی مانند ابرازگری ارتباطات، انسجام، پیوند و باهم بودن اعضای خانواده در هنگام متحمل شدن یک موقعیت استرس‌آور خانوادگی بهبود پیدا می‌کند.

هاولی و دهان[۲]، ۱۹۹۶ (نقل از ضرغامیان، ۱۳۸۹) تاب‌آوری خانواده را بدین شکل تعریف می‌کنند: روشی است که خانواده با بهره گرفتن از آن هنگامی که با چالش مواجه می‌شود قادر خواهد بود که سازگار و شکوفا شود. همان گوته که اصول سازگاری و انطباق نشان می‌دهد. تاب‌آوری خانواده راه‌های منحصر به فرد پاسخ به شرایط نامطلوب را در سیستم خانواده گسترش می‌دهد. راتر [۳] (۱۹۸۷) معتقد است، تاب‌آوری حاصل تعامل موفقیت‌آمیز با خطر است، به جای اینکه فرد از خطر فرار یا اجتناب کند. تاب‌آوری خانواده نیز توانایی خانواده و اعضاء آن جهت دستیابی به سطوح بالای عملکرد را در بر می‌گیرد‌. از آنجا که اعضاء خانواده با هم در ارتباط هستند. پاسخ انطباقی یک عضو خاص جهت حفظ تعادل ممکن است که باعث تغییر در الگوهای تعاملی خانواده شود. مطابق این رویکرد انسجام و یکپارچگی خانواده خود عاملی حمایتی برای اعضاء خانواده محسوب می‌شود (والش، ۲۰۰۲).

۲-۲-۴-۲- عوامل تشکیل دهنده تاب‌آوری خانواده

تاب‌آوری خانواده از دو عامل تشکیل شده است. عوامل محافظ و عوامل بازیابی کننده (مک کابین و همکاران، ۱۹۹۷)

عوامل حفاظتی در جریان چالش، و یا درگیری‌ها باعث توسعه نقاط قوت خانواده می‌شود در صورتی که افراد مورد نظر آماده تغییر باشند. عوامل محافظ عواملی هستند که کمک به یک خانواده می‌کنند تا انعطاف‌پذیری و سازگاری خود را افزایش دهند. عوامل مهم محافظ خانواده عبارتند از جشن‌های خانوادگی مانند تولد و تعطیلات، سرسختی و سلامت خانواده، گذراندن زمان در خانواده وسنت‌های خانواده می‌شود.

عوامل بازیابی کننده سودمند بخصوص در رویدادهایی مانند مقابله با یک بیماری جدی و مرگ نابهنگام، از دست دادن کارو یا یک فاجعه طبیعی، برای خانواده به این معنا است که هر عضو به یک اندازه مهم است. که این عوامل عبارتند از: پشتیبانی جامعه از خانواده، ایجاد عزت نفس، مشارکت در تفریح و سرگرمی خانواده، خوشبینی نسبت به موقعیت‌های زندگی، احساس خانواده‌ها در کنترل زندگی و کنار آمدن با چالش‌ها و بهبود می‌شود.

۲-۲-۴-۳- مراحل تاب‌آوری خانواده

لیتز[۴]، ۲۰۰۷ (نقل از فروغی، ۱۳۸۹) تاب‌آوری در خانواده را با بررسی راه‌هایی که نظام خانواده قادر است عملکرد خود را حفظ کند بررسی می‌کند. روش تحقیقی او در این پژوهش، بررسی ارتباط بین عوامل خطر آفرین، عوامل حفاظتی و عملکرد خانواده بود.

نتایج نشان داد که سطوح بالاتری از خطر، سطوح پایین‌تر عملکرد را پیش‌بینی می‌کند، یافته‌های این تحقیق نشان داد که اگر چه نوع و شدت عامل خطرآفرین، پیش‌بینی کننده تاب‌آوری خانواده است اما عامل‌های محافظتی در این زمینه اهمیت بیشتری دارد. تحقیقات کمی نشان داد که عوامل محافظتی و عوامل خطرزا، هر دو پیش‌بینی کننده‌ی معنادار عملکرد خانواده هستند.

شکل (۲-۱) مراحل تاب‌آوری در خانواده را نشان می‌دهد، این شکل نتیجه تحلیل کیفی داده‌هایی است که حاصل مصاحبه عمیق و همه جانبه با چندین خانواده درگیر بحران می‌باشد. این شکل در سمت راست عوامل محافظتی و در سمت چپ مراحل تاب‌آوری در خانواده را نشان می‌دهد.

 

 

 

دادن حمایت- اجتماعی۱

ارزیابی۲

بینش۳

شوخ طبعی۴

 ارتباط معنویت۵

خلاقیت و انعطاف پذیری۶

تعیین حد و مرز

ارتباط۷

حمایت داخل نظام خانواده

و حمایت بیرونی۸

گرفتن انرژی۹

معنویت

مرحله پنجم

کمک به دیگران۱۰

مرحله چهارم

رشد یافتگی۱۱

 

مرحله سوم

پذیرش۱۲

مرحله دوم

سازگاری

مرحله اول

 بقا۱۳

عامل‌های محافظتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شکل (۲-۱): فرایند تاب‌آوری در خانواده

منبع: (لیتز، ۲۰۰۷)

 

۱- Giving social support

۲- Apprisal

3- Insight

۴- Humor

۵- Morality/Spirituality

۶- Creativity/Flexibility

۷- Communication

۸- Exlernal & Internal social spport

۹- Taling Charge پایان نامه

۱۰- Helping Others

۱۱- Growing Stronger

۱۲- Acceptance

۱۳- Adaption

 

 

 

 

 

 

خانواده‌هایی که در این تحقیق شرکت کردند این حقیقت را بازگو می‌کردند که در زمان‌هایی هدفشان صرفا حفظ و ادامه‌ی زندگی خانواده شان بود و به دنبال رشد و یادگیری مهارت‌های جدید نبودند در این مرحله آن‌ها قادر به سازگاری با موقعیت جدیدشان در زندگی نبوده‌اند و فقط خواهان رویارویی با موقعیت جدید بدون تسلیم شدن در برابر آن بودند. سه عامل محافظتی مهم در این مرحله عبارتند از گرفتن انرژی، معنویت و حمایت اجتماعی که شامل راه‌هایی است که باعث جذب کمک از بیرون و همچنین اعضای خانواده از یکدیگر است.

مرحله دوم سازگاری

در این مرحله خانواده نیاز به ایجاد تغییراتی در نظام خود دارد تا با مشکلی که با آن رو به رو شده است سازگاری پیدا کند. سه عامل محافظتی که به طور ویژه مربوط به این مرحله است عبارت است از انعطاف‌پذیری، تعیین حد و مرزها و گفتگو.

مرحله‌ی سوم پذیرش

در حالی که خانواده سازگاری با تغییرات جدید را یاد می‌گیرد‌ به این نتیجه می‌رسد که مشکل و واقعیت زندگی جدید را بپذیرد. عواملی که باعث پذیرش می‌شود عبارتند از بینش، گفتگو و معنویت.

مرحله چهارم رشد یافتگی

خانواده‌های که قادر بودند سازگار شوند و موقعیت را پذیرش کنند در صورتی که در تلاش‌های خود در مواجهه با بحران معنی می‌یافتند، آن‌ها به مهارت‌ها و قابلیت‌های جدیدی در این مرحله دست یافتند (کوهن و همکاران، ۲۰۰۲؛ نقل از فروغی، ۱۳۸۹).

مرحله پنجم کمک به دیگران

در مسیر تاب‌آوری خانواده ابتدا قادر به ادامه زندگی می‌شود، سپس با تغییرات خود را سازگار می‌کند، تغییرات را قبول می‌کند و در آن معنی می‌یابد، بعد از یافتن معنی و رشد خانواده در این مرحله، احساس نیاز به کمک به دیگران می‌کند که همان حمایت است. در مرحله حمایت اجتماعی خانواده به جای این که دریافت کننده کمک باشد نیاز به حمایت از دیگران را در خود احساس می‌کند، در این مرحله از حمایت اجتماعی خانواده با کمک دیگران به یکباره احساس نیرومندی و قوت می‌کند (کوهن و همکاران، ۲۰۰۲؛ نقل از فروغی، ۱۳۸۹).

[۱]- MC cubbin

[۲]- Huvli & Dohan

[۳]- Rater

[۴]- Lietz

پایان نامه الگوهای تاب‌آوری

.estp-changedby-essin a{color:#0174DF !important}

۲-۲-۲-۱- الگوی بلاک و بلاک[۱]

در سال ۱۹۶۸ بلاک و بلاک (۲۰۰۶) به انجام مطالعه‌ای طولی از رشد شخصیت مبادرت کردند در این مطالعه بزرگ محققان برای اولین بار مدلی از جفت کردن من- کنترل و من – تاب‌آور در شخصیت را فراهم کردند. من- کنترل به یک مشخصه فردی اشاره دارد که به تکانه‌های رفتاری به عنوان ابزاری برای حفظ یا افزایش تعادل سیستم، پاسخ می‌دهد. اگرچه رفتارها ممکن است در درجه و میزان با هم متفاوت باشند. افرادی که معمولا خدمتگذار تکانه‌های درونی هستند اصطلاح “کم مهار شدگی” برای آنها به کار می‌رود و در مقابل اصطلاح “مهار کننده افراطی” به افرادی اشاره دارد که برای برآوردن تکانه‌های رفتاری و خدمتگذار بودن برای آن در فشار گذاشته می‌شوند. براساس نظر بلاک و بلاک (۲۰۰۶) تاب‌آوری یک خود‌داری سازگارانه فردی است. اساسا من- تاب‌آور به توانایی شخصی اشاره دارد که در زمان‌های پریشانی از واکنش‌های معمولی و یکسان به موقعیت‌ها به واکنش‌ها و ادراک‌هایی که در خور موقعیت باشد تغییر می‌یابند. محققان معتقدند که من- تاب‌آور توانایی فرد را برای کاهش یا افزایش کنترل رفتار با توجه به نشانه‌هایی که از محیط خاص بدست می‌آید، فراهم می‌کند. به گونه‌ای ایده آل و آرمانی افراد با من- تاب‌آور قادرند که به سرعت با محیط خود سازگار شوند، رفتارها را تغییر دهند و به پیشرفت اجتماعی و شناختی دست یابند و با اطلاعات جدید همگون شوند و بر اهداف متمرکز شوند و هنگامی که شرایط محیط به آن‌ها اجازه دهد استراحت نمایند. در مقابل افرادی هستند که به آسانی مبارزه نمی‌کنند و رفتارهایی از خود نشان می‌دهند که در پاسخ استرس متراکم شده است و غلبه کردن بر آسیب‌ها و ضربه‌های روانی را به سختی تجربه می‌کنند.

بلاک و بلاک (۲۰۰۶) پایه‌های ساختاری نگهدارنده کارکرد شخصیت و رشد شخصیت را بررسی کرده‌اند. مطالعه آنها بر یک مدل مفهومی از شخصیت مبتنی است که طیف وسیعی از ابعاد رفتاری که در مرکز آنها ساختار من- کنترل و من- تاب‌آور قرار دارد. نمونه آنها شامل ۱۲۶ کودک پیش دبستانی بود که آنها را تا بزرگسالی مورد مطالعه قرار دادند. ارزیابی‌های اساسی و فراگیر در سن‌های ۳۲، ۲۳، ۱۸، ۱۱، ۷، ۵، ۴، ۳ انجام شد. از این ۱۲۶ کودک اولیه ۱۰۴ شرکت کننده برای ارزیابی در سن ۲۳ سالگی و ۹۴ شرکت کننده برای سن ۳۲ سالگی قابل دسترس بودند. در اولینن مطالعه محقق استفاده از ابزارهای روانسنجی برای بالقوه بودن رشد را باز گذاشت تا روایی و پایایی آنها پایدار بماند. یافته‌ها نشان داد که از سن کودکی تا بزرگسالی تفاوتهای فردی در سطح من- کنترل برای هر دو جنس قابل شناسایی بوده است. هر چند تفاوت‌های جنسیتی در مطالعات همبستگی برای سازه من- تاب‌آوروجود داشت. به ویژه یافته‌ها نشان می‌دهد که تفاوت‌های فردی در من- تاب‌آور از سن اولیه تا بزرگسالی برای مردان پایدارتر است. دختران نسبت به پسران گرایش دارند که در محیطی رشد کنند که ساخت یافته‌تر و جهت‌دارتر باشد (بلاک و بلاک، ۲۰۰۶).

۲-۲-۲-۲- الگوی مک کابین و همکاران

مک کابین و همکاران ۱۹۹۱ در ابتدا آنچه را که به عنوان الگوی تاب‌آوری فشار خانواده، سازگاری و تطبیق شناخته شده بود را توسعه دادند که باعث شد نگاه‌ها را به یک دیدگاه تاب‌آوری و عناصر مهم کارکرد خانواده جلب کند. الگوی تطبیق خانواده (دراموند، مک کابین[۳]، ۲۰۰۲) مستقیما از این اثر سرچشمه می‌گیرد‌، اما، برخلاف الگوی مک کابین و همکاران، به جای دو فرآیندی که فرآیند‌های محافظتی و فرآیندهای آسیب‌پذیر را به طور جداگانه ارائه می‌دهد، تنها یک فرایند تکراری ساده وجود دارد. پیچیدگی بالقوه ارزیابی و مداخله خانواده به عنوان یک فرایند استثنایی و در حال پیشرفت، گرایش به سمت تقسیم نقاط قوت و ضعف خانواده را از بین می‌برد و یک جهت دهی سیستماتیک رواج می‌دهد و متقابلا بر صرفه جویی و سودمندی تاکید می‌کند (دراموند، ۲۰۰۲).

الگوی تطبیق خانواده (موثر بر تاب‌آوری) اظهار می‌کند که پویایی مبانی بین فرایندهای محافظتی و آسیب‌پذیر خانواده در پنج بعد ارائه شده است: تقاضاها، ارزیابی‌ها، حمایت‌ها، کنار آمدن‌ها و تطبیق. تقاضاها، محرک‌های تنش‌زا و فرآیندهای آسیب‌پذیری خانواده را ارائه می‌دهند. ارزیابی‌ها، حمایت‌های اجتماعی و استراتژی‌های کنار آمدن، فرایندهای محافظتی خانواده را ارائه می‌دهند که متقابلا از تقاضاها، محرک‌های تنش‌زا و تطبیق خانوادگی اثر می‌پذیرد (دراموند، ۲۰۰۲). الگوی تطبیق خانواده شامل:

۲-۲-۲-۲-۱- ارزیابی انطباقی[۴]

ارزیابی انطباقی شامل اعتقادات اعضاء خانواده می‌شود که یک حس سودمندی مستقل، انتظارات مثبت، پذیرش موقعیت‌های زندگی و حفظ اعتماد و آرامش را به همراه دارد (دراموند، ۱۹۹۷). این فاکتور شامل این می‌شود که چطور یک خانواده و اعضاء آن با موقعیت‌های بحرانی برخورد می‌کنند و متعاقبا بر تلاش‌های آن‌ها برای حل مشکلات و تاب‌آوری تاثیر می‌گذارد (والش[۵]، ۲۰۰۶). ارزیابی انطباقی، برای خانواده‌ها ویژگی با ارزش و مفیدی است که احتمال برخورد تطبیقی با مشکلات زندگی را افزایش می‌دهد، زیرا چنین ارزیابی‌هایی به عنوان نشانگرهای بهزیستی اختیاری به کار گرفته می‌شود (دینر[۶]، ۲۰۰۱) .

۲-۲-۲-۲-۲- تجارب جبرانی[۷]

تجارب جبرانی، یک شیوه حل مشکل به همراه دارد که یک اقدام شناختی با یک مولفه رفتاری است. “اقداماتی که کمک کننده هستند” (لازاروس[۸]، ۱۹۸۴). روشن کردن موضوعات و تعریف مجدد از یک موقعیت یک مولفه مهم در خانواده است (مک کابین، ساس من و پترسون[۹]، ۱۹۸۳). مستن[۱۰] (۲۰۰۱) تاثیر منابع مهارتی خانواده را به صورت جبرانی مشخص می‌کند. کانگر[۱۱] (۲۰۰۲) همچنین آن را یک حس مهارت خانوادگی با منبع روانشناختی جبرانی و شیوه‌ای برای کاهش فشار عاطفی می‌داند. تجارب جبرانی، همچنین می‌تواند به صورت تجارب مهارتی خانواده در فضای مصیبت بار دیده شود. این مهارت شامل احساسات مثبت برای کنترل و تاب‌آوردن دربرابر مسائل پیش آمده است که در موقعیت‌های مشابه به صورت بحث و جدل تجربه شده است (لادار[۱۲]، ۱۹۹۲).

 

 

۲-۲-۲-۲-۳- حمایت اجتماعی[۱۳]

حمایت اجتماعی به عنوان یک فاکتور چند بعدی تشخیص داده شده است که شامل: خانواده گسترده، شبکه‌های خانواده، اجتماع و مدرسه، اشتغال و حرفه‌های حمایتی است (دراموند، ۲۰۰۲). این منابع حمایت اجتماعی، می‌تواند حمایت عاطفی، روانشناختی، اطلاعاتی، اقتصادی را به همراه داشته باشد (والش، ۲۰۰۲). محققان (امریکنر، ولف و توماس، ۱۹۹۴؛ هولان، موس، ۱۹۹۱؛ ورنر، ۱۹۹۳) [۱۴] نقش حمایت اجتماعی و اینکه چطور مستقیما به سلامت روانی مربوط می‌شود را بیان کرده‌اند. حمایت اجتماعی با بهزیستی عاطفی و توانایی در جبران شرایط منفی زندگی در ارتباط است (بروک، گان، ۱۹۹۵) [۱۵]. در تحقیقی که توسط مک کابین، تامسون، ‌هان و آلن[۱۶] (۱۹۹۷) انجام شد، حمایت اجتماعی را به چند بعد طبقه‌بندی کرد. این ابعاد شامل: حمایت عاطفی ذ (ارتباطی که خانواده به آن اهمیت می‌دهد) حمایت اعتباری (برای اثبات ارزش خانواده و آنچه آنها انجام می‌دهند) حمایت شبکه‌ای (اشاره به مسولیت خانواده در قبال اعضاء دارد) و حمایت نوع دوستانه (بخاطر منافع خانواده به افراد اهمیت داده می‌شود).

۲-۲-۳- سرسختی روان شناختی[۱۷]

سرسختی روان شناختی یکی از مفاهیم مشترک با تاب‌آوری است. کوباسا [۱۸] (۱۹۷۹) در مطالعات اولیه خود سازه شخصیتی سرسختی روان شناختی را بر اساس یافته‌های جمع‌آوری شده از افرادی که با فشارهای روانی زیادی روبه رو بوده‌اند و احساس بیماری می‌کردند، معرفی کرد. سرسختی روان شناختی، مجموعه‌ای متشکل از ویژگی‌های شخصیتی است که در رویارویی با حوادث فشارزای زندگی، به عنوان منبعی از مقاومت و به عنوان سپری محافظ عمل می‌کند. سرسختی روان شناختی و خود تاب‌آوری از جمله متغیرهای هستند که می‌توانند تنیدگی‌ها و آثار نامطلوب آنها را تعدیل نمایند (جوزف و همکاران[۱۹]، ۱۹۹۷؛ نقل ازرحیمیان، ۱۳۸۷). کوباسا و پوکتی[۲۰] (۱۹۸۳) ویژگی‌های روان شناختی سرسختی از جمله حس کنجکاوی قابل توجه، گرایش به داشتن تجارب جالب و معنی دار، ابراز وجود، پرانرژی بودن و این که تغییر در زندگی، امری طبیعی است، می‌تواند در سازش فرد با رویدادهای تنیدگی زای زندگی سودمند باشند. بررسی‌ها گویای آن هستند که سرسختی با سلامت بدنی و روانی رابطه مثبت دارد و به عنوان یک منبع مقاومت درونی، تاثیرات منفی استرس را کاهش می‌دهد و از بروز اختلال‌های بدنی و روانی پیش‌گیری می‌کند (کوباسا، ۱۹۷۹؛ فلورین[۲۱]، میکولینسر[۲۲] و یابمن[۲۳]، ۱۹۹۵؛ بروکز[۲۴]، ۲۰۰۳؛ نقل از رحیمیان، ۱۳۸۷). افراد سرسخت برای برخورد با مشکلات از شیوه فعال حل مسئله یعنی شیوه‌ای که فشار روانی را به تجربه‌ای بی‌خطرتبدیل می‌کند، بهره می‌گیرند و بنابراین سطح نگرانی و احساس خطر در افراد سرسخت در پیشامدهای ناگوار بسیار پایین است (لاو[۲۵]، ۱۹۹۶). هانگ[۲۶] (۱۹۹۵) نیز باور دارد که افراد سرسخت به رویارویی موفق و کارآمد در برابر استرس‌ها با وجود بروز پیشامدهای ناگوار امیدوارند، از توانایی یافتن معنی در تجارب آشفته‌ساز برخوردارند و به نقش خود به عنوان فرد ارزنده و با اهمیت باور دارند. کوباسا (۱۹۹۳) فرد سرسخت کسی است که سه مشخصه عمومی‌دارد” الف. اعتقاد به اینکه قادر به کنترل و یا تاثیر‌گذاری بر روی حوادث است (کنترل[۲۷]). ب. توانایی احساس عمیق درآمیختگی و یا تعهد نسبت به فعالیت‌هایی که انجام می‌دهد (تعهد[۲۸]). ج. انتظار اینکه تغییر، یک مبارزه هیخان‌انگیز برای رشد بیشتر است و آن را جنبه‌ای عاری از زندگی می‌داند (مبارزه جویی[۲۹]).

افرادی که در مولفه تعهد در سطح بالایی قرار دارند، به طور کامل در فعالیت‌ها درگیر می‌شوند. افراد متعهد به صورتی قوی احساس هدفمندی و خودآگاهی دارند که در آنها این احساس را ایجاد می کند که آنها و فعالیت‌هایی که درگیر آن می‌شوند، ارزشمند هستند. به نظر می‌رسد چنین افرادی فعالیت‌ها را به روشی ساده و همراه با تلاش اندک انجام می‌دهند. سطوح بالای کنترل اشاره به این دارد که افراد می‌توانند بر آنچه که آنها را احاطه کرده است اعمال نفوذ نمایند. افرادی که در مولفه مبارزه جویی در سطح بالایی قرار دارند، به جای اتکا بر جنبه‌های ثابت زندگی بر انجام تغییرات و تطابق با شرایط تمرکز دارند، چنین افرادی پیش‌بینی می‌نمایند که تغییرات فرصت‌هایی را برای رشد و توسعه آتی آنها فراهم می‌کند (کرالی، ‌هاسلیپ و‌هابدی[۳۰]، ۲۰۰۳؛ نقل از ضرغامیان). به باور کینگ[۳۱] و همکاران (۱۹۹۸) نیز افراد سرسخت موقعیت‌های ناگوار را چالش‌انگیز ارزیابی می‌کنند تا تهدید کننده، حس تعهد بیشتر نسبت به خود و کار خود دارند، حس بیشتری از کنترل در مورد زندگی شان تجربه می‌کنند و عوامل فشارزا را به عنوان فرصت‌هایی بالقوه برای تغییر می‌بینند و از این رو سلامت روان خود را حفظ می‌کنند. بنابراین می‌توان گفت که افراد سرسخت به دلیل برخورداری از سبک تبیینی خوشبینانه، احساس توانمندی در رویارویی با مشکلات، برخورد مسئله مدار با مشکلات، انتظارات مثبت در مورد پیامدها، و باور به وابستگی پیامد به عمل، می‌توانند سلامت روان خود را در رویدادهای پیش‌بینی نشده و ناگوار حفظ کنند.

[۱]- Block

[۲]- McCubbin

[۳]- McCubbin & Drummond

[۴]- Adaptive Apprasial

[۵]- Walsh

[۶]- Diener

[۷]- Compensating Experiences

[۸]- Lazarus

[۹]- McCubbin, Sussman, & Patterson

[۱۰]- Masten

[۱۱]- Conger

[۱۲]- Luthar

[۱۳]- Social Support

[۱۴]- Amerikaner, Wolfe,& Thomas, Holahan& Moos,Werner

[۱۵]- Brooks,Gunn

[۱۶]- Thompson,Han & Allen

[۱۷]- Psychological Hardiness
پایان نامه
[18]- Kobasa

[۱۹]- Joseph

[۲۰]- Puccetti

[۲۱]- Fiorian

[۲۲]- Mikulincer

[۲۳]- Yaubman

[24]- Brooks

[۲۵]- Low

[۲۶]- Huang

[۲۷]- Control

[۲۸]- Commitment

[۲۹]- Challenge

[۳۰]- Crowley, Hayslip, Hobdy

[۳۱]- King